شمارهٔ ۱۹۰
هر که واقف گشت از اسرار دلنیست در چشمش بجز انوار دل
اهل وحدت را در ادوار وجوددل بود چون نقطه پرگار دل
در محیط جان نگردیده غریقکی بچنگ افتد در شهوار دل
آن بت عیار بین در دیر جانرشته زلفش شده زنار دل
چشم جان بگشا و نور لم یزلجلوه گر بین از در و دیوار دل
بگذر از هستی خود منصور واررواناالحق می سرا بر دار دل
عاشقان را رونق دکان کجاستجز متاع وصل در بازار دل
تا نتابد صیقل از نور علیکی رود از سینه ات زنگار دل