گنج

شمارهٔ ۱۰۹

۷ بیت
تا عکس رخش در دل عشاق عیان شدبرداشت ز رخ پرده و در پرده نهان شد
برخاست ز صحرای عدم گرد معانیچون بحر وجود ازلی موج فشان شد
از صبح ازل نقش رخ یار بدیدمتا شام ابد جان بخیالش نگران شد
بی عشق دلی زنده جاوید نماندچون عشق حیاتست که جان زنده آن شد
گفتی که در آئینه بجز یار توان دیدچندانکه بدیدیم نه این گشت و نه آن شد
میخواست که خود را بنماید بخود آن یارگه صورت پیر آمد و گه شکل جوان شد
چون نور علی رالب گفتار برآمدسرتاسر آفاق پر از شور و فغان شد