گنج

بخش ۱

۷۷ بیت
ز هر نوع در مملکت کارهاستکه شه را در آن هر یک اسرارهاست
تو گردانی و گر ندانی خموشچو فرمان دهد هر چه گوید بکوش
وگر چند پیش تو کاری است خردمعظّم ترین شغل باید شمرد
که فرمان او راست قدر و محلبه جدّ تو را، خر مران در وحل
وگر ننگ داری ز فرمان شاهبسیج عقوبت کن و بند و چاه
خدم را ملوک آزمایش کنندگهی سرزنش گه ستایش کنند
کنند امتحان بندگان را بسیببینند نقدینه هر کسی
طمع بگسلند ار تکبّر کنندکنند اعتماد ار تفاخر کنند
بود چار خصلت که صاحب امورز مأمور باشد به تعظیم دور
بدان بی نیازی جز از بی نیازبه عزّی که بر خلق دارد ز ناز
بدان کامرانی و آن ایمنیکه واجب شناسد ز کبر و منی
به محکوم و مأمور در کایناتبه چشم حقارت کنند التفات
به فضل خود از غایت اقتدارکند بر عموم و خصوص افتخار
مراد ملک حق بود بر خدموگر حکم موجود کرد از عدم
سلامت طلب می کنی ای عزیزبه ضدّان مبدّل کن آن چار چیز
نیاز و تذّلل بر و ضعف و بیمچو خواهی خلاص از بلای عظیم
تغیّر چو ره یافت در پادشاهندارد کس آنجا دل کس نگاه
برادر شود از برادر نفورشوند از تو خویشان نزدیک دور
رضای دل شاه گیرند پیشببرند پیوند خویشان ز خویش
توهم ای برادر ز پیوند و دوستببر دل که پیوند و دلبندت اوست
ترا نعمت پادشا پروردکس دیگر از تو چرا برخورد
ملوک از برای مرادات خویشنگیرند باز از مراعات خویش
برانند کام و ندارند باکنباشند از هیچ کس بیمناک
وگر مانع آید ز اقران کسیبیازارد و کینه گیرد بسی
چو قدرت حریف است و نخوت ندیمحذر زین دو آتش که خوف است و بیم
اگر شاه محروم ماند ز کامرسد شعله غیرتش بر غمام
خدم را ندارند استاده پیشجز از بهر آسایش نفس خویش
چو شد بر مراد دلش سخت پایبه ملک و به مال و به جاه و به جای
وگر نیز بینی ز جایی خللمزن با ملک در نصیحت جدل
به دفع مرادی که دارد بکوشوگر می توانی خلل باز پوش
وگر آن خلال برنشاید گرفتبه ترک مرادش نباید گرفت
بکوشی که آن آرزو را مگرتوان کرد حاصل بدیلی دگر
مگر در پذیرد شود کار سهلوگرنه تو مأخوذ گردی به جهل
گر از شاه کاری رود ناپسندتو باری زبان از ملامت ببند
که از سرزنش وحشت آید پدیدمزن قفل بر در که گم شد کلید
خجل گردد از کرده خویش شاهنخواهد که بیند ترا هر پگاه
نیاری به تأویل اصلاح دادنه تمهید عذری توانی نهاد
خردمند را از ثناهای راستکه در روی گویند شرم و حیاست
کجا بر توان بست بر وی فسوسخردمند نفریبد از چاپلوس
معایب مبین زانک بی نقص و عیبکسی نیست الا خداوند غیب
وگر نیز داری زبان را نگاهز عیبی که در دل گرفتی ز شاه
دل او گواهی دهد بر دلتببیند به نور دل اندر دلت
منه در میان با خواص و عوامز نیک و بد پادشا والسّلام
چو زانجا که حدّ و ره پادشاستبناخوب همداستانی خطاست
نشاید که هم در معایب نفسبه همداستانی زنی پیش کس
بلی کرده باشی خیانت درستخموشی و بس مخلص کار تست
بدان فعل ناخوب تحسین مکنرضا دادن خویش تعیین مکن
که خاموشی از ناپسندیدن استثنا بر خطا از خطا دیدن است
ره پادشاهان سراسر ثناستدرین موضع امّا ستایش خطاست
چو راہ ثنا بسته بیند درستبداند چه سرّ در خموشی تست
ملک چون به عین فراست بدیدز گفتن خجالت نباید کشید
به حیلت بسی کارها دست دادکه قوّت بناچار گردن نهاد
ولیکن طریقی که حیلت سپردبه صبر و مدارا توان پیش برد
اگر در ملک عیب پنهان بودنخواهد که کس واقف آن بود
تو دعوی کنی زیرکی پیش اوکه من واقفم بر کم و بیش او
چنین دان که دشمن ترین کس توییچو با شاه دعوی کنی پس تویی
نه تنها چنین است نزدیک شاههمه کس بر این ذکر باشد گواه
که دشمن شمارند او را نه دوستکه عیب کسان ظاهر از فعل اوست
نبودست اضداد را اجتماعتوهم گر چنینی فخیرالوداع
طباع ملوک از ره اعتبارنباشند با یکدگر سازگار
بود مختلف خو و خلق و سرشتچنان کایزد اول بسر برنبشت
یکی دوست دارد دعای خدمدگر یک ثنا با ستایش بهم
یکی را حریف خوش دلفریبیکی را دوال عنان و رکیب
یکی مطرب و باده و بیهشییکی خویشتن داری و خامشی
و زینها همین جزو بگزیده اندکه هیبت درین مرتبت دیده اند
الا ای برآورده پادشاهازو جز که وی خواهد از وی مخواه
سخن چون کنی ابتدا از نخستبباید رضای دل شاه جست
به میزان طبعش بسنجی سخننه سر باز یابی سخن رانه بن
که هر چیز را قدر چندان بودکه میل دلش جانب آن بود
بود خاطر پادشا بد گمانبه تلبیس و نیرنگ اهل زمان
بحدّی که دارد گمان را یقینکه گوید چنان تا نگویی چنین
ز شاهان بدین عادت آن پیشترکه لهو و تنعّم کند بیشتر
چو مهمل گذارد مهمّات رابه غفلت کند فوت اوقات را
نهد جرم بر گردن چاکراننیارند لیکن نطق زد در آن
چو شه بر خدم عیب جوید به قهربود عیش خدمتگران همچو زهر
نباشند در کار خدمت ستوهپراکنده گردند از هر گروه
چو بی جرم باشد عقوبت جزادلیری نمایند بر ناسزا