بخش ۶ - حکایت
از پدر دارم حیاتش دیربادنکته ای در باب دل دادن بیاد
گفت نبود نوجوان را یاد گیرهفته ای از بیخودی کردن گزیر
دل به ناقص عقل تردامن مدهآتش اندر پهلوی خرمن منه
دل بدان کس ده که چه دشمن چه دوستدر پست گویند حق با سوی اوست
تا اگر عشقت بود باری مجازهم به حق آن عشق گردانند باز
گر حدیثش با تو کفر مطلق استاز پدر بشنو برادر کان حق است
من به غفلت چون دگر شنگولیانمولع آواز چنگ لولیان
مدتی رفتم من لولی هوسبار در پیش و ملامتگر ز پس
نی خدا از کار من راضی نه خلقدر گل غفلت ز پایم تا به حلق
سالها بر باطلم بایست زیستتا بدانستم که عشق و یار چیست
عشق این یارست و یار این بار و بسهرچه دیگر پیش ازین کردم هوس
هم نمیگویم نظر گاهیم نیستدر طریق عشق همراهیم نیست
هست زیرا چون توان رفتن طریقگر نباشد محرم رازی رفیق
قطب را پای سفر بر کار نیستکش رفیقی صاحب الاسرار نیست
تا نه پنداری که سیمرغ از گزافکرد تا اکنون نشیمن کوه قاف
بی رفیقی ره نمیآرد پدرگرنه کی بردی به تنهایی پسر
هر که تنها رفت سرگردان بمانددر تحیر تا به جاویدان بماند
کس به خود نتواند این ره باز یافتآن تواند یافت کز خود سر بتافت
تا نه پنداری طریقی روشنستروشنایی از رفیقی روشنست
گر نبودی پس رو خورشید ماهکی ضیاگستر بدی روی سیاه
دست در دامان مرد مرد زنزآنکه بی مردی کمی از بیوه زن
پیشوایی بایدت رهبر کسیپیشوایی را نشاید هر کسی
تا در تسلیم راهی مشکلستنی اخی نی کار هر نازک دل است
تا ز کفر و دین برون ناید مریدکی ره تسلیم را شاید مرید
شد جوانی پیش پیری سالخوردالتماس خرقه ای از پیر کرد
پیر دانا گفتش ای جان پدراول از ابلیس ره زن در گذر
زآنکه گر برنگذری راهت زندهمچو مار خفته ناگاهت زند
مدت یکسال مهلت دادمتبر مراد نفس رخصت دادمت
در جهان هرچ اختیار آید تراجهد کن تا در کنار آید ترا
آرزوی نفس چون آری بدستمیپرست این آرزو چون بت پرست
از قفای آن شود معلوم توکان خیالی بود و بس مفهوم تو
عاریت جاییست این فانی سرایهیچ دیگر نیست باقی جز خدای
از هوای نفس چون ساکن شویپیش من باز آی تا ایمن شوی
چون شدی ایمن ز رهزن خرقه پوشحلقه فقر آگهی در کن به گوش
رهزن روح الله آخر سوزنسترهزنست آن ار همه یک ارزنست
زآنکه تا برنگذری از هر چه هستکی توان در نیستی زنّار بست
ترک هستی کن ز آتش مردوارچون خلیل آنگه گلستانی بر آر
هیچ باید بود در تسلیم هیچچون نباید بود پس خود بر مپیچ
جز به امر مقتدا گر حج کنیکعبه مقصود را بی رج کنی
گر همه غزوست بی فرمان خطاستفعل آن ملعون و قتل کربلاست
هم وثاقی بود مان در اردبیلاین حکایت باز گفت از اهل گیل