گنج

بخش ۷ - حکایت

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۶۰ بیت
گفت اسپهبد به پیشین روزگارداشت با قاضی آنجا چند کار
طالشی شوریده سر برجست و رفتراه قاضی را میان در بست و رفت
چون در آمد پیش قاضی گرم گرمحال ازو پرسید قاضی نرم نرم
گفت از اسپهبد رسولم پیش توتا چه گوید رأی دوراندیش تو
گفت قاضی باز گو تاحال چیستآمدن پیشم به استعجال چیست
من ندانم تا چه کارش بود گفتآن خدا داند نه من راز نهفت
قاضی بیچاره حیران ماند ازودر تعجب لب به دندان ماند ازو
هرچه پرسیدی ازو در هیچ بابجز همین یک نکته نشنودی جواب
چون به جان آمد از آن بی عقل و هوشیک زمان اندیشه کرد و شد خموش
از حدیث مرد نادان یافت بازکآمد از پیش سپهبد بر مجاز
گفت قاضی آری آری راست‌ستاو زمن سنگ آسیایی خواست‌ست
قاضیش اعزازها تقدیم کردآسیا سنگی بدو تسلیم کرد
بر گرفت آن دیو سنگ آسیابرد بعد از روزها پیش کیا
چون بدید اسپهبد آن سنگ گرانکرد از آن نادان تعجبها در آن
گفت این بر کار ناید راستممن نه این سنگ آن دگر یک خواستم
مرد نادان سنگ را بر سر گرفتراه قاضی بار دیگر بر گرفت
طالش اندر پشت از آن راه درازپیش او سنگی دگر آورده باز
بر سبیل طعنه مرد ژاژخایباز گفت این قصه زان کوتاه رای
یعنی ایشان چون شما فرمانبرندتابع و منقاد امر رهبرند
گفتمش ای مرد این مردانگیستاین نه فرمان بردن این دیوانگیست
عین فرمان عین آن دانستن استاین جنونی بر عبادت بستن است
او به جز دیوانه حمال چیستپیش جانبازان صاحب حال چیست
هر که او مأمور امر مطلق استگر همه باطل کند عین حق است
آمر و مأمور اگر بر اصل نیستهر دو هستند ار یقین در اصل نیست
آمر مطلق خداوندست و بسنیست آمر کو بود مأمور کس
هر چه دیگر غیر فرمان خداستپیش اهل معرفت کلی هباست
لطف کن زین هرزه ها بر من مبندراست گویم بر برو تانت مخند
همچو آن صوفی ناصافی تو نیزگر چه گستاخیست بر سبلت متیز
بودم اندر قلزم اندیشه غرقمی‌گذشتم بر طریقی همچو برق
دل خدا داند کجاخاطر کجابی خبر از عالم خوف و رجا
ناگه از پشمینه پوشان یک دو تنبر گذشتند از من بیخویشتن
اندر آن حالت چو بودم بیخبرهیچ با ایشان بیفتادم مگر
زان یکی شیخم زپس آواز دادپیشم آمد باز با من درفتاد
گفت دنیا را که می بینی بهایاز سه چیزست اول از فضل خدای
دیگر از عدل شه فریاد رسوان دگر از همت درویش و بس
اهل معنی را به درویشان راهبهترک زین شاید ار باشد نگاه
از سر اسب ار سلامی داد بیبی‌شکی زین ماجرا آزاد یی
گفتمش بنگر پس و پیش سخنماجرا گر میکنی بر اصل کن
تونه ای مرد خدای لاشریکخویشتن را با خدا کردی شریک
هست چون پاینده دنیا ناگزیراز خدا وز پادشاه و از فقیر
با خدا پس هم تو و هم پادشاهمشترک باشید، بی هیچ اشتباه
از شما هر دو یکی ای ژاژخایفاضلست استغفرالله بر خدای
گر فقیری خویشتن بینی مکنای مسلمان نام، بی‌دینی مکن
این نه درویشی که طاما تست و بسبلکه سرتاسر خرافاتست و بس
چون تو در بند سلامی مانده ایدر پس ننگی و نامی مانده ای
از سلامت کی رسد بویی بتوفقر ننماید سر مویی بتو
در جهان آخر تو باری کیستیای ز خر کمتر تو باری چیستی
تو کیی سلطان چه از حق سر مپیچجز خدا دیگر همه هیچ‌ند هیچ
شیخ چون دانست که الزام از کجاستسر فرود آورد و عذری باز خواست
هر که اندک مایه چیزی بازیافتراه با سر رشته این راز یافت
گر برانندش به دشنام و قفادوستتر دارد که گویندش دعا
کی شود مقبول آن حضرت فقیرتا بود در بند نیک و بد اسیر
گر صفا در ازرق و در اخضرستهر مرقّع پوش خضری دیگرست
پَسْر وِ خضری رها کن اعتراضنفس منکر ار سوادست ار بیاض
ور به صورت با میان آری نفاقبر تو خواند عاقبت هذا فراق
تا نگردد باطن درویش صافنشکند بر لشگر سلطان مصاف
مرد صافی کی شود صوفی به صوفشعر بی‌معنی و خط زیبا حروف
فقر تا خالی نباشد از فضولباز نتوان آمد از رد و قبول
نفس را زیر قدم باید نهاددین و دنیا در عدم باید نهاد
تا سرت زیر قدم ننهی به فخردست معنی کی رسد بر طاق فقر