گنج

بخش ۱۷ - باز گشتن اسکندر از جنگ زنگ با فیروزی

بیا ساقی از می مرا مست کنچو می در دهی نُقل بر دست کن
از آن می که دل را برو خوش کنمبه دوزخ درش طلق آتش کنم
برومند باد آن همایون درختکه در سایه او توان برد رخت
گه از میوه آرایش خوان دهدگه از سایه آسایش جان دهد
به میوه رسیده بهاری چنینز رونق میفتاد کاری چنین‌!
چو شد بارور میوه‌دار جوانبه دست تبر دادنش چون توان‌؟
زمستان برون رفت و آمد بهاربرآورده سبزه سر از جویبار
دگر باره سرسبز شد خاک خشکبنفشه برآمیخت عنبر به مشک
به عنبر‌خر‌ی نرگس خوابناکچو کافور تر سر برون زد ز خاک
گشادم من از قفل گنجینه بندبه صحرا علم برکشیدم بلند
نهان پیکر آن هاتف سبز‌پوشکه خوانَد سراینده آنرا سروش
به آواز پوشیدگان گفت خیزگزارش کن از خاطر‌ِ گنج‌ریز
که چون رومی از زنگی آن کین کشیدسکندر کجا رَخش در زین کشید
گزارنده داستان دریچنین داد نظم گزارش‌گر‌ی
که چون فرخی شاه را گشت جفتچو گلنار خندید و چون گل شکفت
در گنج بگشاد بر‌ گنج‌خواهتوانگر شد از گنج و گوهر سپاه
برآسود یک هفته بر جای جنگبه یاقوت می رنگ داد آذرنگ
چو سقای باران و فراش بادزدند آب و رُفتند ره بامداد
شد از راه او گرد برخاستهکه بی‌گرد به راه آراسته
چو بی گرد شد راه را کرد راهدرآمد به زین شاه گیتی‌پناه
روارو زنان نای زرین زدندسراپرده بر پشت پروین زدند
ز دریای افرنجه تا رود نیلبه‌جوش آمد از بانگ طبل رحیل
دراینده هر سو درای شترز بانگ تهی مغز را کرد پر
دهان جَلاجِل به هرای زرز شور جرس گوش‌ها کرده کر
به موکب‌رو‌ان لشگر از هر کنارنه چندان که داند کس آن‌را شمار
جهاندار در موکب خاص خویشخرامنده بر کبک رقاص خویش
چو لختی زمین ز آن طرف در‌نوَشتز پهلوی‌ِ وادی درآمد به‌دشت
ز بس رایت انگیزی سرخ و زردمقرنس شده گنبد لاجورد
ز صحرا غنیمت برآورده کوهز گوهر کشیدن هیونان ستوه
ز بس گنج آگنده بر پشت پیلبه صد جای پل بسته بر رود نیل
بدین فرخی شاه فیروزمندبرافراخته سر به چرخ بلند
به مصر آمد و مصریان را نواختبه آیین خود کار آن شهر ساخت
وز آنجا روان شد به دریا کنارپذیرفت یک چندی آنجا قرار
به هر منزلی کاو علم برکشیددر آن منزل آمد عمارت پدید
به گنج و به فرمان در آن ریگ‌بومعمارت بسی کرد بر رسم روم
بر آبادی‌ِ راه می‌برد رنجبر آن ریگ می‌ریخت چون ریگ گنج
نخستین عمارت به دریا کناربنا کرد شهری چو خرم بهار
به آبادی و روشنی چون بهشتهمش جای بازار و هم جای کشت
به اسکندر آن شهر چون شد تمامهم اسکندریه‌ش نهادند نام
چو پرداخت آن نغز بنیاد راکه مانند شد مصر و بغداد را
به یونان شدن گشت عزمش درستکه آن‌جا رود مرد کاید نخست
ز دریا گذر کرد و آمد به رومجهان نرم در زیر مُهرش چو موم
بدان موم چون رغبتش خاستیبکردی ازو هر‌چه می‌خواستی
بزرگان‌ِ روم آفرین‌خوان شدندبر آن گوهری گوهرافشان شدند
همه شهر یونان بیاراستندکه دیدند ازو آنچه می‌خواستند
نشاندند مطرب‌، فشاندند مالکه آمد چنان بازی‌یی در خیال
مخالف‌شکن شاه پیروز‌بختبه فیروز فالی برآمد به تخت
ز فیروزی دولت کامگارنشاط نو انگیخت در روزگار
بسی ارمغانی ز تاراج زنگبه هر سو فرستاد بی وزن و سنگ
ز گنجی که او را فرستاد دهربه هر گنجدانی فرستاد بهر
چو نوبت به سربخش دارا رسیدشتر بار زر تا بخارا رسید
گُزین کرد مردی به فرهنگ و رایکه آیین آن خدمت آرد بجای
گزید از غنیمت طرایف بسیکز آن‌سان نبیند طرایف کسی
گرانمایه‌هایی که باشد غریبز مرکوب و گوهر ز دیبا و طیب
برون از طبق‌های پُر زر‌ِ خشکبه صندوقْ عنبر‌، به خروار مشک
یکی خرمن از سیم‌ بگداختهیکی خانه کافور ناساخته
ز عود گره بارها بسته تنگکه هر بار از او بود صد من به‌سنگ
مرصع بسی تیغ گوهر نگارنمط‌های زرافهٔ آبدار
کنیزان چابک‌، غلامان چستبه هنگام خدمت‌گری تندرست
همان تخت‌های مکلل ز عاجبه گوهر بر آموده با طوق و تاج
اسیران زنجیر بر پا و دستبه بالا و پهنا چو پیلان مست
ز گوش بریده شتر بارهاز سرهای پر کاه خروارها
ز پیلان پیکار ده زنده پیلگه رزم جوشنده چون رود نیل
بدین سان گرانمایه‌های سرهفرستاد با قاصدی یکسره
چو آمد فرستادهٔ راه‌سنجبه دارا سپرد آن گرانمایه‌گنج
شکوهید دارا ز نزلی چنانحسد را برو تیزتر شد عنان
پذیرفت گنجینه بی‌قیاسپذیرفته را نامد از وی سپاس
نه بر جای خود پاسخی ساز کرددرِ کین‌ِ پوشیده را باز کرد
فرستاده آن پاسخ سرسرینپوشید بر رای اسکندری
سکندر شد آزرده از کار اونهانی همی‌داشت آزار او
ز پیروزی دولت و جاه خویشنبودش سرِ کین‌ِ بدخواه خویش
ز هر سو خبر ترکتازی نمودکه رومی به زنگی چه بازی نمود
ز هر کشوری قاصدان تاختندبدین چیرگی تهنیت ساختند
درِ طعنه بر رومیان بسته شدهمان رومی از بددلی رسته شد
زمانه چو عاجز نوازی کندبه تند اژدها مور بازی‌کند
در این آسیا دانه بینی بسیبه نوبت در آس افکنَد هرکسی