شمارهٔ ۲۱۵
ما مقیمان تخت تحمیدیمسرفرازان تاج تمجیدیم
می فروشان مصطب توحیدباده نوشان بزم تجریدیم
دریکتای قلزم وحدتجوهر فردکان تفریدیم
پای تا سربکسوت تحقیقکنده تن از لباس تقلیدیم
نقد هستی به بازی عشقشهرچه بود و نبود بازیدیم
هرگز از واعظان بی معنیسخن عارفانه نشنیدیم
همچو نور علی در این مصطبساقی بزم اهل توحیدیم
توئی آن لوح محفوظ معظمکه نقشی هست از وی اسم اعظم
توئی منظور جمله آفرینشتوئی مقصود از ایجاد عالم
بجانب آدمی کی میبرد پیکه جسمت هست جان جان آدم
صفاتت مطلق از هر بود و نابودمنزه ذاتت از هر بیش و هر کم
زجامت جرعه هرکس کند نوشعیان سازد هزاران جام با جم
جهان و صورت معنی سراسرترا زیر نگین باشد مسلم
بظاهر گرچه ختم المرسلینیبباطن برهمه هستی مقدم
نمیفرمودی ازتو من ر آنیحدیث من عرف میبود مبهم
خوش آنکس در حریم لی مع اللهکه چون نور علی باتست محرم