شمارهٔ ۱۲۲
نه هر که دل برد آئین دلبری داندنه هر که سر دهد اسرار سروری داند
نه هرکه دم ز وفا زد کند وفادارینه هرکه کرد جفائی ستمگری داند
نه هر مهی که ز برج جمال طالع شدچو آفتاب خطت ذره پروری داند
نه هر که بست بهم حل و عقد زیبق رادرون بوته تن کیماگری داند
درآن محیط که نبود کرانه پیدانه هرکه لطمه برآرد شناوری داند
بهر که نیست خریدار حسن خود مفروشکه قدر و قیمت ناهید مشتری داند
بغیر نور علی همچو حافظ شیرازکه لطف طبع و سخن گفتن دری داند