شمارهٔ ۱۴۴
تا دلم گشته مخزن اسرارپرزیار است خالی از اغیار
دائم اندر دوائر ملکوتجان بود مرکز و دلم پرگار
خوردم آبی ز چشمه عشقشگشتم از نخل عمر برخوردار
نور رویش بدیده می بینمدمبدم در تجلی انوار
صبحدم این ندا بگوش دلمآمد از نزد ایزد غفار
که خودم ناصر و خودم منصورخود اناالحق همیزنم بردار
همچو نور علی درآدر دیرتا شوی واقف از بت و زنار