گنج

بخش ۴۴ - مقالت سیزدهم در نکوهش جهان

وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)۲۸ بیت
پیری عالم نگر و تنگی‌اشتا نفریبی به جوان رنگی‌اش
بر کف این پیر که برنا وَشَستدسته گلی می‌نگری، و آتش‌ست
چشمه سراب است فریبش مخوَرقبله صلیب است نمازش مَبَر
زین همه گل بر سر خاری نه‌ایگر همه مستند تو باری نه‌ای
چون ببری ز‌آنچه طمع کرده‌ایآن بری از خانه که آورده‌ای
چون بُنِه در بحر قیامت برندبی‌دِرَمان جان به سلامت برند
خواه بِنِه مایه و خواهی ببازکه‌آنچه دهند از تو ستانند باز
خانهٔ داد و ستد است این جهانکاین بدهد حالی و بستاند آن
گرچه یکی کرم بریشم‌گرستباز یکی کرم بریشم‌خُوَرست
شمع کن این زرد گل جعفریتا چو چراغ از گل خود برخوری
تن بشکن نُه دَری‌یی گو مباشزر بفکن شش سری‌یی گو مباش
پای کرم بر سر زر نِه، نَه دستتات نخوانند چو گل زر‌پرست
زر که بر او سکهٔ مقصود نیستآن زر و زرنیخ به نسبت یکی است
دوستی زر چو به سان زر استدر دم طاووس همان پیکر است
سکهٔ زر چون که به آهن برندپادشهان بیشتر آهنگر‌ند
ساخت ازو همت قارون کلاهاز سر آن رخنه فروشد به چاه
بارِ تو شُد تاش سر تست جایبارگی‌ات شد چو نهی زیر پای
دادن زر گر همه جان دادن استناسِتَدَن بهتر از آن دادن است
در سِتَدَن حرص جهانت دهددر شدن آسایش جانت دهد
آنکه ستانی و بیفشانی‌اشبهتر از آن نیست که نستانی‌اش
زر چو نهی روغن صفرا‌گر‌ استچون بخوری میوهٔ صفرا‌بر است
زر که ز مشرق به در افشانده‌اندبی‌خبران مغربی‌اش خوانده‌اند
مغرب و آن قوم سخا دشمنندمشرق و اهلش به سخا روشنند
هرچه دهد مشرقی صبح باممغربی شام ستاند به وام
والی جان همه کان‌ها زرستنایب دست همه مرغان پرست
آن زر رومی که به سنگ دمشقراست برآید به ترازوی عشق
گرچه فروزنده و زیبنده استخاک برو کن که فریبنده است
کیست که این دزد کلاهش نبُرد‌‌؟و‌آفت این غول ز راهش نبرد‌‌؟