بخش ۳۶ - حکایت
گذر بودمان بر براکوهِ تونز شهر آمدیم از سحرگه برون
مصاحب زهر گونه جوقی سوارکشیدیم القصه تا نوبهار
دهی بود فی الجمله پرداختهز بیدادِ ظالم برانداخته
شرابی که بر کوتلان باربودتلف شد ضرورت که ناچار بود
تُهی تنگ و خیک و رهِ فارس پیشحریفان پریشان ز اندازه بیش
رزی بود در باز رفتم درونچه گویم که حالم تبه بود چون
در آمد به خشتی سر پای منخمی گشت پیدا ز روی چمن
خمی و چه خم آنگهی پر شرابشرابی و چون آنگهی چون گلاب
زدم نعرهای و برفتم ز هوشفتادند یاران من در خروش
چو دیدند حیران فروماندنددعا بر خداوندِ رز خواندند
درخت از زمین و شراب از درختبرآید عجب نبود ای نیک بخت
کرامات محض است کز زیر خاکبرآید خمی تا به سر جانِ پاک
از اقبال میخواره نبود عجبروان گشته از چشمه ماءالعنب
یکی گفت روزی میخواره بینکه ناگه برآمد ز زیر زمین
یکی گفت اگر صاحب بوستاننیت خیر کردست نیکوست آن
یکی گفت بی چاره وقت گریزنهادست خنب و برفت است تیز
به شکرانهٔ فتح بابی چنیننهادیم سرها همه بر زمین
چو شد خنب خالی به شکرانهایدرونش نهادیم دانگانهای
سر خنب کردیم در حال رُستسر خود گرفتیم چالاک و چست