بخش ۱۶ - پیکار اسکندر با لشگر زنگبار
بیا ساقی آن می که رومیوشستبه من ده که طبعم چو زنگی خوَشست
مگر با من این بیمحابا پلنگچو رومی و زنگی نباشد دو رنگ
فریبنده راهی شد این راه دورکه بر چرخ هفتم توان دید نور
درین ره فرشته ز ره میرودکه آید یکی دیو و ده میرود
به معیار این چارسو رهروینسنجد دو جو تا ندزدد جوی
قراضه قراضه رباید نخستربایند ازو چون که گردد درست
به جو میستاند ز دهقان پیربه من میفرستند به دیوان میر
ز من رخت این همرهان دور بادزبانم بر این نکته معذور باد
از این آشنایان بیگانهخویدورویی نگر، یکزبانی مجوی
دو سوراخ چون روبهِ حیلهسازیکی سوی شهوت یکی سوی آز
ولیکن چو کژدم به هنگام هوشنه سوراخ دیده نه سوراخ گوش
گزارشگرِ رازهای نهفتز تاریخ دهقان چنین باز گفت
که چون شاه چین زین بر ابرَش نهادفلک نعل زنگی بر آتش نهاد
سپهر از کمینْ مِهر بیرون جهاندستاره ز کفْ مهره بیرون فشاند
جهان از دلیران لشکرشکنکشیده چو انجم بسی انجمن
از آیینه پیل و زنگ شترصدف را شبه رست بر جای دُر
ز پویه که پی بر زمین میفشرددر اندام گاو استخوان گشت خرد
شه روم رسم کیان تازه کردز نوبت جهان را پرآوازه کرد
بر آراست لشگر به آیین رومچو آرایش نقش بر مهر موم
ز رومی تنی بود بس مهربانزبانآوری آگه از هر زبان
دلیر و سخنگوی و دانشپرستبه تیر و به شمشیر گستاخدست
کشیده دَمش طوطیان را به دامسخنپروری طوطیانوش نام
به شیرین سخنهای مردمفریبربوده نیوشندگان را شکیب
ندیم سکندر به بیگاه و گاهمحاسب در احکام خورشید و ماه
سکندر به حکم پیامآوریبر خویش خواندش به نامآوری
بفرمود تا هیچ نارد درنگشتابان شود سوی سالار زنگ
رسانَد بدو بیم شمشیر شاهمگر بشنود باز گردد ز راه
به زنگی زبان رهنمونی کندکه آهن در آتش زبونی کند
جوانمرد گلچهره چون سرو بنز رومی به زنگی رساند این سخن
که دارنده تاج و شمشیر و تختروان کرد رایت به نیروی بخت
جواندولت و تیز و گردنکشستگه خشم سوزنده چون آتشست
چو بر شاخ آهو کشد چرم گوربدوزد سر مور بر پای مور
چنان به که با او مدارا کنیبنالی و عذر آشکارا کنی
نباید که آن آتش آید به تابکه ننشیند آنگه به دریای آب
به مهرش روان باید آراستنمبارک نشد کین ازو خواستن
جهانش گه صلح و جنگ آزمودز جنگش زیان دید و از صلح سود
شه زنگ چون گوش کرد آن سخنبپیچید بر خود چو مار کهن
دماغش ز گرمی برآمد به جوشبرآورد چون رعد غران خروش
بفرمود تا طوطیانوش راکشند و برند از تنش هوش را
ربودنْش آن دیوساران ز جایچو کهبرگ را مهرهٔ کهربای
بریدند در تشت زرّین سرشبه خون غرقه شد نازنین پیکرش
چو پرخون شد آن تشت زرین، چه کرد؟بخوردش چو آبی و آبی نخورد
کسانی که بودند با او به راهشدند آب در دیده نزدیک شاه
نمودند کان رومی خوبچهرچه بد دید از آن زنگیِ سرد مهر
شه از بهر آن سرو شمشاد رنگچنان سوخت کز تاب آتش خدنگ
به خون ریختن شد دلانگیختهز خون چنان بیگنه ریخته
شد از رومیان رنگ یکبارگیکه دیدند از آنگونه خونخوارگی
سیاهان ازان کار، دندان سفیدز خنده لب رومیان ناامید
شب آن به که پوشیدهدندان بودکه آن لحظه میرد که خندان بود
سکندر به آهستگی یک دو روزگذشت از سر خشم اندیشهسوز
شباهنگ چون برزد از کوه دودبر آهنگِ شب مرغ دَستان نمود
برآویخت هندوی چرخ از کمربه هارونی شب جَرسهای زر
جلاجلزنان گفت هارونشاهکه شه تاجور باد و دشمن تباه
طلایه برون شد به رهداشتنیتاقی به نوبت نگهداشتن
دگر روز کاورد گردون شتاببرون زد سر از کنج کوه آفتاب
بغرید کوس از در شهریارجهان شد ز بانگ جرس بیقرار
تبیرهزن از خارش چرم خاملبیشه درافکند شب را به کام
در آمد به شورش دَم گاودُمبه خمبک زدن خام رویینه خم
ترازوی پولاد سنجان به میلز کفه به کفه همیراند سیل
سنانِ سَرخشت، خفتانشکافبرون رفت از فُلکهٔ پشت و ناف
ز قاروره و یاسج و بیدبرگقواره قواره شده دِرع و ترگ
ز هرینِ حمله ز هرایِ تیغشده آب خون در دل تند میغ
چو لشگر به لشگر درآورد رویمبارز برون آمد از هر دو سوی
بسی یک به دیگر درآویختندبسی خون به ناوردگه ریختند
سبق برد بر لشگر روم زنگچو بر گورِ پی برکشیده پلنگ
خرابی درآورد زنگی به رومز هر بوم افغان برآورد بوم
که رومی بترسید از آن پیش خوردکه با طوطیانوش زنگی چه کرد
درافکند خون دلاور به جامبخورد از سر خامی آن خون خام
چو زنگی نمود آنچنان بازیییز رومی نیامد عنانتازییی
بدانست سالار لشگرشناسکه در رومی از زنگی آمد هراس
چو لشگر هراسان شود در ستیزسگالش نسازد مگر بر گریز
وزیر خردمند را خواند پیشخبر دادش از راز پنهان خویش
که بددل شدند این سپاه دلیرز شمشیر ناخورده گشتند سیر
به لشگر توان کردن این کارزاربه تنها چه برخیزد از یک سوار
ز خون خوردن طوطیانوش گردهمه لشگر از بیم خواهند مرد
کند هر یک آیین ترس آشکارنیابد ز ترسندگان هیچ کار
چو بددل شد این لشگر جنگجویبیار آب و دست از دلیری بشوی
همان زنگیان چیرهدستی کنندچو پیلان آشفته مستی کنند
چه دستان توان آوریدن به دستکزان زنگیان را درآید شکست
برانداز رایی که یاری دهدازین وحشتم رستگاری دهد
جهاندیده دستور فریاد رسگشاد از سر کاردانی نفس
که شاها خرد رهنمون تو بادظفر یار و دشمن زبون تو باد
جهانداور آفرینشپناهپناه تو باد ای جهانگیر شاه
بههرجا که روی آری از کوه و دشتبهی بادت از چرخ پیروز گشت
سیاهان که مارانِ مردمزنندنه مردم، همانا که اهریمنند
اگر رومی اندیشد از جنگ زنگعجب نیست کاین ماهی است آن نهنگ
ز مردم کشی ترس باشد بسیز مردمخوری چون نترسد کسی؟
گر آزرم خواهیم از این سگدلاننخوانندمان عاقلان عاقلان
وگر جای خالی کنیم از نبردز گیتی برآرند یکباره گرد
بلی گر ز ما داشتندی هراسمیانجی بر ایشان نهادی سپاس
میانجی که باشد؟ که بس بیهشندوگر راست خواهی، میانجیکُشند
یکی چاره باید برانداختنبه تزویر مردمخوری ساختن
گرفتن تنی چند زنگی ز راهگرفتار کردن در این بارگاه
نشستن تو را خامش و خشمناکدرانداختن زنگیان را به خاک
یکی را سر از تن بریدن به دردبه مطبخ فرستادن از بهر خورد
به زنگی زبان گفتن این را بشویبپز تا خورد خسرو نامجوی
بفرمای تا مطبخی در نهفتنهد جفته و آن را کند خاک جفت
بجوشد سر گوسپندی سیاهتهی ز استخوان آورد نزد شاه
شه آن چرم ناپختهٔ نیم خامبِدَرَد بخاید به حرصی تمام
بگوید که «مغزش بیارید نیزکزین نغزتر کس نخوردهست چیز
اگر هیچ دانستمی در نخستکه زنگیخوری داردم تندرست
اسیران رومی نپروردمیهمه زنگیِ خوشنمک خوردمی»
چو آن آدمیخواره یابد خبرکه هست آدمیخوارهای زو بتر
بدین ترس بگذارد آن کین ِگرمکه آهن به آهن توان کرد نرم
گر این چارهسازی به دست آوریمبر آن چیرهدستان شکست آوریم
به گرگی ز گرگان توانیم رستکه بر جهل جز جهل نارد شکست
بفرمود شه تا دلیران رومنمایند چالش در آن مرز و بوم
کمین بر گذرگاه زنگ آورندتنی چند زنگی به چنگ آورند
شدند آن دلیران فرمانپذیرگرفتند از آن زنگیی چند اسیر
به نوبتگه شاه بردندشانبه سرهنگ نوبت سپردندشان
درآوردشان نوبتیدار شاهقفایی ز خون سرخ و رویی سیاه
شه از خشمناکی چو غرنده شیرکه آرد گوزن گران را به زیر
یکی را بفرمود تا زان گروهببُرند سر چون یکی پاره کوه
به مطبخ سپردند کاین را بگیربساز آنچه شه را بود ناگزیر
دگرگونه با مطبخی رفته رازکه چون ساز میباید آن ترکتاز
دگر زنگیان پیش خسرو بهپایفرومانده عاجز در آن رسم و رای
چو فرمود خسرو که خوان آورندبساط خورش در میان آورند
بیاورد خوان زیرک هوشمندبر او لفچههای سر گوسپند
شه از هم درید آن خورش را بهزورچو شیری که او بردرد چرم گور
بیایستگی خورد و جنباند سرکه خوردی ندیدم بدینسان دگر!
چو زنگی به خوردن چنین دلکشستکبابی دگر خوردنم ناخوشست
همه ساق زنگی خورم در شرابکزان خوشنمکتر نیابم کباب
بهرغم سیاهان شه پیلبندمزور همیخورد از آن گوسفند
چو ترسنده اژدها کردشانچو ماران به صحرا رها کردشان
شدند آن سیاهان بر شاه زنگخبر باز دادند از آن روز تنگ
که این اژدهاخویِ مردمخیالنهنگی است کاورده بر ما زوال
چنان میخورد زنگی خام راکه زنگی خورد مغز بادام را!
سر لفجنان را که آرد به بندخورد چون سر و لفجه گوسفند
دل زنگیان را درآمد هراسکه از پرنیان سر برون زد پلاس
فرو پژمرید آتش انگیزشانز گرمی نشست آتش تیزشان
چو روز دگر مرغ بگشود بالتهی شد دماغ سپهر از خیال
به غول سیه بانگ برزد خروسدر آمد به غریدن آواز کوس
شغبهای شیپور از آهنگ تیزچو صور اسرافیل در رستخیز
ز نعره برآوردن گاو دمشده ز آسمان زهرهٔ گاو گم
دهلهای گرگینه چرم از خروشدرآورده مغز جهان را به جوش
ز شوریدگی تنبک زخم ریزدماغ فلک سفته از زخم تیز
دل ترکتازان در آن دار و گیربرآورده از نای ترکی نفیر
زمین لرزه مقرعه در دماغزده آتشین مقرعه چون چراغ
روارو زنان تیر پولاد سایدر اندام شیران پولاد خای
پلارک چنان تاف از روی تیغکه در شب ستاره ز تاریک میغ
دو لشگر دگر باره برخاستنددگرگونه صفها برآراستند
دو ابر از دو سو در خروش آمدنددو دریای آتش به جوش آمدند
برآمیخته لشگر روم و زنگسپید و سیه چون گراز دو رنگ
سم باد پایان پولاد نعلبه خون دلیران زمین کرده لعل
ترنگ کمانهای بازو شکنبسی خلق را برده از خویشتن
درفشیدن تیغ آیینه تابدرفشانتر از چشمهٔ آفتاب
زده لشگر روم رایت بلندزمین در کمان آسمان در کمند
به قلب اندر اسکندر فیلقوسجناحی بر آراسته چون عروس
ز پیش سپه زنگی قیرگونجناحی برآورده چون بیستون
صف زنده پیلان به یکجا گروهچو گِردِ گریوه کمرهای کوه
مژه چون سنان چشمها چون عقیقز خرطوم تا دم در آهن غریق
دگرگونه بر هر یکی تخت عاجبرو زنگییی بر سر از مشک تاج
چو آواز بر پیل سرکش زدیزدی آتش ار خود بر آتش زدی
ز پس پیل کامد به چالش برونشد از پای پیلان زمین نیلگون
پیادهروان گرد پیل بلندبه هر گوشهای کرده صد پیل بند
چو آیین پیکار شد ساختهمنشها شد از مهر پرداخته
ستمگر سیاهی زراجه بنامز لشگر گه زنگ بگشاد گام
درآمد چو پیل استخوانی بهدستکزو پیل را استخوان میشکست
سیهماری افسون گرگی در اوسرآماسی از سر بزرگی در او
دهانش فراخ و سیه چون لویدکزو چشم بیننده گشتی سپید
خمی از خماهن برانگیختهبه خمها سکاهن برو ریخته
بر و سینهای همچو پولاد ترسحدیث تنومندی آن خود مپرس
علم دیدهای پرچمی بر سرش؟نمیگشت یک موی از آن پیکرش
گر آنجا بود طاسکی سرنگوندو دیده برو همچو دو طاس خون
بسی خویشتن را به زنگی ستودکه سوزانتر از آتشم زیر دود
زراجه منم پیل پولاد خایکه بر پشت پیلان کشم پیل پای
چو در پیل پای قدح میکنمبه یک پیل پا پیل را پی کنم
چو در معرکه برکشم تیغ تیزبه کوهه کنم کوه را ریزریز
گرم شیر پیش آید و گر هُزبربر او سیل بارم چو غرنده ابر
فرس بفکند جوش من نیل رارخ من پیاده نهد پیل را
سلاح از تنم رسته چو شیر نرز پولاد دارم سلاحی دگر
چو الماس و آهن رگ تن مراچه حاجت به الماس و آهن مرا؟
چو گردن برآرم به گردنکشینه زابی هراسم نه از آتشی
درم پهلوی پهلوانان به تیغخورم گرده گردنان بی دریغ
به مردمکشی اژدها پیکرمنه مردمکشم، بلکه مردمخورم!
مرا در جهان از کسی شرم نیستستیزه بسی هست و آزرم نیست
ستیزنده را دارد آزرم سستخر از زیر پالان برآید درست
چو من زنگی آنگه که خندان بودسیه شیری الماس دندان بود
بگفت این و برزد به ابرو شکنجچو ماری که پیچد ز سودای گنج
ز رومی سواری توانا و چستبر آن آتش افکند خود را نخست
به آتش کشی باز مالید گوشچو پروانهای کایدش خون بهجوش
درآمد برو زنگی چنگ سودبه یک ضربت از تن سرش را ربود
دگر کینهخواهی درآمد به جنگفلک هم درآورد پایش به سنگ
چنین تا به مقدار هفتاد مردبه تیغ آمد از رومیان در نبرد
دگر هیچکس را نیامد نیازکه با آن زبانی شود رزمساز
دل از جای شد لشگر روم راچو از کورهٔ آتشین موم را
چو کرد آن زبانی سپه را زبوننیامد بناورد او کس برون
سر گردنان شاه گردون گرایز پرگار موکب تهی کرد جای
بر آراست بر جنگ زنگی بسیچبه زنگیکشی نیزه را داد پیچ
زده بر میان گوهر آگین کمردر آورده پولاد هندی به سر
به تن بر یکی آسمانگون زرهچو مرغول زنگی گره به گره
یمانی یکی تیغ زهر آبجوشحمایل فروهشته از طرف دوش
کمندی چو ابروی طمغاچیانبه خم چون کمان گوشه چاچیان
لحیفی برافکنده بر پشت بوردرآمد به زین آن تن پیل زور
عنان تکاور به دولت سپردنمود آن قوی دست را دستبرد
به کبک دری چون درآید عقاب؟چگونه جهد بر زمین آفتاب؟
از آن تیزتر خسرو پیلتنبه تندی درآمد به آن اهرمن
بزد بانگ بر وی کهای زاغ پیر!عقاب جوان آمد، آرام گیر!
اگر بر نتابی عنان را ز راهکنم بر تو عالم چو رویت سیاه
سیهروی از آنی که از تیغ تیزدرین حربگه کرد خواهی گریز
مرو تا بهخون سرخرویت کنممسلسلتر از جعد مویت کنم
فتد زنگ بر تیغ آیینه رنگمن آیینهام کز من افتاد زنگ
سپیده برد روی از چشم دردبرد تیغ من سرخی از روی زرد
چه لافی که من دیو مردمخورم؟مرا خور که از دیو مردم برم
ندانی تو پیگار شمشیر سختبیاموزمت من به بازوی بخت
گر آیی ز جایی نگهدار جایو گرنه سرت بسپرم زیر پای
من آن رومسالار تازیهشمکه چون دشنه صبح زنگیکشم
چو هندی زنم بر سر زنده پیلزند پیلبان جامه در خم نیل
چو ز آهن کنم حلقه در گوش سنگبه زنگه رود گوش سالار زنگ
چو گفت این سخن در رکاب ایستادبرآورد بازو، عنان برگشاد
برو حملهای برد چون شیر مستیکی گُرزهٔ شیر پیکر به دست
ز سختی که زد بر سرش گُرز رابرافتاد تب لرزه البرز را
به یک زخم آن گُرز پولاد لختستد جان از آن آبنوسی درخت
سرو گردن و سینه و پای و دستز پا تا به خرد درهم شکست
چو کار زراجه ز راحت بریدیکی محنت دیگر آمد پدید
سیاهی به کردار نخل بلندهراسان ازو دیدهٔ نخل بند
به خسرو درآمد چو تند اژدهابر او کرد زخمی چو آتش رها
نشد کارگر تیغ بر درع شاهبغرید زنگی چو ابر سیاه
چو دارای روم آن سیه را بدیدنهنگ سیاه از میان برکشید
چنان ضربتی زد بر آن نخل بنکه شیر جوان بر گوزن کهن
سر زنگی نخل بالا فتادچو زنگی که از نخل خرما فتاد
دگر زنگیی رفت سوی مصافزبان برگشاده به مشتی گزاف
که ابری سیاه آمد از کوه زنگنبارد مگر اژدها و نهنگ
سیه کولهٔ گرد بازو منمگران کوه را هم ترازو منم
ز تن برکنم گردن پیل رابه دم درکشم چشمهٔ نیل را
بر آن کس که جانش به آهن گزمبسی جامها در سکاهن رزم
جهان جوی چون دید کان یافه گویز خون ناف خود را کند نافه بوی
سر تیغ بر گردن افراختشدر آن یافه گفتن سر انداختش
از آن سهمگنتر سیاهی قویعنان راند بر چالش خسروی
چنان زد برو تیغ زنگار خوردکه زنگی ز گردش درآمد به گَرد
سیاهی دگر زین بر ادهم نهادبه زخمی دگر دیده بر هم نهاد
دگر تا شب از نامداران زنگنیامد کسی را تمنای جنگ
جهاندار با فتح دمساز گشتشبانگه به آرامگه بازگشت
چو گلنارگون کسوت آفتابکبودی گرفت از خم نیل آب
نگهبان این مار پیکر درفشزر اندود بر پرنیان بنفش
رقیبان لشگر به آیین پاسنگهبانتر از مرد انجم شناس
یزکداری از دیده نگذاشتندیتاقی که رسمی است میداشتند
سحرگه که آمد به نیک اختریگل سرخ بر طاق نیلوفری
سکندر برون آمد از خوابگاهبرآراست بر حرب دشمن سپاه
روان کرد رخش عنانتاب رابرانگیخت چون آتش آن آب را
به قلب اندرون پای خود را فشردبههر پهلوی پهلوی را سپرد
چپ و راست را بست از آهن حصارفرو برد چون کوه بیخ استوار
همان لشگر زنگ و خیل حبشبه هر گوشهای گشته شمشیرکش
حبش بر یمین بربری بر یساربه قلب اندرون زنگی دیوسار
چو نوبت زن شاه زد کوس جنگجرس دار زنگی بجنباند زنگ
در آمد به غریدن ابر سیاهز ماهی تف تیغ برشد به ماه
چنان آمد از هر دو لشگر غریوکزان هول دیوانه شد مغز دیو
گره بر گلوها فروبست گردز بی خونی اندامها گشت زرد
ز گُرز گران سنگ و شمشیر تیزمیانجی همی جست راه گریز
ز بس شورش رق روئینه طاسبه گردون گردان در آمد هراس
ز خر مهرهٔ مغز پرداختهزمین مغز کوه از سر انداخته
ز رویین دز کوس تندر خروشبه دزهای رویین درافتاد جوش
ز نای دمیده بر آهنگ دورگمان بود کامد سرافیل و صور
ز بس کوفتن بر زمین گُرز و تیغز هر غار بر شد غباری به میغ
ز منقار پولاد پران خدنگگره بسته خون در دل خاره سنگ
کمان کج ابرو به مژگان تیرز پستان جوشن برآورده شیر
کمند گره دادهٔ پیچ پیچبه جز گرد گردن نمیگشت هیچ
چو هندوی بازیگر گرم خیزمعلق زنان هندوی تیغ تیز
ز موزونی ضربهای سنانبه رقص آمده اسب زیر عنان
به زنبورهٔ تیر زنبور نیششده آهن و سنگ را روی ریش
زمین خسته از خون انجیدگانهوا بسته از آه رنجیدگان
برآراسته قلب شاه از نبردچو کوهی که انباشد از لاجورد
همان تیغزن زنگی سخت کوشبرآورده چون زنگ زنگی خروش
کفیده دل و بر لب آورده کفدهن باز کرده چو پشت کشف
چو از هر دو سو گشت قلب استوارز هر دو سپه رفت بیرون سوار
نمودند بسیار مردانگیهم از زیرکی هم ز دیوانگی
برآورد زنگی ز رومی هلاککه این نازنین بود و آن هولناک
شه از نازنین لشگر اندیشه کردکه از نازنینان نیاید نبرد
به دل گفت آن به که شیری کنمدرین ترسناکان دلیری کنم
چو لشگر زبون شد در این تاختنبه خود باید این رزم را ساختن
برون شد دگر باره چون آفتابکه آرد به خونریزی شب شتاب
تنی چند را زان سپاه درشتبه یک زخم یک زخم چون سگ بکشت
کسی کان چنان دید بنیاد اوتهی کرد پهلو ز پولاد او
سپهدار رومی چو بی جنگ ماندتکاور سوی لشگر زنگ راند
پلنگر که او بود سالار زنگبدانست کامد ز دریا نهنگ
به یاران خود گفت کاین صید خامکجا جان برد چون در آید به دام
سلیحی ملک وار ترتیب کردبه جوشن بر از تیغ ترکیب کرد
بپوشید خفتانی از کرگدنمکوکب به زر زاستین تا بدن
یکی خود پولاد آیینه فامنهاد از بر فرق چون سیم خام
درفشان یکی تیغ چون چشم گورپلارک درو رفته چون پای مور
برآهیخت و آمد بر تند شیرنشاید شدن سوی شیران دلیر
بغرید کای شیر صید آزمایهماوردت آمد مشو باز جای
مرو تا نبرد دلیران کنیمدرین رزمگه جنگ شیران کنیم
ببینیم کز ما بلندی کراستدرین کار فیروزمندی کراست
ز جوشیدن زنگی خامکاربجوشید خون در دل شهریار
چو بدخواه کین در خروش آوردستیزنده را خون به جوش آورد
سکندر بدو گفت چندین ملافمران بیهده پیش مردان گزاف
ز مردانگی لاف چندین مزنهراسان شو از سایهٔ خویشتن
بترس ار چه شیری ز شیرافکناندلیری مکن با دلیر افکنان
تنی را که نتوانی از جای بردبه پرخاش او پی چه خواهی فشرد ؟
به پهلوی شیر آنگهی دست کشکه داری به شیر افکنی دستخوش
به تاراج خود ترکتازی کنیکه گنجشک باشی و بازی کنی
بیا تا بگردیم میدان خوشستببینیم کز ما که سختی کشست
گرفته مزن در حریف افکنیگرفته شوی گر گرفته زنی
بر آشفت زنگی ز گفتار شاهبه چالش درآمد چو دود سیاه
فروهشت بر ترک شه تیغ راز برق آتشی کی رسد میغ را
برآشفته شد شاه از آن زشت رویچو تیغ از تنش سر برآورد موی
به تندی یکی تیغ زد بر تنشنشد کارگر زخم بر جوشنش
بسی جمله بر یکدیگر ساختندیکی زخم کاری نینداختند
بدینگونه تا شب درآمد بسرنشد زخم کس در میان کارگر
چو زنگی شد از جنگ خسرو ستوهبدو گفت خورشید شد سوی کوه
شب آمد شبیخون رها کردنیستبه میعاد فردا وفا کردنیست
سیه کار شب چون شود شحنه سودبرون آید آتش ز گردنده دود
کنم با تو کاری در این کارزارکه اندر گریزی به سوراخ مار
به شرطی که چون صبح راند سپاهتو را نیز چون صبح بینم پگاه
بگفت این و از حربگه بازگشتبرین داستان شاه دمساز گشت
به مهلت ز شب عذر خواه آمدندز میدان سوی خوابگاه آمدند
چو روز دگر چشمهٔ آفتاببرانگیخت آتش ز دریای آب
دو لشگر به هم برکشیدند کوسچو شطرنجی از عاج و از آبنوس
تذروان رومی و زاغان زنگشده سینهٔ باز یعنی دو رنگ
سیاهان چو شب رومیان چون چراغکم و بیش چون زاغ و چون چشم زاغ
برآمد یکی ابر زنگار گونفرو ریخت از دیده دریای خون
در آن سیل کز پای شد تا به فرقیکی تشنه مانده یکی گشته غرق
جهان خسرو آهنگ پیکار کردبه بدخواه بر چشم بد کار کرد
برآراست بازار ناورد رابرانگیخت ز آب روان گرد را
کژ اکندی از گور چشمه حریربپوشید و فارغ شد از تیغ و تیر
یکی درع رخشندهٔ چشمه دارکه در چشم نامد یکی چشمه وار
سنان کش یکی نیزهٔ سی ارشبه آب جگر یافته پرورش
حمایل یکی تیغ هندی چو آببه گوهرتر از چشمهٔ آفتاب
کلاهی ز پولاد چین بر سرشکه گوهر به رشک آمد از گوهرش
برآویخته ناچخی زهرداربه وقت زدن تلخ چون زهر مار
نشست از بر بارهٔ کوه فشبه دیدن همایون به رفتار خوش
روان کرد مرکب به میعادگاهپذیره که دشمن کی آید ز راه
نیامد پلنگر که پژمرده بودبه اندیشه لنگر فرو برده بود
دگر زنگیی را چو عفریت مستفرستاد تا گوهر آرد به دست
به یک ناچخ شه که بر وی رسیدز زنگی رگ زندگانی برید
دگر دیوی آمد چو یکپاره کوهکزو چشم بینندگان شد ستوه
همان خورد کان ناسزای دگرچنین چند را خاک خارید سر
سیه رویتر زان یکی دیوساربه پیچش درآمد چو پیچنده مار
بر او نیز شه ناچخی راند زودبه زخمی برآورد ازو نیز دود
سیاهی دگر زان ستمگارهتربه حرب آمد از شیر خونخوارهتر
همان شربت یار پیشینه خوَردزمانه همان کار پیشینه کرد
نیامد دگر کس به میدان دلیرکه ترسیده بودند از آن تند شیر
عنان داد خسرو سوی خیل زنگبرون خواست بدخواه خود را به جنگ
پلنگر چو دید آن چنان دستبردشد اندامش از زخم ناخورده خرد
اگر خواست ورنه جنیبت جهاندسوی حربگه کام و ناکام راند
عنان بر شه افکند چالش کنانبه صد خاریش بخت مالش کنان
بسی زخمها زد به نیروی سختنشد کارگر بر خداوند بخت
شه شیر زهره بر آن پیل زوربجوشید چون شیر بر صید گور
پناهنده را یاد کرد از نخستنیت کرد بر کامگاری درست
طریدی بناورد زنگی نمودکه بر نقطه پرگار تنگی نمود
به چالشگری سوی او راند رخشبرابر سیه خنده زد چون درخش
چنان زد بر او ناچخ نه گرهکه هم کالبد سفته شد هم زره
به یک باد شد کشتی خصم خردفرو ماند لنگر پلنگر به مرد
بفرمود شاه از سر بارگیکه لشگر بجنبد به یکبارگی
سپاه از دو سو جنبش انگیختندشب و روز را درهم آمیختند
ز بیم چکاچک که آمد ز تیرکفن گشت در زیر جوشن حریر
ترنگا ترنگ درفشنده تیغبه مه درقها را برآورده میغ
تنوره ز تفتیدن آفتاببه سوزندگی چون تنوری بتاب
ز جوشیدن سر به سرسام تیزجهان کرده از روشنایی گریز
ز بس زنگی کشته بر خاک راهزمین گشته در آسمان رو سیاه
عقیق از شبه آتش افروختهشبه گشته در آسمان سیه سوخته
سبک شد شبه گشت گوهر گرانچنین است خود رسم گوهر گران
اسیر سمنبر بشد مشک بیدغراب سیه صید باز سپید
سراسیمگی در منش تاختهز رخت خرد خانه پرداخته
ز دلدادن چاوشان دلیردلاور شده گور بر جنگ شیر
ز گفتن که هوی و دگر باره هانبرآورده سر های و هوی از جهان
ستیز دو لشگر چو از حد گذشتزمانه یکی را ورق در نوشت
قوی دست را فتح شد رهنمونبه زنهار خواهی درآمد زبون
در آن تاختن لشگر رومیانبه زنگی کشی بسته هر سو میان
سکندر به شمشیر بگشاد دستبه بازار زنگی در آمد شکست
چو زنگی درآمد به زنگانه رودز شهرود رومی برآمد سرود
سر رایت شاه بر شد به ماهز غوغای زنگی تهی گشت راه
فرو ریخت باران رحمت ز میغفرو گشت زنگار زنگی ز تیغ
ستاده ملک زیر زرین درفشز سیفور بر تن قبای بنفش
ز هر سو کشان زنگیی چون نهنگبه گردن در افسار یا پالهنگ
کسی را که زیر علم تاختندبه فرمان خسرو سر انداختند
در آن وادی از زنگیان کس نماندوگر ماند جز بخش کرکس نماند
گروهی که بر پیل کردند زورفتادند چون پیله در پای مور
کریبنده کو بار مردم کشدگهی شم کشد، گه بریشم کشد
چو خصمان گرفتار خواری شدندحبش در میان زینهاری شدند
شه آن وحشیان را که بود از حبشنفرمود کشتن در آن کشمکش
ببخشود بر سختی کارشانبه شمشیر خود داد زنهارشان
بفرمود تا داغشان برکشندحبش زین سبب داغ بر آتشند
فروزندهشان کرد از آن گرم داغکز آتش فروزنده گردد چراغ
ز بس غارت آورردن از بهر شاهغنیمت نگنجید در عرضگاه
چو شاه آن متاع گران سنج دیدچو دریا یکی دشت پر گنج دید
به جز گوهرین جام و زرین عمودبه خروار عنبر به انبار عود
هم از زر کانی هم از لعل و دربسی چرم و قنطارها کرده پر
ز کافور چون سیم صحرا ستوهز سیم چو کافور صد پاره کوه
همان زنده پیلان گنجینه کشهمان تازی اسبان طاووس وش
همان برده بومی و بربریسبق برده بر ماه و بر مشتری
ز برگستوانهای گوهر نگارهمان چرم زرافهٔ آبدار
همه روی صحرا پر از خواستهبه گنجینه و گوهر آراسته
شه از فتح زنگی و تاراج گنجبرآسود ایمن شد از درد و رنج
به عبرت در آن کشتگان بنگریستبخندید پیدا و پنهان گریست
که چندین خلایق در این داروگیرچرا کشت باید به شمشیر و تیر ؟
خطا گر بر ایشان نهم نارواستور از خود خطا بینم اینهم خطاست
فلک را سر انداختن شد سرشتنشاید کشیدن سر از سرنوشت
چو دود از پی لاجوردی نقابسر از گنبد لاجوردی متاب
فلکها که چون لاجوردی خزندهمه جامه لاجوردی رزند
درین پردهٔ کج سرودی مگویدر این خاک شوریده آبی مجوی
که داند که این خاک انگیختهبه خون چه دلهاست آمیخته ؟
همه راه اگر نیست بیننده کورادیم گوزنست و کیمخت گور