گنج

بخش ۷ - در شرف این نامه بر دیگر نامه‌ها

بیا ساقی از سر بنه خواب رامی ناب ده عاشق ناب را
میی کاو چو آب زلال آمده‌ستبه هر چار مذهب حلال آمده‌ست
دلا تا بزرگی نیاری به دستبه جای بزرگان نشاید نشست
بزرگیت باید در این دسترسبه یاد بزرگان برآور نفس
سخن تا نپرسند لب بسته دارگهر نشکنی تیشه آهسته‌ دار
نپرسیده هر کاو سخن یاد کردهمه گفته خویش را باد کرد
به بی‌دیده نتوان نمودن چراغکه جز دیده را دل نخواهد به باغ
سخن گفتن آنگه بود سودمندکز آن گفتن آوازه گردد بلند
چو درخورد گوینده ناید جوابسخن یاوه کردن نباشد صواب
دهن را به مسمار بر دوختنبه از گفتن و گفته را سوختن
چه می‌گویم ای نانیوشنده مرد‌؟ترا گوش بر قصهٔ خواب و خورد
چه دانی که من خود چه فن می‌زنم‌؟دهل بر در خویشتن می‌زنم
متاع گران‌مایه دارم بسینیارم برون‌، تا نخواهد کسی
خریدار دُر چون صدف دیده دوختبدین کاسدی دُر نشاید فروخت
مرا با چنین گوهری ارجمندهمی حاجت آید به گوهر‌پسند
نیوشنده‌ای خواهم از روزگارکه گویم بدو راز آموزگار
بکاوم به الماس او کان خویشکنم بسته در جان او جان خویش
زمانه چنین پیشه‌ها پر دهدیکی دُر ستاند یکی دُر دهد
دلی کو که بی جان‌خراشی بوَد‌؟کمندی که بی دور‌باشی بود‌؟
مگر مار بر گنج از آن رو نشستکه تا رایگان مهره ناید به دست
اگر نخل خرما نباشد بلندز تاراج هر طفل یابد گزند
به شحنه توان پاس ره داشتنبه خاکستر آتش نگه داشتن
ازین خوی خوش کاو سرشت من استبسی رخنه در کار و کشت من است
دگر رهروان کاین کمر بسته‌اندبه خوی بد از رهزنان رَسته‌اند
بدان تا گریزند طفلان راهچو زنگی چرا گشت باید سیاه
به راهی که خواهم شدن رخت‌کَشره‌آورد من بس بوَد خوی خَوش
به خوی خوش آموده بِه گوهرمبدین زیستم‌، هم بدین بگذرم
چو از بهر هر کس دری سفتنی‌ستسرودی هم از بهر خود گفتنی‌ست
ز چندین سخن‌گو سخن یاد دارسخن را منم در جهان یادگار
سخن چون گرفت استقامت به منقیامت کند تا قیامت به من
منم سَروْپیرای باغ سخُنبه خدمت میان‌بسته چون سرو‌بُن
فلک‌وار دور از فسوس همهسرآمد، ولی پای‌بوس همه
چو برجیس در جنگ هر بدگمانکمان دارم و برندارم کمان
چو زُهره درم در ترازو نهمولی چون دهم بی‌ترازو دهم
نخندم بر اندوه کس برق‌وارکه از برق من در من افتد شرار
به هر خار چون گل صلا‌یی زنمبه هر زخم چون نی نوایی زنم
مگر کاتش است این دل سوختهکه از خار خوردن شد افروخته
چو دریا شوَم دشمنی عیب‌شوینه چون آینه دوستی عیب‌گوی
به خواهنده آن بخشم از مال و گنجکه از باز دادن نیایم به رنج
نمایم جو و گندم آرم به جاینه چون جو‌فروشانِ گندم‌نمای
پس و پیش چون آفتابم یکی‌ستفروغم فراوان‌، فریب اندکی‌ست
پسِ هیچ پشتی چنان نگذرمکه در پیش رویش خجالت برم
ز بدگوی بد گفته پنهان کنمبه پاداش نیکش پشیمان کنم
نگویم بداندیش را نیز بدکزان گفته باشم بداندیش خَود
بدین نیکی آرندم از دشت و رودز نیکان و از نیکنامان درود
وزین حال اگر نیز گردان شومزیارتگه نیک‌مردان شوم
شوم بر درم‌ریز خود دُرفشانکنم سرکشی لیک با سرکشان
ز بی آلتی وانماندم به کنججهان باد و از باد ترسد ترنج
ز شاهان گیتی در این غار ژرفکه را بود چون من حریفی شگرف‌؟
که دیده‌ست بر هیچ رنگین گُلی‌ز من عالی آوازه‌تر بلبلی‌؟
به هر دانشی دفتر آراستهبه هر نکته‌ای خامه‌ای خواسته
پذیرفته از هر فنی روشنیجداگانه در هر فنی یک‌فنی
شکر دانم از هر لب انگیختنگلابی ز هر دیده‌ای ریختن
کسی را که در گریه آرم چو آببخندانمش باز چون آفتاب
به دستم در از دولت خوش‌عنانطبرزد چنین شد طبرخون چنان
توانم درِ زهد بردوختنبه بزم آمدن مجلس افروختن
ولیکن درخت من از گوشه‌ رُستز جا گر بجنبد، شود بیخ‌سُست
چهله چهل گشت و خلوت هزاربه بزم آمدن دور باشد ز کار
به هنگام سیل آشکارا شدننشاید ز ری تا بخارا شدن
همان به که با این چنین باد سختبرون ناورم چون گل از گوشه رخت
به خود کم شوم خلق را رهنمایهمایون ز کم دیدن آمد همای
سرم پیچد از خفتن و تاختنندانم جز این چاره‌ای ساختن
گه از هر سخن بر تراشم گُلیبر آن گل زنم ناله چون بلبلی
اگر بِه ز خود گلبنی دیدمیگل سرخ یا زرد ازو چیدمی
چو از ران خود خورد باید کبابچه گردم به دریوزه چون آفتاب‌؟
نشینم چو سیمرغ در گوشه‌ایدهم گوش را از دهن توشه‌ای
ملالت گرفت از من ایام رابه کنجِ ارم بردم آرام را
درِ خانه را چون سپهر بلندزدم بر جهان قفل و بر خلق بند
ندانم که دور از چه‌سان می‌رودچه نیک و چه بد در جهان می‌رود
یکی مرده‌شخصم به مردی رواننه از کاروانی و در کاروان
به صد رنج دل یک نفس می‌زنمبدان تا نخسبم جرس می‌زنم
ندانم کسی کاو به جان و به تنمراد و ستر دارد از خویشتن
ز مهر کسان روی برتافتمکسِ خویش هم خویش را یافتم
بر عاشقان نیک اگر بد شومهمان به که معشوق خود خود شوم
گرم نیست روزی ز مهر کسانخدایست رزاق و روزی‌رسان
در حاجت از خلق بربسته بهز دربانی آدمی رسته به
مرا کاشکی بودی آن دسترسکه نگذارمی حاجت کس به کس
در این مَندل‌ِ خاکی از بیم خوننیارم سر آوردن از خط برون
بدین حال و مندل کسی چون بوَد‌؟که زندانی‌ِ مندل‌ِ خون بود‌؟
در خلق را گل براندوده‌امدرین در بدین دولت آسوده‌ام
چهل روز خود را گرفتم زمامکادیم از چهل روز گردد تمام
چو در چار بالش ندیدم درنگنشستم در این چار دیوار تنگ
ز هر جو که انداختم در خَراسدُری باز دادم به جوهر‌شناس
هزار آفرین بر سخن‌پروریکه بر سازد از هر جُوی جوهری
تر و خشکی اشک و رخسار منبه کهگل براندود دیوار من
تن اینجا به پَست ‌ِجوین ساختندل آنجا به گنجینه پرداختن
به بازی نبردم جهان را به سرکه شغلی دگر بود جز خواب و خَور
نخفتم شبی شاد بر بستریکه نگشادم آن شب ز دانش دری
ضمیرم نه زن، بلکه آتش‌زن استکه مریم‌صفت بکرِ آبستن است
تقاضای آن شوی چون آیدش‌؟که از سنگ و آهن برون آیدش
بدین دل‌فریبی سخن‌های بکربه سختی توان زادن از راه فکر
سخن گفتنِ بکر جان سفتن استنه هر کس سزای سخن گفتن است
به دُری سفالینهٔ سفته گیرسرودی به گرمابه در گفته گیر
بیندیش از آن دشت‌های فراخکز آواز گردد گلو شاخ شاخ
چو بر سکه شاه زر می‌زنیچنان زن که گر بشکند نشکنی
جهودی مسی را زراندود کرددکان غارتیدن بدان سود کرد
نه انجیر شد نام هر میوه‌اینه مثل زُبیده‌ست هر بیوه‌ای
دو هندو برآید ز هندوستانیکی دزد باشد دگر پاسبان
من از آب این نقرهٔ تابناکفرو شستم آلودگی‌های خاک
ازین پیکر آنگه گشایم پرندکه باشد رسیده چو نخل بلند
چو در میوهٔ نارسیده رسیبجنبانیش، نارسیده‌کسی
کند سوقی‌ای سیب را خانه‌رسولی خوش نیاید به دندان کس
شود نرم از افشردن انجیرِ خامولی چون خوری خون برآید ز کام
شکوفه که بیگه نخندد به شاخکند میوه را بر درختان فراخ
زمینی که دارد بر و بوم سستاساسی بر او بست نتوان درست
به رونق توانم من این کار کردبه بی‌رونقی کار ناید ز مرد
چو در دانه باشد تمنای سودکدیور در آید به کشت و درود
غله چون شود کاسد و کم‌بهاکند برزگر کار کردن رها
ترنم‌شناسانِ دستان‌نیوشز بانگ مغنی گرفتند گوش
ضرورت شد این شغل را ساختنچنین نامهٔ نغز پرداختن
که چون در کتابت شود جای‌گیرنیوشنده را زان بود ناگزیر
به نقشی که نزد کلان نیست خردنمودم بدین داستان دستبرد
از این آشناروی‌تر داستانخنیده نیامد بر‌ِ راستان
دگر نامه‌ها را که جویی نخستبه جمهور ملت نباشد درست
نباشد چنین نامه تزویر خیزنبشته به چندین قلم‌های تیز
به نیروی نوک چنین خامه‌هاشرف دارد این بر دگر نامه‌ها
از آن خسروی می که در جام اوستشرف‌نامهٔ خسروان نام اوست
سخنگوی پیشینه دانای طوسکه آراست روی سخن چون عروس
در آن نامه کان گوهر سفته راندبسی گفتنی‌های ناگفته ماند
اگر هرچه بشنیدی از باستانبگفتی، دراز آمدی داستان
نگفت آنچه رغبت‌پذیر‌ش نبودهمان گفت کز وی گزیرش نبود
دگر از پی دوستان زله کردکه حلوا به تنها نشایست خَورد
نظامی که در رشته گوهر کشیدقلم‌دیده‌ها را قلم درکشید
به ناسفته دُری که در گنج یافتترازوی خود را گهرسنج یافت
شرف‌نامه را فرخ‌آوازه کردحدیث کهن را بدو تازه کرد