گنج

شمارهٔ ۲۳۹

۸ بیت
چنان مستم ز یار نازنینیکه از مستی ندانم کفر و دینی
من آن ساعت بریدم دست از جانکه دل بستم بمهر مه جبینی
سلیمان ار نیم از دولت عشقجهانی باشدم زیر نگینی
خوشا آن ژنده پوش بیسر و پاکه دست افشاند از هر آستینی
مهی کش خوابگه سنجاب شاهیستچه غم دارد ز خاکستر نشینی
بتی دارم که هر تاری ز زلفشبود عشاق را حبل المتینی
نه جز یاد رخش دل را انیسینه جز کنج غمش جان را قرینی
دلی گر روشن از نور علی نیستبه فرمان حقش نبود یقینی