گنج

بخش ۱۰ - در مدح ملک فخرالدین بهرامشاه بن داود

وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)۲۹ بیت
من که درین دایرهٔ دهر‌بندچون گره نقطه شدم شهربند
دسترس پای‌گشاییم نیستسایه ولی فرّ هماییم نیست
پای فرو رفته بدین خاک دربا فلکم دست به فتراک در
فرق به زیر قدم انداختموز سر زانو قدمی ساختم
گشته ز بس روشنیِ روی منآینه دل سرِ زانوی من
من که به این آینه پرداختمآینهٔ دیده درانداختم
تا ز کدام آینه تابی رسدیا ز کدام آتشم آبی رسد
چون نظر عقل به رای درستگرد جهان دست برآورد چست
دید از آن مایه که در همّت استپایه‌دهی را که ولی‌نعمت است
شاه قوی‌طالعِ فیروزچنگگلبن این روضه فیروزه رنگ
خضرِ سکندرمنشِ چشمه‌رایقطب رصد بند مجسطی گشای
آنکه ز مقصود وجود اول استو آیت مقصود بدو منزل است
شاه فلک تاج سلیمان‌نگینمفخر آفاق ملک فخر دین
نسبت داودی او کرده چستبر شرفش نام سلیمان درست
رایت اسحاق ازو عالی استضدش اگر هست سماعیلی است
یکدلهٔ شش‌جهت و هفت‌گاهنقطهٔ نُه دایره بهرام شاه
آنکه ز بهرامی او وقتِ زورگور بوَد بهره بهرام گور
مفخر شاهان به تواناترینامور دهر به داناتری
خاص‌کنِ ملک جهان بر عمومهم مَلِکِ ارمن و هم شاهِ روم
سلطنت اورنگ خلافت سریرروم ستاننده‌یِ ابخاز گیر
عالم و عادل‌ترِ اهل وجودمحسن و مکرم‌ترِ ابنای جود
دین فلک و دولت او اختر‌ستملک صدف خاک درش گوهر‌ست
چشمه و دریاست به ماهی و درچشمه آسوده و دریای پر
با کفَش این چشمهٔ سیماب‌ریزخوانده چو سیماب گریزا گریز
خنده‌زنان از کمرش لعلِ ناببر کمرِ لعل‌کشِ آفتاب
آفت این پنجره لاجوردپنجه در او زد که بدو پنجه کرد
کوس فلک را جرسش بشکندشیشه مه را نفسش بشکند
خوب سرآغازتر از خرمینیک سرانجامتر از مردمی
جام سخا را که کفش ساقی استباقی بادا که همین باقی است