بخش ۱۳ - مراجعت کردن از سفر و آمدن به وطن
بی نیازا بر نیاز ما ببخشگر چه غفلت کرده ایم اما ببخش
پای در گل ماندگان را دستگیرعذر ناهموارگان را درپذیر
همچو یوسف شان برآر از چاه تنگهمچو یونس شان امان بخش از نهنگ
بی کسان را یاوری کن در سفرطالبان را بر تمنا ده ظفر
با وطن سرگشتگان را ره نمایاین برون افتادگان را در گشای
اهل ایمان را بکن طاعت قبولحشر و نشر جمله با آل رسول
بنده بخشا یا گرانی میکنموین لجاج از تیره جانی میکنم
ما چه خواهیم از تو مشتی ناتمامهر چه خواهی کن تو دانی والسلام
یک شبی بر کف گرفتم آب راجمع کردم جمله اصحاب را
هر یکی را بادهای دادم نخستتا دل هریک توانم باز جست
سر نهادم بر قدمشان عذر خواهاول استغفار کردم از گناه
گفتم از من جمله دل آزرده ایدهرگه از من کینه در دل کرده اید
در جوانمردی نباشد ناپسندگر نگیرند آن برین ناهوشمند
گر حدیثی گفته باشم ناصوابمست را هر گونه افتد در جواب
هر که بر حال منش باشد وقوفتنهد انگشت تصرف بر حروف
وانک نبود آه کش بر سوز منگو مرا بین و بترس از روز من
گر تنم اینجاست دل در قاین استخاطری دارم که گویی آینه است
هر که با من یک نفس نزدیک شدتا نطق زد آینه تاریک شد
مردم دلداده را تمییز نیستنی سر کس کش سر خود نیز نیست
چون دل خود را نمیدارد نگاهزو مراعات دلی دیگر مخواه
او اگر خاطر نگه میداشتیخاطر خود را به کس نگذاشتی
آنکه دارد دل، دلش یاری کندچون ندارد دل چه دلداری کند
با کسی کز خویشتن باشد ملولمرد عاقل کی کند صحبت قبول
سینه ها خالی کنید از کین منتا بیاساید دل مسکین من
جمله را بر من حقوق خدمت استعهده آن خدمتم در ذمت است
وقت وقت آبی به دستم داده ایدکفشی آخر پیش من بنهاده اید
حق آن باشد برِ من بی قیاسسگ بهست از مردم ناحق شناس
نیک نامی در عطا بخشیدنستلیک مردی در خطا بخشیدنست
امشب ای یاران من یاری کنیدتا سحر با من جگرخواری کنید
از دل صافی کشید این اتفاقخود مرا دل خون شد از بس اشتیاق
دوش چون باد صبا تشریف دادجان محنت دیده من کرد شاد
کرده ام از وی به زاری التماستا رود سوی قهستان بی مکاس
ایلچی باشد رود در پیشتردوستان را خوش بر آرد زین خبر
خواهد از هر یک ار کلوکی دگرحاسد آن را نوکند سوگی دگر
در پذیرفت از من و سوگند خورددوش چون میرفت امشب وعده کرد
خواهم از هر مژه کردن خامه ایپس به درد دل نبشتن نامه ای
نامه را عنوان چنین خواهم نبشتکین ز دوزخ میفرستم در بهشت
واخورم بر باد هریک بادهایدر نویسم نام هر آزادهای
بر زبان نیزش دهم پیغامهاکان جماعت را نبردم نامها
در قدح ریزید ساقی می کجاستهین که وقت جنبش باد صباست
آمدی اهلاً و سهلاً مرحباخوش خرامیدی خوش ای باد صبا
تازه کردی روضه جانم به دممیتوانی رنجه کن امشب قدم
بگذر ای فرخنده پی بر قهستانقصه من عرضه کن بر دوستان
اول از ترشیز در باید گرفتبعد از آن راهی دگر باید گرفت
همچنان میرو الام اندر الامتا در مقصد سلام اندر سلام
نسخه ای از ذکر جمعی کرده اماز شراب دوست کامی خورده ام
با خود از روی کرم همراه کنوز من ایشان را به لطف آگاه کن
چون مرا ساز سفر ترتیب کرددوستکامی گو برین ترتیب خورد
ساقیا پر کن نخستین باده هانتا خورم بر یاد شنگول جهان
مونس العشّاق سیف الدین حسیننادر آفاق در هر نیک و شین
بینظیر بیمثال بیهمالزانش میخوانند سیف الدین کمال
در سبک روحی چو باد صبح خیزوز گرانان بوده چون من در گریز
بر نخیزد روز و شب بیسور و چنگدست در دامان عیش از نای و چنگ
زنده کردیم ار چنار کند بدبار دیگر سایه بر ما افکند
ساقیا پر کن که بر سر میزنممی بیاد سرو کشمر میزنم
در جهان بسیار سر و بی برستبارور چون سرو کشمر کمترست
با جمال الدین محمد یک صبوحگر بر آرم باز بردم عمر نوح
ای گشاد عیش در ابروی اوآب حیوان خاک خاک کوی او
تا جهان باشد نباشد در جهانمثل او یاری چه پیدا چه نهان
کز ارس کلک ای صبا ترتیب کننقلها در یکدیگر ترکیب کن
یاد یاران دگر هم میکنمذکرشان تخفیف را کم میکنم
ساقیا جامی دگر پر کن بیارتا به شادی در کشم بر یاد یار
افضل عالم جمال الدین که عقلمیکند از رأی او انوار نقل
سوزنی عهد خود در اقتداراوستاد شاعران روزگار
قمری سرو سر بستان جانبلبل گلزار جان بل جان جان
زادگان فکرتش صاحب جمالدر علو بگذشته از حد کمال
خوردم این ساغر به یاد روی اوکُحل چشمم باد خاک کوی او
ساقیا پر ساغری در ده کهنجانم از یاد نصیری تازه کن
فخر آل مصطفى عبدالملکشمع اخوان الصفا عبدالملک
بی نظیر عصر در باب سخننظم و نثرش رشک ارباب سخن
یار صاحب عهد در شادی و غمدر طریق دوستی ثابت قدم
مجلس افروز سحر خیزان مستهمچو من سیکی خور و لولی پرست
این شراب پر بیاد و نام اومیخورم بر شادی ایام او
ساقیا جامی دگر بر کار کنیاد زین الدین علی فخار کن
ناظم نظم کلام بی خللدر همه ابواب یاری بی بدل
در ظرافت بیهمال و بی نظیردر صبوحش باده خوردن ناگزیر
با شرف چون یاد ازو میآیدمیک صبوحی آرزو میآیدم
گر شرف مسعود هم حاضر بودریشخندی نیز هم آخر بود
بی تکلف نام ایشان میبرموین قدح بر یاد ایشان میخورم
ساقیا برکش به سر جامی دگرشادی فرخنده فرجامی دگر
منبع معنی نصیرالدین حسنآنکه هستم در فراقش ممتحن
برده گوی از بذله گویان جهانبوده از افسردگان چون من جهان
در سرایانم صبوحی آرزوستخود سرایان با ویست آنجا که اوست
خویش را آیا دگر بینم به خوابدر سرایان پیش او مست خراب
سر نهاده در سرایان کسانخوش بود کس خندها بر خر کسان
تا سر این جام شراب مشکبوبا ویست ای باد در گوشش بگو
ساقیا پر کاسه سیکی بیارتا کنم یکبارگی یاد سه یار
از جمال و تاج و سعد ارباب عیشگوشه گیران جهان در باب عیش
جنت ثانی وطنگه ساختهخانه دل با طرب پرداخته
خوش بود انصاف را بستانسرایاز خروش بلبل دستانسرای
هرگز آیا باز بینم مست مُلخویش را در باغ بالا زیر گل
بینم انشاء الله این دولت به کامدوستان همزانو و بر کف مدام
ساقیا پر کن دگر جامی شرابتا بنوشم شادی روی شهاب
مفخر ایران منوچهر آن به حقبرده در هر شیوه از افران سبق
یار خوش باش نکو اخلاق منمحرم راز دل مشتاق من
کرده هم در راحت و هم در المخویش را در عالم یاری علم
حق او بر من فزونست از قیاسمن که باشم ایزدش بس حق شناس
میخورم بر یاد روی خرمشباده ای کز لطف جان بخشیدنش
ساقیا جامی دگر پر کن بدهیاد شمس الدین مظفر کن بده
آرزوی دیده محروم منراست میخواهی به حق مخدوم من
خانه تاریک جانم را چراغباشد از جان و زویم نبود فراغ
کی بود روزی به فضل حق که بازکرده باشم بر جمالش دیده باز
هم به توفیق خدا دارم امیدکین شب تاری شود روزی سفید
بعد یاری خواستن از همتشاین شراب پر بیاد خدمتش
ساقیا جامی دگر پیش آورمتا به شادی محمد واخورم
گوهر درج دل آقای منمونس جان ستم فرسای من
کرده در عرض هنر حاصل شرفدر لقب نیزش بود داخل شرف
نیک خلق و نیکخو و نیکخواهسیرتش بر پاکی گوهر گواه
بینم آیا صبحدم در کوشککباده در کف هر دو در یک گوشکک
میخورم بر یاد او این جام جمیاد مجدالدین مبارکشاه هم
ساقیا با سر فرو کن جام رااز میان بردار ننگ و نام را
باده بر یاد کسی خواهم کشیدکز شرف بر آسمان خواهم رسید
یاد او چون بر زبانم بگذردسیل خون از دیدگانم بگذرد
حیرتت بر روی من دانی که چیستگر نمیدانی بپرس از من که کیست
بر کفم نه ساغر و یکدم خموشکاندرونم همچو دیگ آمد به جوش
بیریا این جوهر پاک نفیسهست بر یاد جمال الدین رئیس
ساقیا جامی دگر باز آر زوددیگری باید بر آن هم برفزود
هر دو دستم را در جام می بیارزانکه نتوان خورد جامی با دو بار
تا توانم کرد جامی کن مزیدیاد شمس و اسعد ابنای سدید
هر دو دانشمند اما درد نوشنه چو دیگر فاسقان طاعت فروش
خوش بود بر بانگ ابریشم بهاساغری دیگر به من ده ساقیا
تا بیاد آرم حسن مسعود راخاصه چون در نغمه آرد عود را
ساقیا جامی دگر بر دست گیرهین که بگذشت آبم از سر دست گیر
یاد یاری دیگرم مدهوش کردبا شهاب نجم خواهم نوش کرد
همدم دیرینه و یار قدیمهم حریفم بوده دایم هم ندیم
برده دست از جمله شنگولیانپیش او سر بر زمین کاجولیان
از شکر شیرین ترش هر بذلهایدلقک اندر پهلوی او فضلهای
شادی طبع همیشه شاد اویاد او و یاد او و یاد او
ساقیا جامی دگر نه بر کفمهین که چون نار از گرانی میکفم
مرد غازی میخورم بر یاد دوستسر ببالین مینهم بر یاد دوست
هم دماغ و هم سرم پرداختستمغزم اندر استخوان بگداختست
شد زمام اختیار از دست منمست گشتست این دل بد مست من
دوستکامیها که باقی مانده استاز مراد دور ساقی مانده است
ختم کردم ساقیا از بیدلیدوستکامی خوردن از لایعقلی
بیش ازین طاقت ندارم ای صباهدهد جانم تویی قاین سبا
پیشتر باش ای برید بی کساناین جماعت را ز من خدمت رسان
وانگه از بهر دل این مستمنددر زن از قاین برو تا بیرجند
راه کن بر شمس دین عبدالرحیمگو خیالت ناظرست و حق علیم
کز دل و جان آرزومندم به تووز قدم تا فرق در بندم به تو
همچو را هم قصه میگردد درازیک یکی از یاران نیارم گفت باز
گرچه زحمت باشدش گو عذر منباز خواه از جمله یاران تن به تن
گر قدم خواهی کزان سوتر نهیبوسه بر دست علی سابق دهی
کی بود آیا که بار دیگرمصبحدم با بربط آیی بر سرم
با حکیم و با رئیس از یک صبوحدر خراشادم شود وقتی فتوح
برفراز آسمان مسند نهموز تفاخر پای بر فرقد نهم
کی کنم آیا بهم یار شمشیدر خراشاد از شراب کشمشی
حصه ما خنبها بر باده دارحالیا یکماههای آماده دار
چون ازینها بگذری سیری بکنپیش دانشمند شو خیری بکن
خدمت من عرضه کن با اشتیاقگو به جان آمد دلم چند از فراق
خاطرم پیوسته در تیمار توستمونس من روز و شب اشعار توست
یادگاری از خطابت با منستچشم جانم از سوادت روشنست
تشنه دیدار تاج الدین حسنآن چنانم کم برآمد جان ز تن
همتی در کار این مسکین کنیدمن دعا کردم شما آمین کنید
این وصیت با معادی میکنمنه ریایی اعتقادی میکنم
کز من سر گشته در عالم چو گویپیش شیخ الاولیا رمزی بگوی
کاشف اسرار حق شیخ الشیوخجوهر انوار حق شیخ الشیوخ
عیسی ثانی امین الدین که هستپیش قدر همتش افلاک پست
قاطع بدعت به شمشیر زمانتابع امر خداوند جهان
آن چو جان از آفرینش بی بدلوان چو عقل پاک جوهر بی خلل
پرده پوشان ضمیرش در حرمهمچو مریم بکر و عیسی در شکم
ای حصار همتت حصنی رفیعدوستان را بر تو میآرم شفیع
در پناهم جای ده بر در مزنمیتوانی سایه ای بر من فکن
گر خطایی کردم آن بر من مگیرعذر نامردانه من در پذیر
ختم بر نام تو شد این یادگاربر نکویی ختم باد انجام کار
تمام شد کتاب سفرنامه از نتایج طبع نقاد و لطایف ذهن و قّاد ملک الکلام مقبول الخواص و العوام حکیم سعد المّلة و الدین نزاری القهستانی طاب الله ثراه و جعل الجنة مثواه و الفردوس الاعلى مأواه على ید اقل عباد الله و احوجهم الى غفرانه، یوم الاحد اوائل جمادی الاولی من شهور سنة سبع و ثلاثین و ثمانمائة حامداً لله و مصلیّا و مسلّما على رسوله و صحبه و آله.
ترجمه متن فوق:
به پایان رسید کتاب سفرنامه از نتایج طبع سنجش گر و لطایف ذهن روشن پادشاه سخن پذیرفته خواص و عوام حکیم سعد الملة و الدین نزاری قهستانی، خداوند خاک او را پاکیزه گرداند و او را در بهشت و فردوس برین جای دهد، بر دست کمترین بنده خدا و نیازمند ترین آنها به آمرزش خداوند روز یکشنبه اول جمادی الاول سال ۸۳۷ با حمد خدا و درود بر رسول او و خاندانش و اصحاب او.