گنج

بخش ۲

۱۸ بیت
از آن پادشا ای برادر گریزکه خود کام و تند است و بدرام و تیز
و زان هم که از فرط ناز و نعیمکند بار خشم تنعّم دو نیم
و زان هم که دارد حسد در نهادبرد آبت از روی، نانت نداد
و زان هم که هر لحظه و هر زمانبه بیهوده بگشاد دست و زبان
به گفتار و کردار ناخوب و زشتچه گویم دگر هر چه باقی بهشت
نزاری به شاهی سزاوار اوستکه پاکیزه خو است و پاکیزه خوست
دگر کیست جز شاه ایران زمینعلی شهریار جهان شمس دین
مکن گر عطا می دهد پادشاهعطای وی از شرکت خود تباه
بهل تا بر اندازه ی طبع خویشاگر بایدش کم دهد ور نه بیش
بسی مستحق باشد امیدوارکه باشد بدو ملتفت شهریار
چو تو در میان مدخلی ساختیبنای سخاوت برانداختی
کفایت جز این نیست در راه خیرچنین کرده اند الحق ابدال سَیر
اگر هیچ دانی صواب از خطاشریکی مکن با مَلِک در عطا
اگر خود بُوَد شاه پاکیزه رایبه ترتیب هرچیز بنهد به جای
وگر بی خرد باشد و بی اصولز ناصح ندارد نصیحت قبول
ملک گرچه در هر هنر صاحب استتقاضای شهوت بر اون غالب است
نیارد از آن خویشتن را کشیدز لذات شهوت نیارد بُرید
و گر آتش خشم او برفروختنَاَندیشد از خشک و تر هرچه سوخت