گنج

بخش ۹ - ستایش اتابیک اعظم نصرةالدین ابوبکربن محمد

بیا ساقی آن آب یاقوت‌واردر افکن بدان جام یاقوت بار
سفالینه جامی که می جان اوستسفالین زمین خاک ریحان اوست
علم برکش ای آفتاب بلندخرامان شو ای ابر مشگین پرند
بنال ای دل رعد چون کوس شاهبخند ای لب برق چون صبحگاه
به بار ای هوا قطره ناب رابگیر ای صدف در کن این آب را
برا ای در از قعر دریای خویشز تاج سر شاه کن جای خویش
شهی که آرزومند معراج توستزمین بوس او درةالتاج توست
سکندر شکوهی که در جمله سازشکوه سکندر بدو گشت باز
زمین زنده‌دار آسمان زنده کنجهان گیر دشمن پراکنده کن
طرفدار مغرب به مردانگیقدر خان مشرق به فرزانگی
جهان پهلوان نصرةالدین که هستبر اعدای خود چون فلک چیره‌دست
مخالف پس اندیش و او پیش بینبداندیش کم مهر و او بیش‌کین
خداوند شمشیر و تخت و کلاهسه نوبت زن پنج نوبت پناه
به رستم رکابی روان کرده رخشهم اورنگ پیرای و هم تاج بخش
شهان را ز رسمی که آیین بودکلید آهنین گنج زرین بود
جز او کاهن تیغ روشن کندکلید از زر و گنج از آهن کند
چو آب فرات آشکارانوازچو سرچشمه نیل پنهان گداز
اگر سایه بر آفتاب افکنددر آن چشمهٔ آتش آب افکند
وگر ماه نو را براتی دهدز نقص کمالش نجاتی دهد
گر انعام او بر شمارد کسیبدان تا کند شکر نعمت بسی
ز شکر وی آن نعمت افزون بودولی نعمتی بیش از این چون بود
فلک وار با هر که بندد کمربر آب افکند چون زمینش سیر
بریزد در آشوب چون میغ اوسر تیغ کوه از سر تیغ او
هر آنچ او نموده گه کارزارنه رستم نموده نه اسفندیار
صلاح جهان آن شب آمد پدیدکه از مولد این صبح صادق دمید
کجا گام زد خنگ پدرام اوزمین یافت سرسبزی از گام او
به هر دایره کو زده ترکتازز پرگار خطش گره کرده باز
بران بقعه کاو بارگی تاختهزمین گنج قارون برانداخته
بر آن دژ که او رایت انگیختهسر کوتوال از دژ آویخته
اگر دیگران کاصلشان آدمیستهمه مردمند او همه مردمیست
ندانم کس از مردم روشناسکزان مردمی نیست بر وی سپاس
ز بس ناز و نعمت کزو رانده‌اندولی‌نعمت عالمش خوانده‌اند
اگر مرده‌ای سر آرد ز گوربگیرد همه شهر و بازار شور
هزاران دل مرده از عدل شاهشود زنده و خصم ناید به راه
چو عیسی بسی مرده را زنده کردبه خلقی چنین خلق را بنده کرد
جهان بود چون کان گوهر خراببه آبادی افتاد ازین آفتاب
زمین دوزخی بود بی کار و کشتبه ابری چنین تازه شد چون بهشت
ز هر نعمتی کایدش نو به نودهد بخش خواهندگان جو به جو
به هر نیکوی چون خرد پی‌بردجهان یاد نیک از جهان کی بود
گر از نخل طوبی رسد در بهشتبه هر کوشکی شاخ عنبر سرشت
رسد شرق تا غرب احسان اوبه هر خانه‌ای نعمت خوان او
زهی بارگاهی که چون آفتابز مشرق به مغرب رساند طناب
به کیخسروی نامش افتاده چستنسب کرده بر کیقبادی درست
به هر وادیی کو عنان تافتهدر منه به دامن درم یافته
ز کنجش زمین کیسه بر دوختهسمن سیم و خیری زر اندوخته
کجا گنج دانی پشیزی در اوکه از گنج او نیست چیزی در او
چو از تاج او شد فلک سر بلندسرش باد از آن تاج فیروزمند
زهی خضر و اسکندر کایناتکه هم ملک داری هم آب حیات
چو اسکندری شاه کشورگشایچو خضر از ره افتاده را رهنمای
همه چیز داری که آن درخورستنداری یکی چیز و آن همسرست
چو دریا نگویم گران سایه‌ایهمانا که چون کان گرانمایه‌ای
چو در صید شیران شعار افکنیبه تیری دو پیکر شکار افکنی
چو در جنگ پیلان گشائی کمنددهی شاه قنوج را پیل بند
اگر شیر گور افکند وقت زورتو شیر افکنی بلکه بهرام گور
چه دولت که در بند کار تو نیستچه مقصود کان در کنار تو نیست
بسا گردن سخت کیمخت چرمکه شد چون دوال از رکاب تو نرم
دو شخص ایمنند از تو کایی به جوشیکی نرم گردن یکی سفته گوش
به عذر از تو بدخواه جان می‌بردبدین عهد رایت جهان می‌برد
چو برگشت گرد جهان روزگارز شش پادشه ماند شش یادگار
کلاه از کیومرث تختگیرز جمشید تیغ از فریدون سریر
ز کیخسرو آن جام گیتی نمایکه احکام انجم درو یافت جای
فروزنده آیینهٔ گوهرینمودار تاریخ اسکندری
همان خاتم لعل بر دوختهبه مهر سلیمانی افروخته
بدین گونه شش چیز در حرف تستگواه سخن نام شش حرف تست
جز این نیز بینم تو را شش خصالکه بادی برومند ازو ماه و سال
یکی آنکه از گنج آراستهدهی آرزوهای ناخواسته
دویم مردمی کردن بی قیاسعوض باز ناجستن از حق‌شناس
سوم دل به شفقت برآراستنستمدیده را داد دل خواستن
چهارم علم بر ثریا زدنچو خورشید لشگر به تنها زدن
همان پنجم از مجرم عذر خواهز روی کرم عفو کردن گناه
ششم عهد و پیمان نگهداشتنوفا داری از یاد نگذاشتن
ز تو شش جهت بی روائی مبادوز این شش خصالت جدائی مباد
به پرواز ملکت دو شاهین به کاریکی در خزینه یکی در شکار
دو مار از برای تو توفیر سنجیکی مار مهره یکی مار گنج
جهان خسروا زیر هفت آسمانطرفدار پنجم توئی بی گمان
جهان را به فرمان چندین بلادستون در تست ذات العماد
همه شب که مه طوف گردون کندچراغ ترا روغن افزون کند
همه روز خورشید با تاج زربه پائین تخت تو بندد کمر
سپارنده پادشاهی به توسپرد از جهان هر چه خواهی به تو
بدان داد ملکت که شاهی کنیچو داور شوی داد خواهی کنی
که بازی کند بر پریشه زورنه پیلی نهد پای بر پشت مور
سپاس از خداوند گیتی پناهکه بیشست از این قصه انصاف شاه
به انصاف شه چشم دارم یکیکه بیند در این داستان اندکی
گر افسانه‌ای بیند از کار دورنه سایه بر او گستراند نه نور
وگر بیند از در در او موج موجسراینده را سر برآرد به اوج
در این گنجنامه زر از جهانکلید بسی گنج کردم نهان
کسی کان کلید زر آرد به دستطلسم بسی گنج داند شکست
وگر گنج پنهان نیارد پدیدشود خرم آخر به زرین کلید
تو دانی که این گوهر نیم سفتچه گنجینه‌ها دارد اندر نهفت
نشاط از تو دارد گهر سفتنمسزاوار توست آفرین گفتنم
خرد کاسمان را زمین می‌کندبرین آفرین آفرین می‌کند
چو فرمان چنین آمد از شهریارکه بر نام ما نقش بند این نگار
به گفتار شه مغز را تر کنمبگفت کان مغز در سر کنم
فرستم عروسی بدان بزمگاهکزو چشم روشن شود بزم شاه
عروسی چنین شاه را بنده بادبران فحل آفاق فرخنده باد
به اندازه آنکه نزدیک و دورچراغ جهان تاب را هست نور
گل باغ شه عالم افروز بادچراغ شبش مشعل روز باد
دریده دهن بد سگالش چو داغزبان سوخته دشمنش چون چراغ
نظامی چو دولت در ایوان اوشب و روز باد آفرین خوان او
ز چشم بد آن کس نیابد گزندکه پیوسته سوزد بر آتش سپند
ز سحر آن سرا را نیابی خرابکه دارد سفالینه‌ای پر سداب
سداب و سپند رقیبان شاهدعای نظامی است در صبحگاه