بخش ۸ - نعت سوم
ای مدنی بُرقِع و مَکی نقابسایهنشین چند بوَد آفتاب
گر مهی از مهر تو مویی بیارور گلی از باغ تو بویی بیار
منتظران را بهلب آمد نفسای ز تو فریاد، بهفریاد رس
سوی عجم ران، منشین در عربزرده روز اینک و شبدیز شب
ملک برآرای و جهان تازه کنهردو جهان را پُر از آوازه کن
سکه تو زن، تا اُمرا کم زنندخطبه تو کن تا خطبا دم زنند
خاک تو بویی به ولایت سپردباد نفاق آمد و آن بوی برد
باز کش این مسند از آسودگانغسل ده این منبر از آلودگان
خانه غولند بپردازشاندر غله دان عدم اندازشان
کم کن اجری که زیادت خورندخاص کن اقطاع که غارتگرند
ما همه جسمیم بیا جان تو باشما همه موریم سلیمان تو باش
از طرفی رخنه دین میکنندوز دگر اطراف کمین میکنند
شحنه تویی، قافله تنها چراست؟قلب تو داری علَم آنجا چراست؟ْ
یا علیی در صف میدان فرستیا عمری در ره شیطان فرست
شب به سر ماه یمانی درآرسر چو مه از برد یمانی برآر
با دو سه در بند کمربند باشکم زن این کم زده چند باش
پانصد و هفتاد بس ایام خوابروز بلندست به مجلس شتاب
خیز و بفرمای سرافیل راباد دمیدن دو سه قندیل را
خلوتی پرده اسرار شوما همه خفتیم تو بیدار شو
ز آفت این خانهٔ آفتپذیردست برآور همه را دست گیر
هر چه رضای تو به جز راست نیستبا تو کسی را سر واخواست نیست
گر نظر از راه عنایت کنیجمله مهمات کفایت کنی
دایره بنمای به انگشت دستتا به تو بخشیده شود هر چه هست
با تو تصرف که کند وقت کار؟از پی آمرزش مشتی غبار
از تو یکی پرده برانداختنوز دو جهان خرقه درانداختن
مغز نظامی که خبرجوی تستزندهدل از غالیه بوی تست
از نفسش بوی وفایی ببخشملک فریدون به گدایی ببخش