شمارهٔ ۱۵۳
در قدم اولین تا نشود ترک سردر ره عشق بتان کس ننماید گذر
بس که ز خوناب دل دیده شده سیل خیزمیرسدم هر نفس موجهٔ خون تا کمر
موسی جان را که دل وادی ایمن بودبر شجر هستیاَش عشق تو آمد شرر
تا ز قماش غمت بافته دل فوطهایهمچو شناور خورد غوطه به خون جگر
مردمک دیدهام آنکه بود غرق نورخوش ز غبار رهت یافته کحل البصر
طبع روانم به دل بحر معانی گشودبس که ز کلک بیان ریخت گهر بر گهر
نور علی آنکه هست مطلع الله نورباز به مشکوة دل گشت مرا جلوهگر