گنج

بخش ۳

۵۴ بیت
مدارا کند ناصح شهریارکه بنشاند آن آتش پُر شرار
به تدریج ساکن کند خوش خوششبکوشد مگر کم کند آتشش
چه کار عظیم است و دشوار و سختره پادشا جستن ای نیکبخت
بیاموزیش ننگ دارد ز توبروها پر آژنگ دارد ز تو
وگر بازگیری شود کینه گیرغباری نشیند ورا بر ضمیر
وگر راستگویی شود خشمناکوگر چند در راستی نیست باک
و گر میل کردی و گفتی دروغنبینی دگر کار خود را فروغ
ملازم شوی گردد از تو نفورفرامُش کند چون نشینی ز دور
بیاموز و گو از تو آموختمبده پند و گو از تو اندوختم
به نزدیک او باش و دور از قیاسو زو دور می باش و حاضر شناس
ز روی ادب گر کنی احترازز راه نصیحت بدو آی باز
مکن سرفرازی به دانش بسیبه کس جز به شاهت ندارد کسی
نداری هنر جز به اقبال اوز دانش چه گویی، ز اقبال گو
همه بر تو از دولت و بخت اوستکه در خانه و بنگه و رخت اوست
نصیحت صواب است با شاه گفتولیکن نشاید به اکراه گفت
از آن داد ایزد ورا خسروییکه تو بر مرادش کنی پس روی
نه او پس روِ طبع و دلخواه توستتو مامور اویی و او شاه توست
نگه کن به هر حال عادات شاهمران طبع را جز بر آن رسم و راه
نیاید به خوی تو و خلق بازمنه پیش خود این طریق دراز
و گر با تو از روی تدبیر و رایکند مشورت شاهِ مشکل گشای
از آن پیش کوه بر تو کرد آشکارکه بر چه گرفتست رایش قرار
گر از راه حزم و طریق صوابشروعی کنی شاید اندر جواب
چو برگوید اندیشه و رای خویشمکن اعتراض و منه قصه پیش
همان به که همداستانی کنیوگر برفزایی گرانی کنی
سه موضع بُوَد جای حمد و ثناکه باشد سزاوار بر پادشا
در اوقات خلوت به هنگام خویشولیکن نه از حد اندازه بیش
سخن چون به معنی بیاراستیستایش به واجب کن و راستی
ز افعال و اعمال و اخلاق خوبمُبَرّا ز عدناس و پاک از عیوب
به گِرد هنر های خوبش بر آییقینی دگر بر یقینش فزای
چو زین جا نهادی قدم پیشترثنا بر سر جمع کن بیشتر
که در حشمت شه فزایش بُوَدبه دیگر کسان وا نمایش بُوَد
سه دیگر که در خدمت پادشاهچو خواهی که افزون شود آب و جاه
به شکر سپاسش زبان برگشایمقامات اخلاص خود وا نمای
دعایی که بر پادشا ساده مردبه تقلید در محفل جمع کرد
اگر چند نام خدا می بَرَدندارد پسندیده مرد خرد
چنان می نُماید سراسیمه سرکه هستم ز سلطان به حق بیشتر
دعای من بی نفاق و ریاقبول است در حضرت کبریا
نهد خویشتن معتبر تر ز شاهکه پیغمبرش خواند ظلّ و اله
نداند ولیکن که این ظَنّ خطاستنه سلطان عادل خلیفه خداست؟
به یک نیّت خیر در عدل و دادجواب نود ساله دعوت بداد
دعای شه دادگر بی حجاببُوَد چون دعای رسل مستجاب
به همّت مدد خواستن از رجالکه هستند در حضرت ذوالجلال
ز خلوت نشینان پرهیزکارگدایان حضرت عزیزان خوار
از آن پیر زالان شبگیر خیزکه یک آه از ایشان و صد رستخیز
یکی از مهمّات نازک شناسبدار از دعاهای ایشان سپاس
دعا بر سر جمع باد ریاستکجا لایق حضرت کبریاست
ولیکن ز کنج زوایای فرشبُوَد روزنی در سراهای عرش
دعای تکلّف نیاید بکارچو مردان دعای تقرّب بیار
چو قربت گرفتی بر پادشاهبه همّت بر آور سر از اوج ماه
خسیسانه در کار ها بس مپیچکه نامت بر آید ولیکن به هیچ
کسی را که همّت نباشد قویالا ای پسر تا ز من نشنوی
گر از اوج چرخش بر آری فزونز دون همّتی سر در آرد به دون
به ضعف و به بیچارگی تن مدهبرو پای همّت بر افلاک نه
تو از دولت پادشاهی بزرگنه از خویشتن چون نباشی سترگ