گنج

شمارهٔ ۱۵۶

۱۱ بیت
مژده ای دل که دلبر آمد بازتا برد دل به دل بر آمد باز
آفتابم که دوش رفت از برصبحدم از درم درآمد باز
ماهم از دیده گرچه غایب شدهمچو خورشید انور آمد باز
روز هجرت شب فراق گذشتشاهد وصل در بر آمد باز
با اسیران بند غم گوئیدمژده کایام غم سرآمد باز
صف جانها بره بیارائیدکان صف آرای لشگرآمد باز
نخل عیشم که خشگ و بی بر بودگشت شاداب و بی بر آمد باز
دل بود عود و سینه ام مجمربوی عودی ز مجمر آمد باز
طوطی جان ز لعل شیرینتآرزومند شکر آمد باز
فلک خاصان عشق را در بحرلطف عام تو لنگر آمد باز
بارها در ره تو نور علیسر فدا کرد و سرور آمد باز