بخش ۵۲ - مقالت هفدهم در پرستش و تجرید
ای ز خدا غافل و از خویشتندر غم جان مانده و در رنج تن
این من و من گو که درین قالب استهیچ مگو جنبش او تا لب است
چون خَم ِ گردون به جهان در مپیچآنچه نَه آنِ تو، به آن در مپیچ
زور جهان بیش ز بازوی توستسنگ وی افزون ز ترازوی توست
قوّت کوهی ز غباری مخواهآتش دیگی ز شراری مخواه
هر کمری کان به رضا بستهشداز کمر ِخدمتِ تن رستهشد
حرص رباخواره ز محرومی استتاج رضا بر سر محکومی است
کیسهبُرانند درین رهگذرهرکه تهیکیسهتر آسودهتر
محتشمی، دردسری میپذیرورنه برو دامن افلاس گیر
کوسهٔ کمریش دلی داشت تنگریشکشان دید دو کس را به جنگ
گفت « رخم گرچه زبانیفَش استایمنم از ریشکشان هم خوش است»
مصلحت کار در آن دیدهاندکز تو خر و بار تو ببریدهاند
تا تو چو عیسی به درِ دل رسیبی خر و بی بار به منزل رسی
مؤمنی اندیشهٔ گبری مکندر تنکی کوش و ستبری مکن
موج هلاکست سبکتر شتابجان ببر و بار درافکن به آب
به که تهیمغز و خراب ایستیتا چو کدو بر سر آب ایستی
قدر به بیخوردی و خوابی دَرَستگنج بزرگی به خرابی دَرَست
مردهٔ مردار نهای چون زغنزاغ شو و پای به خون در مزن
گر تن بیخون شدهای چون نگارایمنی از زحمت مردار خوار
خون جگری دان به شرابی شدهآتشی از شرم به آبی شده
تا قَدَری قوّتِ خون بشکنیضربت آهن خوری ار آهنی
خو مبُر از خورد به یکبارگیخرده نگهدار به کمخوارگی
شیر ز کم خوردن خود سرکش استخیره خوری قاعدهٔ آتش است
روز به یک قرصه چو خرسند گشتروشنی چشم خردمند گشت
شب که صبوحی نه به هنگام کردخون زیادش سیهاندام کرد
عقل ز بسیار خوری کم شوددل چو سپرغم سپرِ غم شود
عقل تو جانیست که جسمش توییجان تو گنجی که طلسمش تویی
کی دهد این گنج ترا روشنی؟تا تو طلسم دَرِ او نشکنی
خاک به نامعتمدی گشت فاشصحبت نامعتمدی گو مباش
گر همه عمرت به غم آرد به سراز پی تو غم نخورد غم مخور
گفت به زنگی پدر «این خنده چیست؟بر سیهی چون تو بباید گریست»
گفت «چو هستم ز جهان ناامیدروی سیه بهتر و دندان سفید»
نیست عجب خنده ز روی سیاهکاَبر سیه برق ندارد نگاه
چون تو نداری سر این شهربندبرق شو و بر همه عالم بخند
خندهٔ طوطی لب شِکَّر شکستقهقههٔ پر دهن کبک بست
خنده چو بیوقت گشاید گرهگریه از آن خندهٔ بیوقت به
سوختن و خنده زدن برقوارکوتهی عمر دهد چون شرار
بی طرب این خندهٔ چون شمع چیست؟بس که بر این خنده بباید گریست
تا نزنی خندهٔ دنداننمایلب به گه خنده به دندان بخای
گریهٔ پر مصلحت دیده نیستخندهٔ بسیار پسندیده نیست
گر کهنی بینی و گر تازهایبایدش از نیک و بد اندازهای
خیز و غمی میخور و خوش مینشینگاه چنان باید و گاهی چنین
در دل خوش نالهٔ دلسوز هستبا شبه شب گهر روز هست
هیچ کس آبی ز هوایی نخوردکز پس آن آب، قفایی نخورد
هر بُنِهای را جَرَسی دادهاندهر شکری را مگسی دادهاند
دایهٔ دانای تو شد روزگارنیک و بد خویش بدو واگذار
گر دهدت سرکه چو شیره مجوشخیر تو خواهد، تو چه دانی؟ خموش
ثابت این راه مقیمی بُوَدهمسفر خضر کلیمی بُوَد
ناز بزرگانت بباید کشیدتا به بزرگی بتوانی رسید
یار مساعد به گَهِ ناخوشیدامکِشی کرد نه دامنکشی