گنج

بخش ۵۳ - داستان پیر و مرید

وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)۱۶ بیت
رهروی از جمله پیران کارمی‌شد و با پیر مریدی هزار
پیر در آن بادیه یک باد پاکداد بضاعت به امینان خاک
هر یک از آن آستنی برفشاندتا همه رفتند و یکی شخص ماند
پیر بدو گفت « چه افتاد رای ؟کان همه رفتند و تو ماندی بجای »
گفت مرید « ای دل من جایِ توتاج سرم خاک کف پای تو
من نه به باد آمدم اول نفستا به همان باد شوم باز پس »
منتظر داد به دادی شودو آمده باد به بادی شود
زودرو و زودنشین شد غبارزان به یکی جای ندارد قرار
کوه به آهستگی آمد به جایاز سر آن است چنین دیرپای
پرده‌دری پیشه دوران بودبارکشی کار صبوران بود
بارکش زهد شو ار تَر نه‌ایبار طبیعت مکش ار خر نه‌ای
تا خط زهد تو مزور نشددیده بدو تر شد و او تر نشد
زهد که در زرکش سلطان بودقصه زنبیل و سلیمان بود
شمع که هر شب به زرافشانی استزیر قبا زاهد پنهانی است
زهد غریب است به میخانه درگنج عزیز است به ویرانه در
زهد نظامی که طرازی خوش استزیرنشین علم زرکش است