بخش ۶ - پاسخ روز به شب
با صبا گفت: «دم مزن دیگربه رسالت قدم بزن دیگر
باز گرد از همین قدر سوی شبکه: ز نادانی تو نیست عجب
چون تویی را چه حد پایه ماست؟خود سواد تو عکس سایه ماست
گهگهت دل که همچو رخ سیه استروشن از عکس شمعدان مه است
شمع مه گر نکردمی روشنکی شدی گلخن تو چون گلشن؟
روی تاریک تو چو دود تنوردر خورد راستی مقابل نور
جای تو چاه تنگ و تار بودکنج تاریک و نفت و غار بود
هر مقامی که باز پردازمگهگهش سایه بر سر اندازم
چون شود عکس من از او خالیخلوت آباد خود کنی حالی
در غلط اوفتادهای با خویشسر و کاری نهادهای با خویش
از دماغت برون کنم سودانگذارم که دم زنی فردا
کی چنین بودی آمر و ناهیکه مرا زیردست میخواهی؟
به درازی خود مشو مغرورتیرهتر هم نباشی از دیجور
من چنانت فرو برم به زمینکه ز من یاد ناوری پس از این
آمدم، برگ کار خویش بسازتا قیامت ز تو نگردم باز»
خواست رخصت صبا و باز آمدچون مشعوِذ که مهرهباز آمد
خواند هرگونه ز آفتاب خبرکرد شب را چو دود زیر و زبر
هر جوابی که روز باز نوشتهمچو آتش فتاد در انگشت