شمارهٔ ۱۲۷
مطلقی باز در قیود آمدبی نمودی بصد نمود آمد
جلوه کرد حسنش اندر غیبشاهد و مشهد و شهود آمد
خواست آئینه برخسارشعدم صرف در وجود آمد
کاروان نفخت من روحیاز سماوات جان فرود آمد
خیمه درآب و خاک آدم زدساجد و مسجد و سجود آمد
در معارف زهر لب و گوشینکته ها گفت در شنود آمد
ساقی حسن باده پیما شدمطرب عشق در سرود آمد
جز یکی نیست مطرب و ساقیجلوه گر گر بدو نمود آمد
دل و جان و جوارح و احشأجام مینا و چنگ و عود آمد
هرکه زان می پیاله ئی نوشیدبیخود از بود و از نبود آمد
تافت نور علی بغیب و شهودفاش پنهان هرآنچه بود آمد