گنج

بخش ۵ - در معراج

وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)۶۸ بیت
نیم شبی کان ملک نیمروزکرد روان مشعل گیتی فروز
نه فلک از دیده عماریش کردزهره و مه مشعله‌دار‌یش کرد
کرد رها در حرم کایناتهفت خط و چار حد و شش جهات
روز شده با قدمش در وداعز‌آمدنش آمده شب در سماع
دیدهٔ اغیار گران‌خواب گشتکاو سبک از خواب عنان‌تاب گشت
با قفس قالب ازین دامگاهمرغ دلش رفته به آرامگاه
مرغ پر انداخته یعنی ملَکخرقه در انداخته یعنی فلک
مرغ الهیش قفس‌ پر (بَر) شدهقالبش از قلب سبک‌تر شده
گام به گام او چو تحرک نمودمیل به میلش به تبرک ربود
چون دو جهان دیده بر او داشتندسر ز پی سجده فرو داشتند
پایش از‌آن پایه که سر پیش داشتمرحله بر مرحله صد بیش داشت
رخش بلند آخور‌ش افکند پستغاشیه را بر کتف هر که هست
بحر زمین کان شد و او گوهر‌شبرد سپهر از پی تاج سرش
گوهر شب را به شب عنبر‌ینگاو فلک برد ز گاو زمین
او ستده پیشکش آن سفراز سرطان تاج و ز جوزا کمر
خوشه کزو سنبل تر ساختهسنبله را بر اسد انداخته
تا شب او را چه‌قَدر قدر هستزهرهٔ شب‌سنج ترازو به دست
سنگ ورا کرده ترازو سجودز‌آنکه به مقدار ترازو نبود
ریخته نوش از دم سیسنبر‌یبر دُم این عقربِ نیلوفر‌ی
چون ز کمان تیرِ شکر زخمه ریختزهر ز بزغالهٔ خوانَش گریخت
یوسفِ دلو‌ی شده چون آفتابیونسِ حوتی شده چون دلو آب
تا به حمل تخت ثریا زدهلشگر گل خیمه به صحرا زده
از گل آن روضه باغ رفیعربع زمین یافته رنگ ربیع
عُشرِ ادب خوانده ز سبعِ سماعذر قدم خواسته از انبیا
ستر کواکب قدمش می‌دریدسُفت ملایک علمش می‌کشید
ناف شب آکنده ز مُشک لبشنعل مه افکنده سم مرکبش
در شب تاریک بدان اتفاقبرق شده پویهٔ پای براق
کبک‌وش آن باز کبوتر نمایفاخته‌رَو گشت به فر همای
سِدره شده صُدرهٔ پیراهنشعرش گریبان زده در دامنش
شب شده روز اینت نهاری شگرفگل شده سرو اینت بهاری شگرف
ز‌آن گل و ز‌آن نرگس کان باغ داشتنرگس او سرمهٔ مازاغ داشت
چون گل ازین پایهٔ فیروزه فرشدست به دست آمد تا ساق عرش
همسفر‌انش سپر انداختندبال شکستند و پر انداختند
او به تحیّر چو غریبان راهحلقه زنان بر در آن بارگاه
پرده نشینان که درش داشتندهودج او یک‌تنه بگذاشتند
رفت بدان راه که همره نبوداین قدمش ز‌آن قدم آگه نبود
هر که جز او بر در آن راز مانداو هم از آمیزش خود باز ماند
بر سر هستی قدمش تاج بودعرش بدان مائده محتاج بود
چون به همه حرق قلم در کشیدز آستی عرش علم برکشید
تا تن هستی دم جان می‌شمردخواجهٔ جان راه به تن می‌سپرد
چون بنه عرش به پایان رسیدکار دل و جان به دل و جان رسید
تن به گهر‌خانهٔ اصلی شتافتدیده چنان شد که خیالش نیافت
دیده که نور ازلی بایدشسر به خیالات فرو نایدش
راه قِدَم پیشِ قَدَم در‌گرفتپردهٔ خلقت ز میان برگرفت
کرد چو ره رفت ز غایت فزونسر ز گریبان طبیعت برون
همّت‌ش از غایت روشن‌دلیآمده در منزلِ بی‌منزلی
غیرت ازین پرده میانش گرفتحیرت از‌آن گوشه عنانش گرفت
پرده در انداخته دست وصالاز در تعظیم سرای جلال
پای‌ِ شد‌آمد بسر انداختهجان به تماشا نظر انداخته
رفت، ولی زحمت پایی نداشتجَست‌، ولی رخصت جایی نداشت
چون سخن از خود به در آمد تمامتا سخنش یافت قبول سلام
آیت نوری که زوال‌ش نبوددید به چشمی که خیال‌ش نبود
دیدن او بی عرض و جوهر استکز عرض و جوهر از آنسو‌تر است
مطلق از آنجا که پسندیدنی‌ستدید خدا را و خدا دیدنی‌ست
دیدنش از دیده نباید نهفتکوری آن کس که به دیده نه گفت
دید پیمبر نه به چشمی دگربلکه بدین چشم سر این چشم سر
دیدن آن پرده مکانی نبودرفتن آن راه زمانی نبود
هر که در آن پرده نظرگاه یافتاز جهت بی جهتی راه یافت
هست ولیکن نه مقرر به‌جایهر‌که چنین نیست نباشد خدای
کفر بوَد نفیِ ثباتش مکنجهل بوَد وقفِ جهاتش مکن
خورد شرابی که حق آمیختهجرعهٔ آن در گِل ما ریخته
لطف ازل با نفسش همنشینرحمت حق نازکش او نازنین
لب به شکر‌خنده بیاراستهامت خود را به دعا خواسته
همّتش از گنج توانگر شدهجملهٔ مقصود میسر شده
پشتْ‌قوی گشته از آن بارگاهروی درآورد بدین کارگاه
ز‌آن سفر عشق نیاز آمدهدر نفسی رفته و باز آمده
ای سخنت مهر زبان‌های مابوی تو جاندارو‌ی جان‌های ما
دور سخا را به تمامی رسانختم سخن را به نظامی رسان