شمارهٔ ۱۵۱
برمن مست ازنمائی ساقی انعامی دگرزآن می دیرینه برخیز و بده جامی دگر
طایر جانرا که نبود غیر خالت دانهکی بود جز حلقه زلف تواش دامی دگر
همچو شام طره و صبح بناگوشت مهامهرورزانرا نباشد صبحی و شامی دگر
گرچه باری کام دل از وصل تو حاصل نشدجز وصالت نیست در دل دلبرا کامی دگر
سالها در عیش رفت و هیچ نامد در جهانهمچو ایام طرب انگیزت ایامی دگر
آفتاب من که تابان از مهش نور علی استهر زمان بنمایدم رخ از در و بامی دگر