گنج

بخش ۴ - حکایت

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۸۳ بیت
با یکی از جمع اخوان الصفاءرفتم از بازار در دارالشفاء
محرمی رازی همی گفتم بدوقصه خود باز میگفتم بدو
کز شکیبایی دلم فرسوده شدنقد عمرم در سر نابوده شد
بیش ازینم طاقت دوری نمانداحتمالم رفت و مستوری نماند
روزگار انتظارم دیر شدخاطرم از زندگانی سیر شد
در سر صبر و شکیبایی شدمتا کی از هجران که سودایی شدم
از قضا دیوانه‌ای در بند بودقصۀ من هرچه گفتم می‌شنود
چون حدیث صبر و سودا گوش کردبانگ بر من زد مرا خاموش کرد
گفت اگر در سر تو سودا دارییهمچو من این بند بر پا داریی
در خراسان عاشقی شرمی بدارآخرای غافل به تبریزت چه کار
همچو من در بند و در زندان نه‌ایخود گرفتم بیدلی بی جان نه‌ای
عشق را بر خود بر عنایی مبندغافلی عاشق نه ای بر خود مخند
آتشم دیوانه در خرمن فکندشور از آن شیرین سخن در من فکند
آخر ای دل تا یکی کم کاستیبشنو از دیوانه این راستی
پیش عقل خویشتن برخاستنچیست رنج افزودن و جان کاستن
غره چون کفتار در غار غرورغافل از گرگ اجل قانع به زور
موسی جان را نه‌ای ار خیل تاشپس رو فرعون نفس آخر مباش
بر سر نمرودیان ما و منسنگ تسبیح خلیل الله زن
هم به لاحول قناعت هر نفسدفع کن تلبیس ابلیس هوس
همچو بیژن مبتلا در چه نه‌ایپس چرا چون رستم اندر ره نه‌ای
قیس دور از کوی لیلی کی بدیگرنه کعبه ناگزیر وی بدی
بیستونی پرده فرهاد بودغایب از شیرین نه از بیداد بود
چیست دامن گیرت ای بیهوده گویجز گرانی کژ نشین و راست گوی
پنجم ماه صفر با نوکراندر رکاب صاحب صاحبقران
صاحب دیوان عالم شمس دینشاه را دستور اعظم شمس دین
وقت قامت گفتن شبخیز بودکه اتفاق رفتن از تبریز بود
بی توقف یک دو منزل شد یلهتا به دریابی که خوانندش تله
پیش دریا روز منزل ساختندبارگاه خواجه برافراختند
آن تله بحرى عجب مقهور بوددر میانش قلعۀ معمور بود
جای گنج پادشاه کامکاربر سرش سی اژدهای پاسدار
صبحدم دریا ز پس بگذاشتیممنزل آن روز دگر خوی داشتیم
خوی ز بس ترک ختایی چون ختنمنزلی ایمن ولیکن پر فتن
شهری از بس لاله و گل چون بهارمرغزاری چون بهشتش بر کنار
آنگه از خوی در الاطاق آمدیمجفت غم وز خرمی طاق آمدیم
لحظه لحظه دم به دم در انتظارکه اتفاق رجعت افتد زان دیار
مجمع اردو به الاطاق بودزانکه الاطاقشان ییلاق بود
راستی خوش موضعی خوش منزلیجای نزهت هر کرا باشد دلی
چشمه‌های آب سرد از هر طرفناودان سبزه از جو چون صدف
از پری گویی همه صحرا پُرستوز هوا کام شقایق پر دُرست
یا مگر فردوس بگشادند درحوریان را در جهان دادند سر
هر که چشمش بر چنان ماهی فتادتا به سالی از خودش نامد به یاد
عالمی از تنگ چشمان تنگ دلجمله سیمین تن ولیکن سنگدل
اهل دل را دل به زاری جان به لبچون پَرِ بوم از کله‌شان مضطرب
هر که را خاطر به کاکلشان فتادپای در ره نانهاده سر نهاد
داشتم در دل گران دریا مگرکشتی جان را به جهد آرم به در
گفتم آخر بگذرد بوک از وبالخود توقف را نبد چندان مجال
تا در آن بودیم لشگر برنشستراه بیرون آمدن یاسا ببست
رایت کشور گشای پادشاهسوی گرجستان برون آمد به راه
شاه را بر قلب اِرمن راه بودملک اِرمن دیدنش دلخواه بود
شهرهایی کز بلاد ارمن استمعتبر پیوسته در چشم من است
بر فراز سنگ خارا ساختهژرف رودی پیش شهر انداخته
سقف و دیوار و ستون هر مقامکرده از سنگ تراشیده تمام
حصنی از خارا برآورده رفیعکرده بر بارو عملهای بدیع
ساخته بت‌خانه‌ها در وی چنانکز تحیر در دهان ماند بنان
آنچنان جا بت پرستی همچو منبگذرد از می تھی ناکرده دن
ای دریغا صبر می‌بایست کردبا مغان یک هفته می‌بایست خَورد
مرد عاقل را که فرصت کرد فوتزندگانی شد بَرو از غصه موت
عزم گرجستان زالی شد درستباز گویم قصه‌ای از ره نخست
عقبه‌های سخت و راهی سنگلاختنگ بر خلق جهان ملک فراخ
من به حیرت مانده چون خر در خلابسینه‌ای پر آتش و چشمی پر آب
رفته بر افلاک روزی چند باردر بلندی کرده بر چرخ افتخار
وز مقابل کوه بام آسمانآمده با تحت اسفل هر زمان
آسمان پوشیده در لیل و نهارمیغ همچون ابر چشمم سیل بار
عالم از مهر دل من گرم بودآفتاب اندر حجاب شرم بود
خاک ره صد بار بر سر کردمیگرنه زآب دیده ره تر کردمی
گر به گرجستان درون گویم که منآدمی دیدم دروغست این سخن
آدمی نه عالمی مریخ رویماده و نر سبز چشم و زرد موی
دایم از خورشید چون پوشیده‌اندلاجرم خامند و ناجوشیده‌اند
جمله ترسا ملت و اغلب کشیششانه‌شان هرگز ندیده بود ریش
معجری پوشیده بر زیر کلاهکرده همچون سوگیان معجر سیاه
گرچه مقلوبست هفت اندامشاناز جهان گم بوده بادا نامشان
عورتانشان جمله بی ایزار پایخر بسی بهتر بود زیشان به گای
بی نمازان قحبگان زشت خسکارشان کردن ز سرگین خشت و بس
گشته تا زانو به سرگین در ز کعبراستی را از در دیرند و لعب
ای نزاری دُرج دل سر باز کنقصه کیتو کرخ آغاز کن
راستی را کوه و دشتش چون بهارکشتزار و لاله‌زار و سبزه‌زار
خاک و بومش بی نهایت مرتفعبیخ داروها دَرو بس منتفع
لیک از بس باد رستاخیز بودزخم بادش نقش از آهن می‌ربود
تا دَرو بودیم کس آشی نخَوردکآتش از طوفان بادش برنکرد
قلب تابستان دَرو سرمای سختهست از آن اغلب مواضع بیدرخت
شمس در خرچنگ می‌باشد هنوزبرف می‌ریزد هوایش در تموز
قرب پنجه روز بد در وی مقامبگذرد هم عاقبت ناکام و کام
گرچه باشی در حوادث پای‌بستصبر کن که امید استخلاص هست