گنج

بخش ۹ - نعت چهارم

وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)۴۱ بیت
ای گهر‌ِ تاج‌ِ فرستادگانتاج‌ده‌ِ گوهر ِ آزادگان
هر چه ز بیگانه و خیل تواندجمله در این خانه طفیل تواند
اول بیت ار چه به نام تو بستنام تو چون قافیه آخر نشست
این ده ویران چو اشارت رسیداز تو و آدم به عمارت رسید
آنچه بدو خانه نو آیین بوَدخشت پسین دای نخستین بود
آدم و نوحی نه‌ به از هر دویمرسلهٔ یک‌گره از هر دوی
آدم از آن دانه که شد هیضه‌دارتوبه شدش گل‌شکر‌ِ خوشگوار
توبهٔ دل در چمنش بوی توستگلشکر‌ش خاک سر کوی توست
دل ز تو چون گلشکر توبه خوَردگلشکر از گلشکری توبه کرد
گوی قبولی ز ازل ساختنددر صف میدان دل انداختند
آدم‌ ِ نو‌زخمه درآمد به پیشتا برَد آن گوی به چوگان خویش
بارگی‌اش چون عقبِ خوشه رفتگوی فرو ماند و فرا گوشه رفت
نوح که لب‌تشنه به حیوان رسیدچشمه غلط کرد و به طوفان رسید
مهد براهیم چو رای اوفتادنیم ره آمد دو سه جای اوفتاد
چون دل داود نفس تنگ داشتدر خورِ این زیر‌، بم‌ آهنگ داشت
داشت سلیمان ادب خود نگاهمملکت آلوده نَجُست این کلاه
یوسف از آن چاه عیانی ندیدجز رسن و دلو نشانی ندید
خضر عنان زین سفر خشک تافتدامن خود تر شدهٔ چشمه یافت
موسی از این جام تهی دید دستشیشه به کُهپایه «ارنی» شکست
عزم مسیحا نه به این دانه بودکاو ز درون تهمتیِ خانه بود
هم تو «فلک طرح» درانداختیسایه بر این کار برانداختی
مهر شد این نامه به عنوان توختم شد این خطبه به دوران تو
خیز و به از چرخ مداری بکناو نکند کار تو کاری بکن
خط فلک خطه میدان توستگوی زمین در خم چوگان توست
تا ز عدم گرد فنا برنخاستمی‌تک و می‌تاز که میدان تراست
کیست فنا که‌آب ز جامت برد‌؟یا عدم سفله که نامت برد‌؟
پای عدم در عدم آواره کندست‌ِ فنا را به فنا پاره کن
ای نفست نطق‌ِ زبان‌بستگانمرهم سودا‌ی جگر خستگان
عقل به شرع تو ز دریای خونکشتی جان برد به ساحل درون
قبلهٔ نُه چرخ به کویت در استعبهر شش روزه به مویت در است
ملک چو مویت همه درهم شودگر سر مویی ز سرت کم شود
بی قلم از پوست برون خوان توییبی سخن از مغز درون دان تویی
ز‌آن بزد انگشت تو بر حرف پایتا نشود حرف تو انگشت سای
حرف همه خلق شد انگشت رسحرف تویی زحمت انگشت کس
پِست شکر گشت غبار درتپسته و عناب شده شکرت
یک کف پِست تو به صحرای عشقبرگ چهل روزه تماشای عشق
تازه‌ترین صبح نجاتی مراخاک توام کآب حیاتی مرا
خاک تو خود روضهٔ جان من استروضهٔ تو جان و جهان من است
خاک تو در چشم نظامی کشمغاشیه بر دوش غلامی کشم
بر سر آن روضهٔ چون جان پاکخیزم چون باد و نشینم چو خاک
تا چو سران غالیهٔ تر کنندخاک مرا غالیهٔ سر کنند