بخش ۱۲ - حکایت
داشتم یاری به صدق آراستههمنشینی دل چو من برخاسته
گفت نیشابور چون معمور بودهمچو فردوس برین پر حور بود
فتنه گشتم بر بتی صاحب جمالمبتلا بودم به عشقش چند سال
در به دست آوردنش بشتافتمبعد عمری ناگهش دریافتم
گفتمش ای همچو بختم تیز پایدر سخن با من زبانی برگشای
یا دلم دریاب یا جانم بگیرسر در آور ورنه خونم در پذیر
رحمش آمد گفت خاطر جمع دارصبر کن تا چون شود فرجام کار
بعد مدتها که جستم در پَیَشبر امیدی تا کجا یابم کَیَش
دولتم ترتیب استعداد کرددلستانم یک شبی میعاد کرد
از قضا آن شب که او را وعده بوداز فرح ناگاه خوابم در ربود
دلبر آمد بر سرم چون بنگریدعاشق آشفته را خوش خفته دید
بر سر بالین من بنوشت و رفتکای گرانجان مرد عاشق کی بخفت
خوش بخفت ای خانه بختت خرابخود مرا دیگر نبینی جز بخواب
چون شدم بیدار بر جستم ز جامردم از حسرت پس از چندین رجا
رقعه آرام جان بر خواندمخون ز مژگان در کنار افشاندم
کردم از بس نا امیدی جامه چاکبر سر افشاندم ز بخت خفته خاک
خفته بودم گرنه کارم رفته بودچون شدم بیدار یارم رفته
بود عمر معشوقیست بس چالاک و چستعیش کن چندان که هم زانوی تست
زندگانی پیش من آن دلبرستکز پَیَش دستم به حسرت بر سرست
گر بود مقصود ازو حاصل شودورنه باید باز کز پیشت رمد
هرچه میخواهی بگیر از دلبرتکو چنان نرود که باز آید برت
آه کاب حسرتم از سر گذشتدولت آمد خفته بودم بر گذشت
بخت میامد ولی من خفته اماو پریشان نیست من آشفته ام
چیست مردی سر ز خود برتافتنجهد کردن نفس را دریافتن
خویش را چون نیک بشناسی به خویشپس حجاب نفس برداری ز پیش
بعد از آن حق را به حق باید شناختاو بود کو را به او باید شناخت
او به او یعنی به نور نور اونور او اَعْنی به حق دستور او
قصه دیگر بخواهم باز گفتزانکه در ماندم ز سایل بس شگفت
همچو من سرگشتهای یک روز خواستتا شود معلومش از من قبله راست
از سوی مشرق اشارت کردمشلاجرم بر خود برون آوردمش
باز می نشناختم شیب از فرازمشرق از مغرب که میدانست باز
گفت ترسایی بدو گفتم بلینیستم از قوم ترسایان ولی
قبله ترسایم ار گردد بدلآیدم در کعبه ایمان خلل
من ندانم قبله الا روی دوستقبله من هر کجا کوهست اوست
یک جهت را مشرق و مغرب یکیستمن یقینم گر ترا باری شکیست
روی در محراب و دل جای دگرکرده در بازار سودای دگر
کعبه دل پاک باید داشتنتخم طاعت پاک باید کاشتن
نیتت گر ناقص و ناپاک نیستقبله از هر سو که کردی باک نیست
مرد اگر در کعبه صدق و صفاستقبله از هر سو که میدارد رواست
(مرد حق را مشرق و مغرب یکیستمن یقینم گر ترا باری شکیست)
غیر ازین دیگر نباشد مذهبمبر همین مذهب بداری یا ربم
ای نیازم با سگان کوی تومن کی ام تا قبله سازم روی تو
چون منی را حد این سودا بودلاف این حضرت زدن یارا بود
من که باشم تا نمازی باشدمبا تو در خلوت نیازی باشدم
در دعا وقتی که نامت میبرملرزه از هیبت فتد بر پیکرم
از تو یاد آوردن آن کس را خطاستکش دل از یاد تو یک ساعت جداست
با تو مستان را نمازی دیگرستاهل معنی را نمازی دیگرست
شد چو توفیق و هدایت دادییماز جهان حاصل خط آزادییم
غیب دانا عیب ما بر ما بپوشچون خطا بخشی خطا بر ما بپوش
بر عنایات تو داریم اعتماداز تو توفیق از گنهکاران جهاد
دست محکم کرده در حبل الوریدبادمان توفیق طاعت بر مزید
با سر افسانه رفتم زین مقامتا کنم در باز گردیدن تمام
بار دیگر اردبیل آن تیره خاکباز پس کردیم و رستیم از هلاک
از پل کاغذگران بیرون شدیمزان کهستان نیز در هامون شدیم
منزلی چند دگر کردیم سازتا رسیدن خوش خوش اندر شیر و یاز
شیر و یازی چون ریاض خلد خوشروز و شب بودیم جمعی باده کش
خوش حریفانی به غایت بی نظیرتیزفهم و بذله گوی و نکته گیر
جمله شیرین منطق و قادر کلامدر فنون هزل وجد هریک تمام
تاج منشی یار نیکو اعتقادبا من آن ثابت قدم در اتحاد
شیوه دست ارادات پیش کردکز مراعاتم مرید خویش کرد
روح محضی جان پاکی بیشکیبی غل و غش ظاهر و باطن یکی
بیخودم کز خویشتن بستد مرابا ویم یعنی زمان بستد مرا
آری این باد از هوای دیگرستاتصال ما ز جایی دیگرست
از حیات آسایش آن دم دیده امکش جمال روی خرم دیدهام
حق یاری دارد اندر گردنمکافری باشد فرامش کردنم
با ویم یک هفته ای پیوند بودوز ملاقاتش دلم خرسند بود
روزگارم هفته ای تیمار خوردهم به آخر فعل بد بر کار کرد
گرچه یک چندی حضورش داد دستلیک هنگام وداعم پای بست
گاو نه دوریست این گردون بدمیدهد شیر اول و آخر لگد
بختم ار چند احتیاط و جهد کردچرخم آخر حنظل اندر شهد کرد
اتفاق افتاد ما را زان دیارسوی ابھر آمدن بی اختیار
کوچ کرد اردو به توفیق الهعازم قصر سقرلق پادشاه
آقه را فرمان شد از صاحبقرانبر عقب رفتن به غیر از نوکران
ما به جمع از منزل قنقور الانگباز گشتیم از فلک بگذشته بانگ
کارها بر وجه احسن ساختهخانه دل با طرب پرداخته
من چو مرغی رفته بیرون از قفسچون بود اطلاق عاشق از جرس
راستی هنگام رجعت با وطنرجعت جانست مطلق با بدن
سیر کردن در جهان خوش عالمی استلیک آن را کش مصاحب همدمی است
در سفر موقوف نبود بی جزعخاصه چون باشد مسافر بی طمع
گر تفرج را کسی غربت کندیا به دعوت عزم هر تربت کند
اختیاری باشدش نیکو بودمنزل و مرحل به دست او بود
گر چنین باشد مسافر را سفربر مراد خویشتن یابد ظفر
ورنه جز خون خوردن و جان کندنشحاصلی نبود سفارت کردنش
دست در هم داد هر نوع اتفاقتا میسر گشت گشتی در عراق
در دو بارم کاتفاق افتاد سیررنجه تر بودم و لیک آسوده خیر
هر کجا در دل توقف میل بودگویی از بس کوه بالا سیل بود
محنتم آسوده کی بگذاشتیقسمتم مهلت ندادی چاشتی
من در و بنهاده بی آرام هوشراست بر آواز کوچ آهنگ گوش
خلق از بس وعدۀ فردا ستوهکرده میخ خیمه ها محکم چو کوه
مرد بایستی که خون خوردی به جبرهمچو ایوب اقتدا کردی به صیر
اعتبار خلق را دور زمانهم بگیرد سخت و هم ندهد امان
مشتغل کی بود بی اسباب و برگتا به تب راضی شود گیرد به مرگ
بس نزاری بس ز دنیا سر بتابکوثر باقی نیابی در سراب
سربهسر حالات دنیا هست هیچهمچو کرم فیله بر خود بر مپیچ
خفتگان را سر پر از خواب غرورکی چو بیداران برآیند از فتور
چون همی دانی که راه حرص و آزمرد مستغرق کند بر خود دراز
همچو مردان عزم کن بر خیز هاندر عذابی خویشتن را وا رهان
دل نداری زآن چنان بی حاصلیاز سفر کن توبه یا از بیدلی
پادشاه نفس انای دلستهر چه نی دل خواست کوشش باطلست
دل چو سلطانست اعضا لشگریلشگری را نیست بر سلطان سری
هر کرا نبود گزیر از ناگزیرمعتکف بر آستانش گو بمیر
چون ندارد طاقت هجران دوستزان مکان غایب نباید شد که اوست
بر سر آتش نشستن پیش یاربه که بر بالین جم دور از دیار
تاختیم القصه تا ابهر دو روزبر طلوع اختر گیتی فروز
از برون در شهر آوردیم رختمنتظر تاکی شود بیدار بخت
کرده میعاد آنکه مان باشد مقامهم به ابهر تا رسد آقا بکام
روزها با بخت غوغا داشتیمانتظار راه آقا داشتیم
قرب یک مه هر دو چشمم ز انتظارپنج شش تن بر سر ره کرده چار
چشم من خو کرده از بهر نثاردم به دم یاقوت و لعل اندر کنار
طفل چشمم بارها می کرد جهدتا برون افتد مگر از حبس مهد
دایه اش یعنی رمد در بر گرفتهمچو مادر مهربانی در گرفت
زیر شعری چون شب هجران سیاهخون به جای شیر دادش چندگاه
آن چنان بیمار طفل دیده خوردکش به خوناب جگر پرورده کرد
از خیال دوست چشمم دردمندگر غباری داشت بر رویش فکند
دیده را پیکار با دل چون برفتتا بدان حد کز میانش خون برفت
گه ز درد چشم و گاه از درد دلروز و شب میکندم از دیوار گل
نرگسم کز غنچه اندک بشکفیدلاله ای دیدم سیاهی ناپدید
نرگسی چون لاله پر خون تا به لبنرگس احمر که دیدست ای عجب
بود بر خون ریختن چشمم دلیرزانکه چشمم بود همچون چشم شیر
بسته پیش مردمک خونین تتقدامنش چون دامن آل افق
آتش دل شعله بر چشمم کشیددودش اینک در سر کلکم رسید
گر ز دل وز دیده خواهم گفت بازاین حکایت قصه ای گردد دراز
نی سر افسانه بالله العظیمکم سر خود نیست از امید و بیم
پیر کرد اندر جوانی غربتمسیر کرد از زندگانی غربتم
نی چه میگویم خدایا دست گیرناسپاسی نیست عذرم در پذیر
کارها موقوف وقتست ای اخیبا قضا بهتر بود گر کم چخی
هر که پیش از وقت کاری پیش رفتاز پی نقصان کار خویش رفت
هرچه پیش آید به جز تقدیر نیستدفع حکم رفته را تدبیر نیست
تا بود روزی ز درد ابهرمصاف شاهیکی به قاین کی خورم
تا بود در بند هجران پای سختبر وصالم کی شود فیروزبخت
هر کجانان پاره ای باید شکستمیکند تقدیرت آنجا پای بست
چون حواله شد به جای دیگر آبدر سر اندازد قضا از بس شتاب
چون به جهد از ما نمیگردد قضابعد ازین ماییم و تسلیم و رضا
هرچه پیش آید برآن انکار نیستخلق را با نیک و با بد کار نیست
بعد از آن یاری روان کردیم زودبر نشست اسبی و غوشی در فزود
تا ببیند کز فلک تقدیر چیستدر سقرلق این همه تأخیر چیست
بعد روزی چند دیگر انتظاربر سپاه غم سرآمد روزگار
دولت گم بوده باز آمد بدرمژده آورد از پی فتح و ظفر
از وصول مقدم آقا عمیدآنکه بادا عمر و جاهش بر مزید
شخص بی جان مراحی باز کردمرهم جان پر از کی باز کرد
روز یکشنبه ز ابهر بامداددر ربیع الاخره فیروز و شاد
رغم دشمن را بکام دوستانباز گردیدیم سوی قهستان