شمارهٔ ۲۹
بیرون نکنی تا ز سر این کبر و منی رادیدار نه بینی رخ یار یمنی را
تا جلوه دهد چهره زیبا خود آن یاربزدای ز آئینه دل زنک منی را
برقامت جان جامه هستی نزده چاکبیهوده بود جیب دریدن کفنی را
ز دیار مگر شانه بر آن زلف معنبرکز وی شنوم نکهت مشک ختنی را
در خلوت دل قامت دلدار خرامانخاطر ندهم جلوه سرو چمنی را
دل دید چه پا بست سر کوی توام گفتدر کعبه که دیده است مقید و ثنی را
خوش آنکه چو نور علیش دیده بود جامست می اسرار اویس قرنی را