گنج

شمارهٔ ۱۳

۷ بیت
تا زند سینه ز صهبای غمت جوش مراکی زبان میشود از ذکر تو خاموش مرا
پای تو سر همه آغوشم و پیوسته بوددست با شاهد عشق تو در آغوش مرا
ساقی عشق سوی میکده با بربط و نیساغری داده بکف وقت سحر دوش مرا
وه چه ساغر که چو نوشیدمش از نشئه آنعقل مدهوش شد و هوش فراموش مرا
واندر آنحالت مستی که نبودم هوشیآمد از ساز فلک نغمه در گوش مرا
نغمه ای بود که سکان فلک میگفتنداز پی تهنیت باده همه نوش مرا
گرچه نور علی و ساقی سرمستانمرفت از آن نشأه ندانم بکجا هوش مرا