بخش ۵ - حکایت
نو مریدی کردی از پیری سؤالکه ای مقدم در طریقت گوی حال
اندرین منزل مراد مرد چیستدر ره مقصد مراد مرد کیست
گفت پیرش ای پسر در انفرادنامرادیهاست مقصود از مراد
هر که دارد نامرادی اختیارهست مطلق بر مرادش اقتدار
آن که دارد گشتن از خود مرد اوستراست میخواهی حقیقت مرد اوست
چون گذشتم از گذرگاه هلاکراست گویی بود خوابی سهمناک
ماچو از غم هم امانی داشتیمبا ملک سوری جهانی داشتیم
گاه فالی بر فتوحی میزدیمگاه در خلوت صبوحی میزدیم
دُردیی بر درد دل میریختیمشوری از تلخی همی انگیختیم
هر دو در هجران جانان ناشکیبهر دو را پای توقف در رکیب
او ز یک سو بر کشیده ماه ماهمن ز دیگر سو به زاری آه آه
او به ظاهر یاد کردی زار زارمن پای خود ملازم پیش یار
خوردی از تیمار دل پیوسته راحکردی اشعار فراقی اقتراح
بر دوام آری مدام ار نامدامیک زمان بی ما نبودی والسلام
او از آنجا شد سوی دهخوارگانمافرو ماندیم چون بیچارگان
بعد ماهی چند با ارّان رسیدکس مبیناد آن قیامت کو بدید
چون صدف پرورده دُرّی شبچراغیا چو دهقان نوجوان سروی به باغ
دُر فلک بر بود از درجش فکندسرو را باد اجل از بن بکند
عمر دهقان باد تا صد سرو بازدر ریاض عیش بنشاند به ناز
خاک همچون گربۀ فرزند خوارمیخورد فرزند خود را زار زار
کس نخورد از خوان گیتی لقمه ایکش برون نامد ز حلقش نقمه ای
پیشۀ گردون دون گردند گیستهر که دل بندد درو خر کند گیست
هر که با دنیا بزرگی پیش کردبیشتر خردش به دست خویش کرد
عاقلان خویشتن بین جاهلنددر جهان بینندگو گر عاقلند
آنکه عاقلتر ازو غافلترستپس برو گیرند کو عاقلترست
چون به محشر رشته سر با سر کشدغافل از عاقل عقوبت کم کشد
از نزاری یک نصیحت گوش کنعقل را زان پس لقب مدهوش کن
هر که حالی نقد خود را نقد کردنو عروس آخرت را عقد کرد
وآنکه علم اولین و آخرینبرد و نقدش نیست شد در اسفلین
گر ازین بهتر نصحیت کس کندنام من باید که عقل اخرس کند
گر ز داعی بشنوی مقبل شویزنده جان گردی و روشندل شوی
در ربیع الاخر از کیتوی کرخای که روی کس مبادا سوی کرخ
رأیت مخدوم اعظم بازگشتاختر عیش از در غم بازگشت
اردو اندر گو کچۀ تنگیز بودراستی را موضعی خوش نیز بود
تا برون از یرت کیتو آمدیمهفته ای را سوی اردو آمدیم
برکنار بحر چادرها زدیموقت وقتی نیز ساغرها زدیم
ممتحن در آرزوی همدمیمجمع غم گشته چون من بی غمی
دل به سوی آشنایی مضطرببرده هر روزی به امیدی به شب
هر که در غربت بود بی آشناغرقۀ بیگانه باشد ز آشنا
به ز ملک پادشاهی یافتندر غریبی آشنایی یافتن
با تو در تیمار غربت ای پسرهمدمی بهتر ز صد همیان زر
بار باید وقت گشتن در بسیطیار چون کشتیست غربت چون محیط
هر که بی کشتی درین بحر عمیقرفت نبود غیر تسلیمش طریق
زندگانی خواهی ای دل زنده یارمرد غربت را دمی دل زنده دار
از بلا دادن غریبی را فرجبهتر از کردن به پای لنگ حج
برکند دولت بر آن ویرانه راهکه اندرو دادی غریبی را پناه
حقّ آبی بر غریبی مستمندز آتش دوزخ فرو شوید گزند
بعد روزی چند چتر چرخ سایبر گرفت اختر به پیروزی ز جای
کوچ را از گو کچه تا کردیم سازسوی ایران رخت بر بستیم باز
تنگ راهی چون دل مجروح داشتچون شب من صبح منزل دور داشت
خارها چون نیش هجران برگزندعقبه ها چون همت عاشق بلند
بر سر هر کُه که منزل داشتیمز آسمان تا بر زمین ره داشتیم
گر به قامت هیچ برتر بودمیاز سر کیوان کله بر بودمی
آسمان بالای زیر هر سرهچون نمودی در میان هر دره
بر فراز ژرف چاهی سهمناکچادر ازرق کشیده چاک چاک
حوش مقامی یافتم حاجین به راهآفرین احسنت نزهت جایگاه
سبزه زار و چشمه سارش بی قیاسبلبل و دراج و سارش بی قیاس
طول و عرض و یمن و یسرش بیشه بودلایق باران خلوت پیشه بود
بودم از بس ناگزیری آرزویک صبوحی با نصیری آرزو
زان کُهستان چون بیابان آمدیمز آسمان در دشت ارزان آمدیم
رأیت کشورگشا در سلخ ماهچارشنبه در سرای آمد به راه
هشتم ماه جمید الاخرینروز جمعه ساعت با آفرین
لشگر از منصوریه برخاست بازعازن در بند شاه سرفراز
دشت ارّان از سپاه ترک پرقرب یکمه میگذشت از آب کر
خواجه در پیش از حد شروان برفتتا زیارتگاه بر وایان برفت
شمس گردون باز چون بر شب شکستشمس دین بعد از زیارت بر نشست
روز دیگر را به باکو بد نزولهمچنان من در عقب اینک فضول
آمد از باکو به یک شنبه به درتا به پای برمکی روز دگر
برمکی محروسه ای بس محکمستوز شمالش برکنار قلزمست
مرغزاری خرم از سر تا به پایموضعی انده گسار و دلگشای
اتفاق افتاد بی تردامنیآن شبم با تاج منشی یک منی
آمدیم از برمکی مست خراباسب تازان تا کنار مرده آب
مدت ده روز لشگر میگذشتتا به دربند از سپه پر کوه و دشت
زان سوی دربند تا یک هفته راهپیش آب ترک جمع آمد سپاه
جنگ میجستند با منگو تموروقتش اما دیر بود و راه دور
زخم نیزه بود و برف و ز مهریرصبر میبایست کردن ناگزیر
بازگشتند از کنار آب ترکبر سر ایشان شدن کردند ترک
قلعه اینق ازین دیگر طرفتیر تقدیر فلک را شد هدف
لکزمان قومی در و عاصی بدنداز قضا با پادشه یاغی بدند
از تغافل پنبه شان در گوش بودخون آن بیچارگان در جوش بود
تا برآورد از برای اعتباردولت قهار از آن دو نان دمار
عالمی در معرض امید و بیممانده در گرداب دریایی عظیم
ما ازو خود را برون انداختیمتا به باکو روز و شب میتاختیم
سی چهل روز اندران ویرانه جایباز خواهم آن چهل روز از خدای
برنیاوردیم سر از جیب غمخاطر شوریده و طبع دژم
گه به مانده سر به زانوی اسفگاه شوریده از ملامت کف به کف
برنشانده لشگر غم بی عددداده ز آب چشم دریا را مدد
گرم رو بر خوان آهم برق وارموج زن طوفان چشمم اشکبار
جان من سوزان در آتشدان تنجان من رفت ای دریغا جان من
ای دل آخر چند گویم توبه کناعتبار از طالع اعجوبه کن
بر لب قلزم به غم پیوسته ایقلزمی دیگر درو در بسته ای
به ز باکو منزلی ناید به دستتا درو میری درو باید نشست
خبره در دریای قلزم مینگرروز و شب پیوسته بر خود میشمر
خویشتن یکباره در دریا فکنیا ز باکو رخت بر صحرا فکن
شکر روز خوشدلی کم کرده ایقید پای بخت محکم کرده ای
خواب غفلت میکنی بیدار شوآخر از خمر خطا هشیار شو
دزد نفس شوخ را بردار کنیا در حق گرد و استغفار کن
آب دریا کرد چون آبیت زرددود نفط آخر دماغت پر نکرد
غم مخور گر دود نفطت میگزدنفط اگر در خود زنی هم میسزد
موج غم بر کشتی جان میزندبار دل بفکن که کشتی بشکند
باد می پیمایی و سر میکشیبادبان عمر بر سر میکشی
پیش طوفان بادبان بر کردهایوز تنور خشک لنگر کردهای
غافلی از صید و دام روزگارشست بین ای همچو ماهی لقمه خوار
تا بکون پس خوردنی خوش نیست خیزپا بکون وا زن چو غازی وا گریز
گرد گردون برمگرد ای بیخبربازی گردون نمیدانی مگر
این همه بگذار اگر بیرون جهیاز عذاب کیک باری وارهی
چند گویم با تو چون مقصود نیستدر تو گویی از خرد موجود نیست
همچنین جان میکن و خون میگریکنج باکو گیر تا خون میخوری
عاقبت فضل خدا توفیق داددر همه حال از خدا توفیق باد
ایلچی آمد که اردو بازگشتسوی در بلحین ز برمک برگذشت
مژده آوردند ما را بر نجاتمژدهای کز وی بیفزاید حیات
روز دیگر کوچ را برساختیمشهر چون پالیز وا پرداختیم
همچو مرغی کز قفس گردد خلاصیا چو خونی کش ببخشند از قصاص
هر دو منزل را یکی کردیم و چستتا پلی کانرا چنان بر کور بست
آقه ما بعد از آن با نوکرانرفت پیش صاحب صاحبقران
غره شعبان سه شنبه چاشتگاه بادهبادهشان فرمود دادن پادشاه
صاحب آنگه عزم ارّان کرد بازپای از آنجا در رکاب آورد باز
پرتگاه ابن مولانا نصیرصدر دین آن بی همال بی نظیر
پیش آب کور بد نزدیک راهبرنشستیم و شدیم آنجا پگاه
چند روز آنجا بر آوردیم دستعیشها کردیم و در خلوت نشست
با شهاب الدین فتوح ای خوش فتوحبس بکردیم از صبوح ای خوش صبوح
نادر دور زمان ابن الخطیبسردَه مجلس علی رغم رقیب
کی به دست آرم چو او یار دگراز خدا میخواهمش بار دگر
هفته ای بودیم باهم در صبوحبر ملاقات شهاب الدین فتوح
بیخبر کردیم از آنجا عزم راهکس نکرد این توبه یا رب از گناه
خوشتر از فردوس بزمی داشتیمنقد وقت از کف چرا بگذاشتیم
قطع و وصل دوستان وقت وداعتلخ تر از قطع جان وقت نزاع
یک نور نور از یرت ایشان آمدیموز پل یرغو در ارّان آمدیم
بر مبارک غرّه ماه صیامقصه در بند باکو شد تمام
در سرا بودیم تا عشرین صومبر نشستیم از سرا آنگه به قوم
التمغا شد که آقا تا به کیلباز بیند جمع و خرج اردبیل
چون گداز کردیم بر آب ارسبعد روز پنجمین را ز آن سپس
آمدیم اندوهگین در اردبیلمردمش را سرکوبند ا به بیل
اندرو همچون سنان بی حاصلیزین سبک مغزی گرانجان عاقلی
گفتم آخر گر سنان از من بخستقلتبان دیگر آوردم به دست
خویشتن مشغول گردانم بدوور سنان انصاف بستانم از و
عذر او زین باز باید خواستندفتری دیگر فرو آراستن
گرچه زو گفتن جگرخواری بودهر چه باشد به ز بیکاری بود
بعد ازین چون با خرد کردم خطابننگش آمد نام او اندر کتاب
با دل آنگه گفتم ای بسیار گویاز گنه تا چند استغفار گوی
بس که کردی در طریق هزل سیرتا توانی ذکر یاران کن به خیر
ور نداری از خطا گفتن گزیردامن جان سنان محکم بگیر
ترک غافل کن چه میخواهی ازوبر سنان زن گر به اکراهی ازو
یک زمان رمح صبا بر کار کنوز سنان جان سنان افکار کن
کم بهاتر از سنان نبود سه نانور سه نان بهتر توان دید از سنان
مردک احاد زشت سرد حشونه نما در طبع آن غرزن نه نشو
از گرانی همچو کوهی معتبروز سرش تا پای در خورد تبر
پوستی در استخوان پیکرشهمچو خنبی بر سر سیخی سرش
روبهی اما دمی دارد چو شیرآتشی اما چو یخ افسرده سیر
مستراحی در بغل دارد نهانلیک از گندش عفونت در جهان
گردنش زیر که سر ناپدیداهرمن لاحول کردش تا بدید
نی غلط ملجأ مآبش کرده اندعبده حقا خطابش کرده اند
صورت ابلیس بر دیوارهادیده ای آورده در پرگارها
صورتش در جنب نقش روی اوصورت یوسف بود پهلوی او
صورتش گر زانکه تا محشر کشندجمله نقاشان عجب گر برکشند
گر بگورستان بگرید بی مگرمردگان از هول بردارند سر
ور بمیرد چون بخندد در سعیرشعله آتش کند چون ز مهریر
سامری در جنب او موسی وقتمالک اندر عرض او عیسی وقت
کرده چون گبران ستیز آیین خودبر جهودی ختم کرده دین خود
خورده از تبریزیان سیلی و لتوز قهستان و عمل در معزلت
در سقرلق کز درش میراندندجمع یاران خر سرش میخواندند
خرسری زان روسبی زن ساختندسوزنیِّ دیگر از من ساختند
بخیه بر روی هجا انداختمدفتری بر نام او پرداختم
اَوحَد کاتب روانش تازه باددر جهان از وی بسی آوازه باد
جامه در ارّان به رویش در کشیدمست بود و خفته ریشش بر برید
باز در تبریز آمد پیش منتا به دست آرد دل بیخویش من
بامنش هر چند زاری مینمودچون کدین بر آهن افسرده بود
بر سنان رحمت نه بر کافر کنمزو بتر باشم برو رحم ار کنم
حیف باشد مرحمت بر فاسقیگر ببخشایند هم بر عاشقی
بر گرفتاری که بی یاور بودجای رحمت باشد ار کافر بود
خود مرا والله دلی باشد رحیماز همه خلق از عوان در تا یتیم
بر عوان از جهل او رحم آیدمبر یتیم از بی کسی بخشایدم
کس ندانم مانده در بی حاصلیکم نسوزد دل برو از بیدلی
زان سوی زنگان به یک منزل بدیمروز دیگر از هوا غافل بدیم
باده در سر بر نشستیم از پگاهمست لایعقل برون آمد به راه
چله بود و زخم سرما ناگهانتیره از ابر سیه روی جهان
برف و باد سرد بر ما زور کردجمله چشم راه بینان کور کرد
هریک از سویی عنان برتافتنداز قضا ویران دهی دریافتند
ترکمانی چند صحرایی دروآمدیم القصه در کنجی فرو
دختری دروی چو سرو آزاد بودراستی شیرین صد فرهاد بود
گر ز حسن او کنم شرحی قیاسدفتری نو بایدم کردن اساس
سرو قدی گلرخی نسرین برییکدشی مردم کشی غارت گری
بود با آن قوم چون بیگانه ایباز جستم حالش از همخانه ای
گفتمش این گنج ازین ویرانه نیستآفتابست او و چرخ این خانه نیست
هرگز آخر حوز در دوزخ که دیدمرغ کوه قاف را در فخ که دید
چون از آنجا گشته جان و خسته تنمانده چون یعقوب در بیت الحزن
یوسف گم کرده را نادیده رویروی در اهرمنی کین هست شوی
پیر زالی اندر آن ویرانه بودگفتمش باید مرا این ره نمود
زال گفت او قصه ای دارد درازچون کنم این قصه را سر با تو باز
گفتم از بهر خدا بر گوی راستتا گمان من صوابست ار خطاست
گفت هست این پیر صاحب خانه راآن پسر و او شوهر این دردانه را
این پسر آشفته شده بر روی اوگشت مجنون سالها در کوی او
وین صنم را با هزاران خواستهصد بزرگ از پیش و پس برخاسته
چون پسر را دید در عین هلاکپیر مسکین هر چه بودش جمله پاک
از پی کار پسر ایثار کردتا پدر بر عقد دخت اقرار کرد
دختر این ساعت به سالی میکشدتا ز شوهر خویشتن را میکشد
وین پسر را حالتی مشکل فتاددست بر دختر نمی یارد نهاد
راز چون بگشاد با من پیره زالبسته بود آن عاجز بیچاره حال
گرچه بود انصاف دادن را دریغآفتاب روشن اندر تیره میغ
تابه اکنون هر چه زو یاد آیدمدل بران بیچاره میبخشایدم
نیستی و هستی اندر باختهناشده کام و مرادش ساخته
نامراد و بی مراد از وی عجببر لب کوثر نشسته تشنه لب
زان عمل کو را بود بر کار راستبی خبر بودم خدا بر من گواست
گرنه تقصیری ز من جایز نبودگر به مژگانم ببایستی گشود
من خود این بند آزمودم چند سالبر نگفتم با کسی از شرم حال
مدتی بایستم این محنت کشیدتاجوانمردی به فریادم رسید
حال این دلداده و آن دلنوازگفتم القصه به یاران جمله باز
دوستی گفتا سقنقوریم هستبر نمی خیزد جزین خیرم ز دست
گفتمش عیسی بباید مرده راجان نمی باید سقنقور خورده را
اولش جان در تن ای هشیار کنوز سقنقور آنگهی بر کار کن
از علاجی کان خلاف علتستمار پنهان در لحاف علتست
هفته ای در اردبیل آن تیره خاکآب رز خوردیم دل اندیشه ناک
خوش حریفی اهل مردی یافتماندکی تسکین دردی یافتم
اصلش از ری ورنه آن کز ری بدیاردبیلی آدمی سان کی بدی
خاطرم فی الجمله دیگر می نخواستمختلف شد طبعم از میزان راست
گر به دردی درد دل ساکن شوددرد دل ساکن به جان ممکن شود
من میان جمع چون دیوانه ایدوستان هریک به کف پیمانهای
گر به زاری گر به زور آن انجمنمینیارَستند دادن می به من
ز آتش می همچو نی بگداختمنیم جانی خویشتن بر ساختم
یار رازی دست بر نبضم نهادگفت در طب اندکی دارم بیاد
نیک یک ساعت تأمل کرد و پسگفت این علت تو میدانی و بس
نبضت اندر تندرستی بس نکوستعلت دل را تو میدانی و دوست
من سر از خجلت پیش انداختهخویشتن جای دگر برساخته
زان کرامت گر چه ظاهر بود رازحالتی کردم که نتوان گفت باز
عقل سودایی نبود و تن نحیفرنج مستولی نبود و دل ضعیف
ضعف مغز و ضعف شخص و ضعف دلوز قدم درمانده تا گردن به گل
تا به مرگ از من میان یک موی نهجز نهادن سر ببالین روی نه
چون بیفتادم طبیبی خواندندبر سر بالین من بنشاندند
نبضم اول چون فرود آمد بدیدو ز سر قدرت برویم بنگرید
بر مزاجت گفت سردی غالبستجمله گرمی خور که آنرا طالب است
با دلم گفتم ببین کین زشت سردمیدهد محرور را گرمی بخورد
کاهو و کسنی همی باید مراانگبین و تمر فرماید مرا
گفت بر گو تا چه داری آرزوگفتمش مرگ تو ای بیهوده گو
آرزوی من چه باشد روی دوستعلت من زندگی بی روی اوست
او همی افسردگی میکرد و مناز درون آتش زده در پیرهن
در خود افتادم چو آتش در گیاهروی سوی دوستان کردم که آه
گفتم آخر زین گرانجان الغیاثزین جهود نامسلمان الغیاث
مالکست این روسبی زن نی طبیبهین که جان بستاند از من عن قریب
اندرین موضع طبیب آن حاذقستکو به من گفت این سبکدل عاشقست
جز حکیمان صلاح اندیش راز آدمی مشمر صلاح خویش را
باز گفتن زین غرض آنست و بستا ندانی هر طبیبی را به کس
گرنه ز اول در خرافات آمدیپیش من صاحب کرامات آمدی
دردمندی را قدم مجروح بودبر سرش مرهم نمیبد هیچ سود
کار نادانسته ای دانا مکنجهل پنهان کرده را پیدا مکن
اولین تشخیص باید پس علاجتا بیاید استقامت در مزاج
تا نپرسد ار نگویی بهترستمرد در زیر زبان دانش درست
تا زبانش کوته از باطل بودعالمش خوانند اگر جاهل بود
گوهرت در کام کانست ای عزیزگر بیندازی نیرزد یک پشیز
چون بمتین تفکر آن گهراز میان کام کان آری به در
هر دو عالم با همه زیب و بهاهست از آن یکدانه گوهر را بها
درّ دندان در دهان باشد پسندچون برون کردند میباید فکند
بی زبانی لایق است از مرد هوشزآنکه نادان خود نیارد بد خموش
زود بنماید هنر آشفته رأیهمچو آن نادان طبیب ژاژخای
بعد روزی چند چون در ماندمآیت تسلیم بر خود خواندم
گفتم آخر گر بخواهد کشتنتگرد پای خم بیاید گشتنت
شد ز بیخوابی وجودم همچو نالچند خواهی پختن ای خام این خیال
راستی کارم به جان آمد عظیمبرگرفتم خاطر از امید و بیم
کرد بیخوابی به یک بارم هلاکوز دماغم عقل بیرون برد پاک
مرغ و ماهی خفته شبهای درازتا سحر چشمم به زاری مانده باز
بر خدا یک شب شفیع انگیختمخاک بر خون جگر آمیختم
تا مگر آسایشی بینم ز خوابچون ز بیداری ندیدم جز عذاب
گفتم ای پروردگار جن و انسخون دل تا کی خورم بی یار جنس
چون چنین بی یارم ای ذوالمن ببخشیک دمم خوابی بده بر من ببخش
هم در آن شب شد دعایم مستجابساعتی بیخود فرو رفتم به خواب
آنچه من دیدم به خواب از روزگارباز نتوان گفت یارب زینهار
خویشتن را در سموم و زمهریریافتم مطلق بگویم در سعیر
در هراسیدم برون رفتم ز جایپا ز بالین یافتم بالین ز پای
چون به خود باز آمدم بعد از هراسحق تعالی را بسی گفتم سپاس
شکر کان طوفان به بیداری نبودسخت هولی بود بیداری نبود
نی غلط گفتم خطا کردم که بودعین بیداری و در خوابم نمود
آفرین آسایش و احسنت خوابزهره پر خونم از هیبت شد آب
آمدم چون آمدم اندک به هوشاندر آن تاری شب آوازی به گوش
کای نزاری آزمودی بارهاخویشتن بینی مکن در کارها
از خدا چیزی به زاریخواستن وز پی آن قاصدا برخاستن
غایت جهل است و حد احمقیپس رضاده گر توکل بر حقی
از خدا چیزی که خواهی میدهدلیک اندر شهد حنظل مینهد
هر چه خواهی از خدا باشد حرامتا نخواهی جز خدا را والسلام
گفتم القصه کذا از دست رفتبایدم یکبار دیگر مست رفت
یک دمی کف بر کف ساقی زنیمهرچه بادا باد بر باقی زنیم
امتحان را یک منی بر دم به کاربر امید آنکه باشد سازگار
همچو خواب آن نیز هم بر ما شکستبی جگر کس را نداد این لقمه دست
بامدادی باده در سر داشتمسر ز خواب بیخودی برداشتم
آمدم بیرون زمانی از وثاقخاطری پر غم دلی پر اشتیاق
پیش راه من سگی استاده بودبر دگر سگ مهربانی مینمود
همچو معشوقی که بر عاشق به نازمهر میورزید اینت ای دلنواز
حالتی ظاهر شد آن ساعت مرادوستی حاضر شد آن ساعت مرا
گرچه از سگ باز گفتن ناخوش استلیک از آن سگ در درونم آتش است
گفتم ای دل آخر از سگ کمتریگر دلی داری چرا بی دلبری
آخر از سگ مهربانی باز جویمهربانی سگ آخرباز گوی
گر سگی را مهربانی در دلستآدمی نامهربان بر باطل است
بر سگ ار مهر آوری بهتر بودزآنکه دل بی مهربان در بر بود
هر که او را مهربان نبود به کفاز سگان بد برو باشد شرف
یار بگذاری نزاری لاجرمخون دل میخور به زاری لاجرم
زندگانی چیست ای بیهمنفسزندگانی آنکه با یارست و بس
در جهان میگرد چون سگ دربهدرنیست فرقی از تو تا سگ سر به سر
رشک میبر بر سگان ای سگ منشهمچو سگ میکش ز دو نان سرزنش
چون عطارد تا کی از تر دامنیگاه مردی کردی و گاهی زنی
آخر از پروین بیاموز اتفاقچون بنات النعش تا چند از نفاق
از دو پیکر چون نگیری اعتبارمی نباید بردنت دوری ز یار
کس نکردست این ستم بر خود که توبد چنین راغب نشد بر بد که تو
گر دلت آزرده شد خود خسته ایور کژست این پرده خود بر بسته ای
شاخ اگر پستست در باغ ار بلندخویشتن پرورده ای بر کس مبند
طالع ار مسعود اگر منحوس بودخود گرفتی از پشیمانی چه سود
تیر مقصود از هدف دور اوفتادخود خطاکردی نظر وقت گشاد
خود برانیدی و شد بر اوج بازریش میکن گر نباید بیش باز
چون به دست خود تبر برپا زنیپس بر آهنگر چرا لعنت کنی
آتش اندر بیشه خود افروختیخون گِری اکنون که رختت سوختی
جز که بر تقدیر بندی هیچ عذرنیست کمتر بهم بر پیچ عذر
این بود گر گویی آبشخور مرابرد ازین کشور بدان کشور مرا
ورنه بر کاری نمی بینم تراروی بازاری نمی بینم ترا
از کجایی در چه کاری کیستینه تو میدانی نه من بر چیستی
این علامت را بگو تا نام چیستوین قیامت را بگو کانجام چیست
گر چه کار ناپسند آغاز اوستآخر این درد نکونامی نکوست