گنج

بخش ۱۰ - فرو گفتن داستان به طریق ایجاز

بیا ساقی آن راحت‌انگیز روحبده تا صبوحی کنم در صبوح
صبوحی که بر آب کوثر کنمحلال‌ست اگر تا به محشر کنم
جهان در بد و نیک پروردن استبسی نیک و بد‌هاش در گردن است
شب و روز از این پرده نیلگونبسی بازی چابک آرد برون
گر آید ز من بازی‌يی دلپذیرهم از بازی چرخ گردنده گیر
ز نیرنگ این پرده دیر سالخیالی شدم چون نبازم خیال‌‌؟!
بر آنم که این پرده خالی کنمدرین پرده جادو خیالی کنم
خیالی برانگیزم از پیکر‌یکه نارد چنان هیچ بازیگر‌ی
نخست آنچنان کردم آغاز اوکه سوز آورد نغمه ساز او
چنان گفتم از هر چه دیدم شگفتکه دل راه باور شدش برگرفت
حسابی که بود از خرد دور‌دستسخن را نکردم بر او پای بست
پراکنده از هر دری دانه‌ایبرآراستم چون صنم خانه‌ای
بنا به اساسی نهادم نخستکه دیوار آن خانه باشد درست
به تقدیم و تأخیر بر من مگیرکه نبود گزارنده را ز‌آن گزیر
در ارتنگ این نقش چینی پرندقلم نیست بر مانی نقش‌بند
چو می‌کردم این داستان را بسیچسخن راست‌رو بود و ره پیچ‌پیچ
اثر‌های آن شاه آفاق‌گردندیدم نگاریده در یک نورد
سخن‌ها که چون گنج آگنده بودبه هر نسختی در پراکنده بود
ز هر نسخه برداشتم مایه‌هابرو بستم از نظم پیرایه‌ها
زیادت ز تاریخ‌های نوییهودی و نصرانی و پهلوی
گزیدم ز هر نامه‌ای نغز اوز هر پوست پرداختم مغز او
زبان در زبان گنج پرداختماز آن جمله‌سر جمله‌‌‌ای ساختم
ز هر یک زبان هرکه آگه بوَدزبانش ز بیغاره کوته بود
در آن پرده کز راستی یافتمسخن را سر زلف برتافتم
وگر راست خواهی سخن‌های راستنشاید در آرایش نظم خواست
گر آرایش نظم از او کم کنمبه کم‌مایه بیتش فراهم کنم
همه کردهٔ شاه گیتی خَرامدرین یک ورق کاغذ آرم تَمام
سکندر که شاه جهان‌گرد بودبه کار سفر توشه‌پرورد بود
جهان را همه چار‌حد گشت و دیدکه بی چار حد ملک نتوان خرید
به هر تخت‌گاهی که بنهاد پینگهداشت آیین شاهانِ کی
به جز رسم زردشت آتش‌پرستنداد آن دگر رسم‌ها را ز دست
نخستین کس او شد که زیور نهادبه روم اندرون سکه بر زر نهاد
به فرمان او زرگر چیره‌دستطلی‌های زر بر سر نقره بست
خرد‌نامه‌ها را ز لفظ دریبه یونان زبان کرد کسوت‌گری
همان نوبت پاس در صبح و شامز نوبت‌گه او برآورد نام
به آیینه شد خلق را رهنمونز تاریکی آورد جوهر برون
زدود از جهان شورشِ زنگ راز دارا ستد تاج و اورنگ را
ز سودای هندو ز صفرای روسفروشست عالم چو بیت‌ُالعروس
شد آیینهٔ چینیان رایِ اوسرِ تختِ کیخسروی جایِ او
چو عمرش ورق راند بر بیست سالبه شاهنشهی بر دهل زد دوال
دویم ره که بر بیست افزود هفتبه پیغمبری رخت بربست و رفت
از آن روز کوشد به پیغمبرینبشتند تاریخ اسکندری
چو بر دین حق دانش‌آموز گشتچو دولت بر آفاق پیروز گشت
بسی حجت انگیخت بر دین پاکعمارت بسی کرد بر روی خاک
به هر گردشی گرد پرگار دهربنا کرد چندین گرانمایه شهر
ز هندوستان تا به اقصای رومبرانگیخت شهری به هر مرز و بوم
هم او داد زیور سمرقند راسمرقند نی کان چنان چند را
بنا کرد شهری چو شهر هریکز آنان کند شهر کردن کری
در و بند اول که دربند یافتبه شرط خرد زان خردمند یافت
ز بلغار بگذر که از کار اوستبه ناگاه اصلش بن غار اوست
همان سد یاجوج ازو شد بلندکه بست آنچنان کوه تا کوه بند
جز این نیز بسیار بنیاد کردکزین بیش نتوان از او یاد کرد
چو عزم آمد آن پیکر پاک راکه بخشش کند پیکر خاک را
صلیبی خطی در جهان برکشیداز آن پیش که‌آید صلیبی پدید
بدان چار‌گوشه خط اطلسیبرانگیخت اندازهٔ هندسی
یکی نوبتی چار‌حد بر فراختکه بر نُه فلک پنج نوبت نواخت
به قطب شمالی یکی میخ اویبه عرض جنوبی دگر بیخ اوی
طنابی ازین سوی مشرق کشیدطنابی دگر زو به مغرب رسید
بدین طول و عرض اندرین کارگاهکه را بود دیگر چنان بارگاه‌‌؟
چو عزم جهان گشتن آغاز کردبه رشته زدن رشته‌ها ساز کرد
ز فرسنگ و از میل و از مرحلهبه دستی زمین را نکردی یله
مساحت‌گران داشت اندازه‌گیربر‌آن شغل بگماشته صد دبیر
رسن بسته اندازه پیدا شدهمقادیر منزل هویدا شده
ز خشکی به هر جا که زد بارگاهز منزل به منزل بپیمود راه
وگر راه بر روی دریاش بودطریق مساحت مهیّاش بود
دو کشتی به هم باز پیوسته داشتمیان دو کشتی رسن بسته داشت
یکی را به لنگرگه خویش ماندیکی را به قدر رسن پیش راند
دگر باره این بسته را پای دادشتابنده را در سکون جای داد
گه آن را گه این را رسن تاختیخطر بین، کزین سان رسن باختی
بدین گونه مساح منزل‌شناسز ساحل به ساحل گرفتی قیاس
جهان را که از غم به راحت کشیدبدین هندسه در مساحت کشید
زمین را که چند‌ست و ره تا کجاستترازوی تدبیر او کرد راست
همان ربع مسکون ازو شد پدیدبدان مسکن از ما که داند رسید‌‌؟!
به هر مرز و هر بوم کاو راند رخشاز آبادی آن بوم را داد بخش
همه چاره‌ای کرد در کوه و دشتچو مرگ آمد از مرگ بیچاره گشت
ز تاریخ آن خسرو تاجداربه کار‌آمد اینست که آمد به کار
جز این هر چه در خارش آرد قلمسبک سنگیی باشد از بیش و کم
چو نظمِ گُزارِش بوَد راه‌گیرغلط‌کردِ ره بوَد ناگزیر
مرا کار با نغز‌گفتار‌ی استهمه کارِ من خود غلط‌کاری است
بلی هر چه ناباورش یافتمز تمکین او روی بر تافتم
گزارش چنان کردمش در ضمیرکه خوانندگان را بود دلپذیر
بسی در شگفتی نمودن طوافعنان سخن را کشد در گزاف
وگر بی‌شگفتی گزاری سخنندارد نوی نامه‌های کهن
سخن را به اندازه‌ای دار پاسکه باور توان کردنش در قیاس
سخن‌گر چو گوهر برآرد فروغچو ناباور افتد نماید دروغ
دروغی که ماننده باشد به راستبه از راستی کز درستی جداست
نظامی سبک باش، یاران شدندتو ماندی و غم، غمگساران شدند
سکندر شه هفت کشور نماندنمانَد کسی چون سکندر نماند
مخور می به تنها بر این طرف جویحریفان پیشینه را باز جوی
گر آیند حاضر می‌ات نوش بادوگر نی، حسابت فراموش باد