گنج

بخش ۱۱ - پیغام چهارم شب به خورشید

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)۳۲ بیت
شب دگر بار گشت آشفتهکه: «مرا روز ناسزا گفته»
گفت از روی جِدّ نه از سر لاغ«کای تبه کرده از فضول دماغ
گرچه عالم نورد و سیّاحینور بخشنده همچو مصباحی
من بسی جای‌ها رسیده‌ستمچیزهای عجیب دیده‌ستم
که تو هرگز بدان رسیده نه‌ایاز کسی نیز هم شنیده نه‌ای
در دماغت چه نخوت است و منی‌؟که مرا گفته‌ای‌ «‌نه مرد منی‌‌!»
من چنین فرد خرقه پوشی‌امبا چنین بی‌زبان خموشی‌ام
من جهان پهلوان آفاقمجفت تو نیستم که من طاقم
من به ده مرد بشکنم دو هزاریک شبیخون و ده هزار سوار
من بُدم همره تهمتن گُردورنه تنها که ره به توران برد‌؟
رفته اسفندیار رویین‌تندر پناه سواد لشکر من
همه شب کرده‌ام عسس بر کارتا نگردد ز خون کس دیار
سرّ مردان‌ِ راز‌دارم منسَر مردان جان‌سپارم من
زنگیان سیاه‌پوش من‌اندکه یکی‌اند و صدهزار تن‌اند
شب تار از نهیب‌شان هردمبفسرد در عُروق شیران دم
ننمایند ثابت و سیاربه کسی بی‌حضور من دیدار
مونس بی‌دلان‌ِ بیدارمهمدم عاشقان بی‌یارم
همره شب‌روان راز منممشهد عالم نیاز منم
شب معراج و قدر و آدینهدر برات من‌اند دیرینه
روزه‌داران که تشنهٔ زارندچشم در راه شام من دارند
می‌رود روز و باز می‌خندددهن روزه‌دار می‌بندد
تشنه از تفّ آفتاب تموزوز شفق در شک اوفتاده هنوز
من چو خود را نمودم از سر بامبر عقب در رسید لشگر شام
بانگ الله اکبر آوردندگره از نای روزه وا کردند
آش‌های لذیذ پیش آرندبیش هر ساعتی ز پیش آرند
در قدح آب‌های سرد چو زنگبر طبق میوه‌های رنگارنگ
از وجود من اهتزاز کننددر عیش و نشاط باز کنند
بانگ کوس سحر چو برخیزدهرکس از جفت خویش بگریزد
جمله از هیبت و حرارت نورگشته بی‌توش و تاب و قوّه و زور
برجهند از میان جامۀ خوابدرشوند از خطر به خانه چو آب
دست حاجت بر آسمان گیرندمهر اسرار بر زبان گیرند
روز غمّاز روزه‌داران استنه که او را همیشه کار آن است‌!»