گنج

بخش ۳۸ - رفتن اسکندر به غار کیخسرو

بیا ساقی آن جام کیخسرویکه نورش دهد دیدگان را نوی
لبالب کن از باده خوشگواربنه پیش کیخسرو روزگار
شها شهریارا جهان داورافلک پایگه مشتری پیکرا
کجا بزم کیخسرو و رخت او‌؟سکندر که شد بر سر تخت او‌؟
چو آن کوکب از برج خود شد روانتویی کوکبه‌دار آن خسروان
جهانداریت هست و فرماندهیبدان جان اگر در جهان دل نهی
جهان گرچه در سکهٔ نام تستزمین گرچه فرخ به آرام تست
منه دل برین دل‌فریبان به مهرکه با مهربانان نسازد سپهر
جهان بین که با مهربانان خویشز نامهربانی چه آورد پیش
به تختی که نیرنگ سازی نمودبدان تخت‌گیران چه بازی نمود
به جامی که یک مست را شاد کردبر آن بامدادان چه بیداد کرد
چو کیخسرو هفت کشور توییولایت‌سِتان سکندر تویی
در آیینه و جام آن هر دو شاهچنان به که به بینی از هر دو راه
به هر شغل که‌امروز رای آوریرهاورد فردا بجای آوری
تویی تاج‌بخشی کز آن تاجدارسریر پدر را شدی یادگار
تو شادی کن ار شاد خواران شدندتو با تاجی ار تاجداران شدند
درین باغ رنگین چو پر تذرونه گل در چمن ماند خواهد نه سرو
اگر شد سهی سرو شاه اخستانتو سرسبز بادی دراین گلستان
گر او داشت از نعمتم بهره‌مندرساند از زمینم به چرخ بلند
تو زان بهتر و برترم داشتیدر باغ را بسته نگذاشتی
فلک تا بوَد نقش‌بند زمیمبنداد بر تو درِ خرمی
مرا از کریمان صاحب زمانتویی مانده باقی که باقی بمان
چه می‌گفتم و در چه پرداختمکجا بودم اشهب کجا تاختم
چو اسکندر آن تخت و آن جام دیدسریری نه در خورد آرام دید
سریری که جز آسمانی بودبه زندان کن زندگانی بود
بلیناس فرزانه را پیش خواندبه نزدیک جام جهان‌بین نشاند
نظر خواست از وی در آیین جامکه تا راز او باز جوید تمام
چو دانا نظر کرد در جام ژرفرقم‌های او خواند حرفا به حرف
بدان جام از آنجا که پیوند بودمسلسل کشیده خطی چند بود
تماشای آن خط بسی ساختندحسابی نهان بود بشناختند
به شاه و به فرزانهٔ اوستادعددهای خط را گرفتند یاد
سرانجام چون شاه ازان مرز و بومگراینده شد سوی اقلیم روم
سطرلاب دوری که فرزانه ساختبر آیین آن جام شاهانه ساخت
چو شاه جهان ره بدان جام یافتدر آن تختگه لختی آرام یافت
به فرزانه گفتا که بر تخت شاهنخواهم که سازد کس آرامگاه
طلسمی بر آن تخت فرزانه بستکه هر کو بر آن تخت سازد نشست
اگر بیش گیرد زمانی درنگبراندازدش تخت یاقوت رنگ
شنیدم که آن جنبش دیرپایهنوز اندران تخت مانده بجای
چو شه رسم کیخسروی تازه کردچو کیخسرو آهنگ دروازه کرد
برون آمد از دیدن تخت و جامسوی غار کیخسرو آورد گام
نگهبان دز رنج بسیار بردکه تا شاه را سوی آن غار برد
چو شه شد به نزدیک آن غار تنگدرآمد پیِ باد‌پایان به سنگ
کزان ره روش بود برداشتهبه خار و به خارا برانباشته
نمایندهٔ غار با شاه گفتکه کیخسرو اینک در این غار خفت
رهی دارد از صاعقه سوختهز پیچش کمر در کمر دوخته
به غارت مبر گنج غاری چنینبراندیش لختی ز کاری چنین
به چنگ و به دندان رهش رفته گیرچو کیخسرو آنجا فرو خفته گیر
سبب جستن پردگی‌های رازکند کار جویندگان را دراز
ازین غار باید عنان تافتنبه غار اژدها را توان یافتن
سکندر ز گفتار او روی تافتپیاده سوی غار خسرو شتافت
دوان رهبر از پیش و فرزانه پسغلامی دو با او دگر هیچکس
به تدریج از آن رهگذرهای سختبه دهلیز غار اندر آورد رخت
چو گنجینهٔ غارش آمد به دستهراسنده شد مرد یزدان‌پرست
شکافی کهن دید در ناف سنگرهی سوی آن رخنه تاریک و تنگ
به سختی در آن غار شد شهریارنشانی مگر یابد از یار غار
چو لختی شد آن آتش آمد پدیدکه شد سوخته هر که آنجا رسید
به فرزانه گفت این شرار از کجاستدر این غار تنگ این بخار از کجاست
نگه کرد فرزانه در غار تنگکه آتش چه می‌تابد از خاره سنگ
فروزنده چاهی درو دید ژرفکه می‌تافت زان چاه نوری شگرف
از آن روشنایی کس آگه نبودکه جوینده را سوی آن ره نبود
بدان روشنی ره بسی باز جستبر او راه روشن نمی‌شد درست
رسن در میان بست مرد دلیرفرو شد در آن چاه رخشنده زیر
نشان جست ازان آتش تابناککه چون می‌دمد روشنی زان مغاک
پراکنده نی آتشی گرد بودچو دید اندر او‌، کان‌ِ گوگرد بود
خبر داد تا برکشندش ز چاهبرآمد دعا گفت بر جان شاه
که باید به زودی نمودن شتابازین چاه کاتش برآید نه آب
درو کان گوگرد افروخته‌ستز گوگرد او گرد او سوخته‌ست
خبر داشت آنکو درین غار خفتبه گوگرد از آن کیمیا را نهفت
درودی شهنشه بر آن غار خواندبرون رفت و عطری بر آتش فشاند
چو بیرون غار آمد و راه جستنشد هیچ هنجار بر وی درست
شنیدم که ابری ز دریای ژرفبرآمد به اوج و فرو ریخت برف
از آن برف سر در جهان داشتهدره تا گریوه شد انباشته
سکندر در آن برف سرگشته ماندچو برف از مژه قطره‌ها می‌فشاند
مقیمان آن دز خبر یافتندسوی رخنهٔ غار بشتافتند
به چوب و لگد راه را کوفتندبه نیرنگ‌ها برف را روفتند
به چاره‌گری شاه از آن کنج غاربرون آمد و رفت بر کوهسار
چو این سبز طاوس جلوه‌نما‌یسپید استخوانی ربود از همای
همایون کن تاج و گاه سریرفرود آمد از تاجگاه سریر
سوی نوبت‌گاه خود بازگشتبلند اخترش باز دمساز گشت
برآسوده از آن تفتن و تافتنهراس دز و رنج ره یافتن
تنی کآن‌همه مالش و تاب یافتبه مالشگر آسایش و خواب یافت
فرو خفت که‌آسایش آمد پدیدشد آسوده تا صبح صادق دمید
چو صبح دوم سر بر افلاک زدشفق شیشهٔ باده بر خاک زد
بیاراست این برکهٔ لاجوردسفال زمین را به ریحان زرد
بفرمود شب بزمی آراستنمی و مجلس و نقل در خواستن
سریری ملِک را سوی بزم خواندبه نیکوترین جایگاهی نشاند
می لعل بگرفت با او به دستچنین تا شدند از می آنروز مست
به بخشش درآمد کف مرزباندر گنج بگشاد بر میزبان
غنی کردش از دادن طوق و تاجهمش تاج زر داد و هم تخت عاج
مکلّل به گوهر قبایی پرندچو پروین به گوهر‌کشی ارجمند
ز پیروزه جامی ترنجی نمایکه یک نیمه نارنج را بود جای
یکی نصفی لعل مدهون به زربه از نار دانه چو یک نار‌ِ تر
ز لعل و زمرد یکی تخته نردبساطی ز یاقوت و زر سرخ و زرد
ز بلور تابنده خوانی فراخچو نسرین‌‌ِ تر بر سر‌ِ سبز‌شاخ
تکاور ده اسب مرصّع‌فسارهمه زیر هرای گوهر نگار
صد اشتر قوی‌پشت و مالیده‌رانعرق کرده در زیر بار گران
ز سر بسته‌هایی که در بار بودجواهر به من زر به خروار بود
قباهای خاص از پی هر کسیقبا با دلیهای زرکش بسی
ز بس تحفه و خلعت و خواستهسریر سریری شد آراسته
بدان دستگه دست شه بوسه دادبه نوبتگه خویشتن رفت شاد
شهنشه بزد کوس و لشگر براندسر رایت خود به گردون رساند
از آن کوهپایه درآمد به دشتسوی ژرف دریا زمین در نوشت
در آن دشت یک هفته نخجیر کردپس هفته‌ای کوچ تدبیر کرد