بخش ۵۱ - داستان کودک مجروح
کودکی از جملهٔ آزادگانرفت برون با دو سه همزادگان
پای چو در راه نهاد آن پسرپویه همیکرد و درآمد به سر
پایش ازآن پویه درآمد ز دستمهر دل و مهره پشتش شکست
شد نفسِ آن دو سه همسال اوتنگتر از حادثهٔ حال او
آنکه ورا دوستترین بود گفتدر بُنِ چاهیش بباید نهفت
تا نشود راز چو روز آشکارتا نشویم از پدرش شرمسار
عاقبت اندیشترین کودکیدشمن او بود در ایشان یکی
گفت همانا که در این همرهانصورت این حال نماند نهان
چونکه مرا زین همه دشمن نهندتهمت این واقعه بر من نهند
زی پدرش رفت و خبردار کردتا پدرش چارهٔ آن کار کرد
هرکه در او جوهر دانایی استبر همه چیزیش توانایی است
بند فلک را که تواند گشاد؟آنکه بر او پای تواند نهاد
چون ز کم و بیش فلک درگذشتکار نظامی ز فلک برگذشت