بخش ۶ - در حسب حال و انجام روزگار
بیا ساقی آن می نشان ده مرااز آن داروی بیهشان ده مرا
بدان داروی تلخ بیهش کنممگر خویشتن را فرامُش کنم
نظامی بس این صاحبآوازگیکهن گشتن و همچنان تازگی
چو شیران سرپنجه بگشای چنگچو روبه میارای خود را به رنگ
شنیدم که روباه رنگین به روسخود آرای باشد به رنگ عروس
چو باران بوَد روز یا باد و گردبرون ناورَد موی خویش از نورد
به کنجی کند بیعلف جای خویشنلیسد مگر دست با پای خویش
پی پوستی خون خود را خوردهمه کس تن، او پوست را پرورد
سرانجام کاید اجل سوی اووبال تن او شود موی او
بدان موینه قصد خونش کنندبه رسوایی از سر برونش کنند
بساطی چه باید بر آراستنکزو ناگزیر است برخاستن
هر آن جانور کاو خودآرای نیستطمع را بر آزار او رای نیست
برون آی از این پردهٔ هفت رنگکه زنگی بود آینه زیر زنگ
بس این جادوییها برانگیختنچو جادو به کس درنیامیختن
نه گوگرد سرخی نه لعل سپید!که جوینده باشد ز تو ناامید
به مردم درآمیز اگر مردمیکه با آدمی خوگرست آدمی
اگر کان گنجی چو نایی بهدستبسی گنج از اینگونه در خاک هست
چو دور افتد از میوهخور میوهدارچه خرما بوَد نخلبن را چه خار!
جوانی شد و زندگانی نماندجهان گو ممان چون جوانی نماند
جوانی بوَد خوبی آدمیچو خوبی رود کی بود خرمی؟
چو پی سست و پوسیده گشت استخواندگر قصه سخترویی مخوان
غرور جوانی چو از سر نشستز گستاخکاری فروشوی دست
بهی چهرهٔ باغ چندان بوَدکه شمشاد با لاله خندان بود
چو باد خزانی درآید به باغزمانه دهد جای بلبل به زاغ
شود برگ ریزان ز شاخ بلنددل باغبانان شود دردمند
ریاحین ز بستان شود ناپدیددر باغ را کس نجوید کلید
بنال ای کهنبلبل سالخوردکه رخساره سرخ گل گشت زرد
دوتا شد سهی سرو آراستهکدیور شد از سایه برخاسته
چو تاریخ پنجه درآمد به سالدگرگونه شد بر شتابنده حال
سر از بار سنگین درآمد به سنگجمازه به تنگ آمد از راه تنگ
فروماند دستم ز می خواستنگران گشت پایم ز بر خاستن
تنم گونهٔ لاجوردی گرفتگلم سرخی انداخت زردی گرفت
هیون رونده ز ره مانده بازبه بالینگه آمد سرم را نیاز
همان بور چوگانیِ بادپایبه صد زخم چوگان نجنبد ز جای
طرب را به میخانه گم شد کلیدنشان پشیمانی آمد پدید
برآمد ز کوه ابرِ کافوربارمزاج زمین گشت کافورخوار
گهی دل به رفتن نیاید به گوشصراحی تهی گشت و ساقی خموش
سر از لهو پیچید و گوش از سماعکه نزدیک شد کوچگه را وداع
به وقتی چنین، کنج بهتر ز کاخکه دوران کند دست یازی فراخ
تماشای پروانه چندان بودکه شمع شبافروز خندان بود
چو از شمع خالی کنی خانه رانبینی دگر نقش پروانه را
به روز جوانی و نوزادگیزدم لاف پیری و افتادگی
کنون گر به غم شادمانی کنمبه پیرانهسر چون جوانی کنم؟
چو پوسیدهچوبی که در کنج باغفروزنده باشد به شب چون چراغ
شبافروز کرمی که تابد ز دورز بینوریِ شب زند لاف نور
اگر دیدمی در خود افزایشیطلب کردمی جای آسایشی
به آسودگی عمر نو کردمیجهان را به شادی گرو کردمی
چو روز جوانی به پایان رسیدسپیدهدم از مشرق آمد پدید
به تدبیرِ آنم که سر چون نهم ؟چگونه پی از کار بیرون نهم ؟
سری کاو سزاوار باشد به تاجسَرینگاه او مشک باید نه عاج
از آن پیش کاین هفت پرگار تیزکند خط عمر مرا ریز ریز
درآرم به هر زخمهای دست خویشنگهدارم آوازهٔ هست خویش
به هر مهرهای حقهبازی کنمبه واماندِ خود چارهسازی کنم
چو رهوار گیلیم ازین پل گذشتبه گیلان ندارم سر بازگشت
در این ره چو من خوابَنیده بسیستنیارد کسی یاد که آنجا کسیست
به یادآور ای تازه کبک دریکه چون بر سر خاک من بگذری
گیا بینی از خاکم انگیختهسرین سوده پایین فروریخته
همه خاک فرش مرا برده بادنکرده ز من هیچ همعهد یاد
نهی دست بر شوشه خاک منبه یاد آری از گوهر پاک من
فشانی تو بر من سرشکی ز دورفشانم من از آسمان بر تو نور
دعای تو بر هر چه دارد شتابمن آمین کنم تا شود مستجاب
درودم رسانی رسانم درودبیایی بیایم ز گنبد فرود
مرا زنده پندار چون خویشتنمن آیم به جان گر تو آیی به تن
مدان خالی از همنشینی مراکه بینم تو را گر نبینی مرا
لب از خفتهای چند خامش مکنفروخفتگان را فرامش مکن
چو آنجا رسی می درافکن به جامسوی خوابگاه نظامی خرام
نپنداری ای خضر پیروزپیکه از می مرا هست مقصود می
از آن می همه بیخودی خواستمبدان بیخودی مجلس آراستم
مرا ساقی از وعده ایزدیستصبوح از خرابی می از بیخودیست
وگرنه به یزدان که تا بودهامبه می دامن لب نیالودهام
گر از می شدم هرگز آلودهکامحلال خدایست بر من حرام