گنج

بخش ۲۲ - داستان میراث قطب الدین حیدر

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)۶۶ بیت
حیدر زاوه قدوه ابدالقاید و سالک طریق کمال
بود مردی ز دوستان خدایکفر و دین برفکنده بی سروپای
چون برفت از میانه شیخ کبیرزو نَمَد ماند و آهن و زنجیر
هر کسی دست زد در آن میراثبی خبر از زراعت تراث
ظاهرش برگرفت و شد خشنودسرّ حیدر کسی نگفت چه بود
نه مراد از شعار او رنگ استنه سلاح خصومت و جنگ است
بر سر این گنج خازنی داردظاهر امر باطنی دارد
یعنی ای خواجه باش رنگ پذیردیو شهوت مدار بی زنجیر
نفس را چون نمد بمال نخستتا نمد در سرت نماید چست
بر فروز آتش محبت سختکفر و دین را بسوز بُنگه و رخت
رنگ مردان به رنگ نتوان داشتبه سفال و به پنگ نتوان داشت
مرد را سینه پاک باید و صافاز جل و جامه چند دعوی و لاف
هر که را اندرون بود ناپاککی نمازی شود به آب و به خاک
صادقان را به رنگ حاجت نیستلعل کان را به سنگ حاجت نیست
لیک چون اهل راز مستورندبه شعار و به رنگ معذورند
که نه عارف به کهنه خلقان‌اندمثل گنج و کنج ویران‌اند
خلق از آنها که خضر را بینندبیش پشمینه ای نمی بینند
ظاهر کوه و جای کان پیداستکس نداند ولی که گنج کجاست
گر نه اندر پناه کان بودیلعل چون سنگ رایگان بودی
خرقه سرپوش سرّ مردان استهر که پوشیده ماند مرد آن است
سرّ پوشیدگان غیب این استلیک نزدیک خلق عیب این است
با خود این عهد معتبر دارمکه چو این قصه بیش بردارم
گر رضای توام شود حاصلمتقبل شوم به جان و به دل
کز همه خوب و زشت باز آیماز جحیم و بهشت بازآیم
پای در دامن صلاح کشمدست در آستین ز راح کشم
راستی هرکه زاد مهتر شدتوبه کن گو گرش میسّر شد
چو دوتا گردن است مرد زنانگوشه باید گرفتنش چو کمان
هم گرانی بود پس از پنجاهدرهم آمیختن سفید و سیاه
ماجرایی به مجلس آوردنبا جوانان مخالطت کردن
بعد از این شد گران گرانی منتلخ شد ذوق زندگانی من
آدمی را در این سرای دو درنیست یکدم ز اکل و شرب به سر
گرچه از هر دو ناگزیر بودباز از این هر دو در زحیر بود
نان نبینی که چون بود تازهمی دهد لذتی به اندازه
چون شد آسوده در بن کرسانشد به ذوق و به طعم دیگرسان
آب چون ساکن غدیر بودبا لطافت که هست پیر بود
می که روح معاشران باشدچون کهن گشت هم گران باشد
ار رهی همچو تا قبول شودچه عجب گر ملک ملول شود
بنده شاید چو شد ضعیف و نحیفگر گرانی خود کند تخفیف
هم تو دانی و هم خدا داندکه نزاری به خویش نتواند
بی رضای تو دم برآوردنجز به امر تو آب و نان خوردن
من یقینم اگر چه من چو سگمکه همه مهر توست خون و رگم
چون کنم بر تو عرضه اسراری؟که تو دانی و من که ام باری
چون تو دانی مرا ز بعد خداکه کند راست از دروغ جدا
از تو چیزی نکرده ام پنهانبر تو نگزیده ام کسی به جهان
نیک و بد با تو در میان بوده استچه کنم سود من زیان بوده است
تو بمان دوستکام و دشمن مالپس ضمیر تو شاهد احوال
گرچه بر بنده عیب می جویندهمه آنچ از خود اند می گویند
نکند شاه بد چو بی راهانبه سخن ریزه غرض خواهان
گر از این در هزار باز بوددل پاک تو پاکباز بود
گر کسی را عجب نماید راستبس عجب نیست ترک راست کراست؟
راستان کز نظر نشان طلبندراستی از خم کمان طلبند
در خرابات عشق مردان اندکاسمان را چو آس گردانند
گر در آن جمع راستی نبُدیشیخ را باز خواستی نبدی
نظر راستی مؤثر شدور نه شیخ از چه واقف سرّ شد
تا به خود هم ز خود نظر نکندبیخودی را ز خود خبر نکند
جان به جان، دل به دل مقابل شددل و جان را مراد حاصل شد
چون دویی از میانه برخیزدعذر و دفع و بهانه برخیزد
عقل و وهم و خیال محو شوندفارغ از وضع صرف و نحو شوند
ملک جان عالمی فرو گیردبعد از این رونقی نکو گیرد
همه هیچ است و هیچ هرچه جز اوستهمه رین است اگر همه نیکوست
شرک با دوست در نمی گنجدهرچه جز اوست در نمی گنجد
که به روحش سلام باد از ماخوب گفته است احکم الحکما
«این همه طمطراق بیهوده استعقل جز راستی نفرموده است»
راستی نقش اگر بباخته امچه کنم با قضا بساخته ام
همه توفیر من زیان بوده استشرک البته در میان بوده است
خودپرستی بتر ز عزّی و لاتبر پیام آور خدا صلوات