بخش ۲۱ - اظهار بندگی کردن شاعر در پیشگاه شاه
پادشاها نزاری عاجزجز به اخلاص دم نزد هرگز
هرچه گویم تو خود نکو دانیهمه غثّ و ثمین او دانی
بیریا بندهٔ تو بودهستمهمچنان تا که زندهام هستم
حق انعام تو فراوان استحق او بر من است تا جان است
تا سرم بر تن است و تن زندهبندهام بنده ترا بنده
من که باشم که گویم آنِ توامیکی از جمله سگان توام
برکشیدی مرا و بگزیدیملک دادی و مال بخشیدی
من که باشم که من ز خود گویمهرچه گویم ز خویش بد گویم
منم و این قدر سخنریزهبا عقول و جهول هم نیزه
دل فرتوت صید چشم ِ غزالمغز آشفته وقف خیل خیال
در مقامات عشق باختهامبا علامات عشق ساختهام
مست و معتوه و واله و مجنونپیش از این نیز بودهام، نه کنون
جز ولای تو در ولایت دلنیست چیزی دگر ز آب وز گل
دُر مدح تو تا که من باشمبر سر افتخار میپاشم
خود ثنای تو حرز جان دارمتا نفس میرود روان دارم
گر مرا نکبتی رسد شایدبیخلل دولت تو میباید
چون بود دولت تو پابرجاکوچه سردار روزگار چه پا
روزگار ار به برگ و ساز آیدبه درِ دولت تو باز آید
عافیت زیر چرخ اخضر نیستزانکه در بحر جای اخگر نیست
هیچ بند از زمانه نگشایدکه دمی اعتماد را شاید
هرکه خود را از پیش دریابدعاقبت دولتی دگر یابد
چون بود بر صراط حق سَیرشبود انجام و عاقبت خَیرش
یک شکاف است از مبادی کارواجب و لازم است استغفار
خیرگی هم حجاب ره باشدآدمی غافل از گنه باشد
موی کردم سفید و نامه سیاهچون بود آدمی بری ز گناه؟
چون براندیشم از خطا و زللتا به گردن فرو شوم به وَحل
دل ریشم کباب میگرددعالم جان خراب میگردد
آبم از دیده میرود چو سحابزهره از بیم میشود خوناب
در قهستان ز من چه بیش و چه کمهیچ توفیر نیست نقصان هم
چون نباشد به دست من کاریپیش از این بیش از این بود باری
هم به تکلیف خود قیام کنمنیم کار سخن تمام کنم
منم امروز اوستاد سخنبستانم به طبع داد سخن
گر به کاری دگر نمیشایمکار خود را به کار و بار آیم
هر زمان تحفهای برون آرمکه از آن عقل را جنون آرم
تا به تشویش راح مشغولماز صلاح و فلاح معزولم
اشتغالم نمیگذارد بیشکه بر آرم سر ملال از پیش
دختر فکر بکر مست مراجز به خلوت نداد دست مرا
فکر در سیر سست بنیاد استاصل او کنج خلوت آباد است
محفل عام محشری دگر استروز محشر کهرا ز خود خبر است؟
تو ز من لطف خویش باز مگیربر من از قصهٔ دراز مگیر
قصهٔ روز و شب تمام نبودکه بر آن قصه قصهای افزود
شب گر از روز دادخواهی داشتاو دگرگونه رسم و راهی داشت
بنده از بخت خویشتن داردکه همه ساله قصد من دارد
بخت و دولت مطیع و رام آیندهمه در سلک انتظام آیند
داشتم از جناب خلدمآبکه مشرف شوم به عزّ جواب
آنچ از این ملتمس صواب و خطاستتا چه بر مقتضای رای شماست
یک اشارت در آن بفرمایندبنده را راه راست بنمایند
عزم دارم که شقهای پوشمگوشهای گیرم و در آن کوشم
که رضای تو میکنم حاصلبه وفای تو جان سپارم و دل
خرقه صوفیانه درفکنموز شراب و سماع برشکنم
از لباس قبا برون آیمبنگرم تا ز کار چون آیم
گرچه دانم که هرکس از رنگیبر سبویم زنند خرسنگی
آن یکی گوید «این چه سرتیزیست؟نقشبندی و رنگ آمیزیست؟»
و آن دگر گویدم به نسبتِ حالکه نزاری و توبه، اینت محال!
دیگری گویدم بترسیدهستیا خیالی دگر مگر دیدهست
وآن دگر یک به عجز بنشاندهریک القصه قصهای خواند
من مجنون واله عاشقپس رو رنگ جعفر صادق
داشتم اول این شعار و لیکبد شدم بر سرم نیامد نیک
گر اعادت کنم پس از سی سالبر سر خرقه، نیست دور از حال
خام بودم مگر، مگر چه بود خامی این است و بس، دگر چه بود؟
دولت رفته را معاد از پسدر حساب است تا به قطع نفس
میدهد فقر گهگهی یارممیبرد باز با سرم کارم
تا ز خود پاک وا نپردازندمهره نرد خویش چون بازند؟
رنگ مردان نه رنگ سالوس استخرقهپوشی به هرکس افسوس است
تا ز هستی خود برون نشوندفارغ از عقل و از جنون نشوند
نتوان در لباس مردان شدسرسری در محیط نتوان شد