گنج

بخش ۳۷ - رفتن اسکندر به دز سریر

بیا ساقی از می دلم تازه کندر این ره صبوری به اندازه کن
چراغ دلم یافت بی‌روغنیبه مِی‌ ده چراغ مرا روشنی
چو روز سپید از شب زاغ رنگبرآمد چو کافور از اقصای زنگ
فروزنده روزی چو فردوس پاکبرآورده سرْ گنجِ قارون ز خاک
هوا صافی از دود و گیتی ز گردفلک روی خود شسته چون لاجورد
به عزلت کمر بسته باد خزاننسیم بهاری ز هر سو وزان
همه کوه گلشن همه دشت باغجهان چشم‌روشن به زرین چراغ
زمانه به کردار باغ بهشتزمین را گل و سبزه مینو سرشت
به فیروز رایی شه نیک‌بختبه تخت رونده برآمد ز تخت
سر تاج بر زد به سفت سپهربرافراخت رایت برافروخت چهر
زمین خسته کرد از خرام ستورگران کوه را در سرافکند شور
سپه راند از آنجا به تخت سریرکه تا بیند آن تخت را تخت‌گیر
سریری خبر یافت کان تاجداربرآن تختگه کرد خواهد گذار
ز فرهنگ فرومانده آگاه بودکه فیروز و فرخ جهانشاه بود
ز تخم کیان هیچکس را نکشتهمه راستان را قوی کرد پشت
سران را رسانید تارک به تاجبسی خرج‌ها داد و نستد خراج
ز شادی دو منزل برابر دویدبه فرسنگ‌ها فرش دیبا کشید
ز نزلی که بودش بدان دسترسبه حدی که حدش ندانست کس
ز هر موینه کان چو گل تازه بودگرانمایه‌ها بیش از اندازه بود
سمور سیه روبه سرخ تیغهمان قاقم و قندز بی‌دریغ
وشق نیفه‌هایی چو برگ بهاربنفشه بر او ریخته صد هزار
غلامان گردن برافراختهیکایک همه رزم را ساخته
وشاقان‌ِ موکِب‌رو زود‌خیزبه دیدار تازه به رفتار تیز
چو نزلی چنین خوب و آراستهروان کرد و با او بسی خاسته
به استاد گاران درگه سپردکه عاجز شد آنکس که آنرا ببرد
درآمد به درگاه شاه جهاندو تا کرد قامت چو کارآگهان
جهانشاه برخاست نامیش کردبه شرط نشاندن گرامیش کرد
چو دادش ز دولت درودی تمامبپرسیدش از قصهٔ تخت و جام
که جام جهان‌بین و تخت کیانچگونه‌ست بی فرّ فرخ‌بیان
سریری ملک پاسخش داد بازکه ای ختم شاهان گردن‌فراز
کیومرث از خیل تو‌ چاکریفریدون ز مُلک تو فرمانبری
ستاره کمان تو را تیر بادکمندت سپهر جهانگیر باد
کلیدی که کیخسرو از جام دیددر آیینهٔ دست توست آن کلید
جز این نیست فرقی که ناموس و نامتو ز آیینه بینی و خسرو ز جام
چو رفتند شاهان بیدار تختترا باد جاوید دیهیم و تخت
به تخت تو آفاق را باد نورمباد از سرت سایهٔ تاج دور
چه مقصود بُد؟ شاه آفاق راکه نو کرد نقش این کهن طاق را
پی بارگی سوی این مرز راندبر و بوم ما را به گردون رساند؟
جهان خسروش گفت کای نامدارز کیخسروان تخت را یادگار
چو شد تخت من تخت کاووس کیهمان خوردم از جام جمشید می
بدین جام و این تخت آراستهدلی دارم از جای برخاسته
دگر نیز بینم که چون خفت شاهدر آن غار چون ساخت آرامگاه
پژوهندهٔ راز کیخسرومتو اینجا نشین تا من آنجا روم
بگریم بر آن تخت بدرام اوزنم بوسه‌ای بر لب جام او
ببینم که آن تخت خسرو پناهچه زاری کند با من از مرگ شاه
وز آن جام نا جانور بشنومدرودی کزین جانور بر شوم
شد آیینه جان من زنگ خوَردزدایم بدان زنگ از آیینه گرد
بدان دیده دل را هراسان کنمبه خود بر همه کاری آسان کنم
سریری ز گفتار صاحب سریربدان داستان گشت فرمان‌پذیر
فرستاد پنهان به دزدار خویشکه پیش آورد برگ از اندازه بیش
کمر بندد و چرب‌دستی کندبه صد مهر مهمان‌پرستی کند
اشارت کند تا رقیبان تختبسازند با شاه پیروز بخت
به گنجینه تخت بارش دهندچو خواهد می‌خوشگوارش دهند
نشانند بر تخت کیخسرو‌َشفشانند بر سر نثار‌ِ نُوَش
در آن جام فیروزه ریزند میبه فیروزی آرند نزدیک وی
به هرچه آن خوش آید به دندان اونتابند گردن ز فرمان او
چو با استواران بپرداخت رازبه شه گفت که‌آهنگ رفتن بساز
من اینجا نشینم به فرمان شاهچو شاه از ره آید کنم عزم راه
شهنشه پذیرا شد آن خانه رابه همخانگی برد فرزانه را
تنی چار پنج از غلامان خاصچو زری که آید برون از خلاص
سوی تخت خانه زمین در نَبَشتبه بالا شدن ز آسمان برگذشت
برآمد بر آنسان که ناسود هیچبدان چرخ پیچان به صد چرخ و پیچ
دزی دید با آسمان هم نوردنبرده کسی نام او در نبرد
عروسان‌ِ دز شربت آمیختنددر آن شربت از لب شکر ریختند
نهادند شاهان خوان زرشهمان خوردنی‌ها که بُد درخوَرش
پریچهرگان سرایی چو ماههمه صف کشیدند بر گرد شاه
فرو مانده حیران در آن فر و زیبکه سیمای دولت بود دل‌فریب
چو شه زان خورش خورد و شربت چشیدسوی تخت کیخسروی سر کشید
سرافکنده و برکشیده کلاهدرآمد به پایین آن تختگاه
ز دیوار و در گفتی آمد خروشکه کیخسرو خفته آمد به هوش
چنان بود فرمان فرمان‌گزارکه بر تخت بنشیند آن تاجدار
سر تاجداران برآمد به تختچو سیمرغ بر شاخ زرین درخت
نگهبان آن تخت زرین ستونز کان سخن ریخت گوهر برون
که پیروزی شاه بر تخت شاهنماید به پیروزی بخت راه
همان گوهری جام یاقوت سنجکلیدی‌ست بر قفل بسیار گنج
بدین تخت و این جام دولت پرستبسا جام و تختا که آری به‌دست
رقیبی دگر گفت کای شهریارندیده چو تو شاه چندین دیار
چو بر تخت کیخسروی تاختیسر از تخت گردون برافراختی
دگر نغز گویی زبان برگشادکه تا چند کیخسرو و کیقباد
چو زین تخت بازوی شه شد قویکند کیقبادی و کیخسروی
همه فال خسرو در آن پیش تختبه پیروز بختی برآورد تخت
شه آن تخت را چون به خود ساز دادبه کیخسرو مرده جان باز داد
بر آن تخت بنشست یک‌دم نه دیرببوسید بر تخت و آمد به زیر
ز گوهر بر آن تخت گنجی فشاندکه گنجور خانه در آن خیره ماند
بفرمود تا کرسی زر نهندهمان جام فرخ برابر نهند
چو کرسی نهادند و خسرو نشستبه جام جهان بین کشیدند دست
چو ساقی چنان دید پیغام راز باده برافروخت آن جام را
بر‌ِ خسرو آورد با رای و هوشکه بر یاد کیخسرو این می بنوش
بخور که‌اختر فرخت یار بادبدین جام دستت سزاوار باد
چو شه جام را دید بر پای خاستبخورد آن یکی جام و دیگر نخواست
بر آن جامْ عقدی ز بازوی خویشبرافشاند و بنشست و بنهاد پیش
در آن تخت بی تاجور بنگریستبر آن جام می بی‌باده لختی گریست
گه از بی شرابی گه از بی شهیمثل زد بر آن جام و تخت تهی
که بی تاجور تخت زرین مبادچو می نیست جام جهان‌بین مباد
به مِی‌، روشنایی بود جام رابلندی به شه‌، تخت بدرام را
چو شه رفت گو تخت بشکن تمامچو می ریخت گو بر زمین افت جام
شهی را بدین تخت باشد نیازکه بر تخت مینو نخسبد به ناز
کسی کاو به مینو کشد رخت رابه زندان شمارد چنین تخت را
بسا مرغ را کز چمن گم کنندقفس عاج و دام از بریشم کنند
چو از شاخ بستان کند طوق و تاجنه ز ابریشمش یاد باشد نه عاج
از آنیم در جستن تاج و ترگکه فارغ دلیم از شبیخون مرگ
بهار چمن شاخ از آن برکشیدکه شمشیر باد خزان را ندید
کفل گرد کردند گوران دشتمگر شیر از این گورگه در گذشت
گوزنان به بازی برآشفته‌اندهزبران هایل مگر خفته‌اند‌
همان نافهٔ آهوان مشک بستمگر چنگ و دندان یوزان شکست
بدین غافلی می‌گذاریم روزکه در ما زنند آتش رخت سوز
چه سازیم تختی چنین خیره خیرکه بر وی شود دیگری جای‌گیر‌؟
کنیم از پی دیگری جام گرمکه ما را ز جایی چنین باد شرم
چه سود این چنین تخت کردن به پایکه تخته‌ست ما را نه تخت است جای
نه تخت زرست اینکه او جای ماستکز آهن یکی کنده بر پای ماست
چو بر تختْ جاوید نتوان نشستز تن پیش‌تر تخت باید شکست
چو در جام کیخسرو آبی نماندبجای آبگینش نباید فشاند