بخش ۵ - بردن باد صبا پیام شب را از برای روز و آغاز پیکاره
شب فرستاد پیش روز رسول«کای جهانگرد فتنهجوی فضول
هر شب از فتنهٔ تو تیرهترمچند داری چو روز خیرهسرم؟
هرچه بگریختم ز مشغلهایآمدی در گرفته مشعلهای
همه برهم زدی ولایت منبرشکستی سپاه و رایت من
پای بیرون منه ز حد قیاسبر رهم بیش از این مریز الماس
بعد از این ترک سرفرازی کنبا بزرگان به خردهبازی کن
با منت دست در ستم نشودکارت از پیش بیش و کم نشود
تا به شام از سحر ستیز کنیعاقبت هم ز من گریز کنی
چون سیاهان من خروج کننددر افق بر مَعاقِب تو زنند
از تو چندان کشند کز بس خونشود آلوده دامن گردون
تویی و مغرب و هزیمت خویشسوی مشرق مکن عزیمت بیش
هم بر این شرط اگر قرار دهیترک آشوب و اضطرار دهی
خیز و گر نیز رای آن داریسر ز مغز سبک گران داری
تا به دفع تو هم قیام کنمبعد از این قصد انتقام کنم
یک شبیخون کنم به لشکر زنگکه هزیمت بری به صد فرسنگ
قلم فتنه سرنگون کنمتاز حدود جهان برون کنمت»
آخرالامر ایلچی صبا شدگشادهزبان و بستهقبا شد
راه مقصد گرفت مستعجِلتا به خاور که بود سر منزل
رایتی دید با هزار شکوهکه برآورد سر ز قلهٔ کوه
خسروی تاج و تختش از آتشچرخ در موکبش عماریکش
لشکری همچو ذره بیش از بیشتیغها برکشیده از پس و پیش
یک دل و صد هزار سور و سروریک تن و صد هزار چشمه نور
شد ز هیبتْ صبا عرقریزانرفت چون ذرّه اوفتان خیزان
هرچه نزدیکتر به خور میشداز تف و تاب گرمتر میشد
چون شود محترق صبا چون برقاز صبا تا سموم نبود فرق
گرچه طاقت نداشت هم خَش خَشرفت چون باد در دم آتش
همه پیغام شب گزارد به روزگرم شد مغز آفتاب از سوز
بانگ زد بر صبا که: «یاوہ مگویظلمت از طبع آفتاب مجوی
تا که باشد شب محالاندیشکه فرستد به من رسالت خویش
از شب آوارہتر دگر کهبْوَد؟زو جگرخوارهتر بتر کهبود؟
به تهوّر ز من سخن گویدکهبْوَد کاو سخن ز من گوید؟
کی برازد سیهگلیمی راکاو براند چو من کریمی را؟
حکم بر من کند به آی و مآیبنگرید آخر از برای خدای!»