گنج

بخش ۴۵ - داستان حاجی و صوفی

وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)۴۴ بیت
کعبه‌روی عزم ِ ره آغاز کردقاعدهٔ کعبه‌رو‌ان ساز کرد
زآنچه فزون از غرض‌ِ کار داشتمبلغ‌ِ یک بدرهٔ دینار داشت
گفت فلان صوفی‌ِ آزاد‌مردکه‌آستی از عالم کوتاه کرد
در دلم آید که دیانت در اوستدر کس اگر نیست امانت در اوست
رفت و نهانیش فرا خانه بردبدرهٔ دینار به صوفی سپرد
گفت «‌نگه دار در این پرده رازتا چو من آیم به من آریش باز‌»
خواجه ره‌ِ بادیه را درگرفتشیخ زرِ عاریه را برگرفت
یارب و زنهار که خود چند بودتا دل درویش در آن بند بود
گفت ‌«به زر کار خود آراستمیافتم آن گنج که می‌خواستم
زود خورم تا نکند بستگیآنچه خدا داد به آهستگی‌»
باز گشاد از گره آن بند رادادِ طرب داد شبی چند را
جملهٔ آن زر که برِ خویش داشتبذل شکم کرد و شکم پیش داشت
دست بدان حقهٔ دینار کردزلف بتان حلقهٔ زنار کرد
خرقهٔ شیخانه شده شاخ شاختنگدلی مانده و عذری فراخ
صید چنان خورد که داغش نماندروغنی از بهرِ چراغش نماند
حاجی ما چون ز سفر گشت بازکرد بران هندوی خود ترکتاز
گفت بیاور به من ای تیزهوشگفت چه؟ گفتا زر‌، گفتا خموش
در کرم آویز و رها کن لجاجاز ده ویران که ستاند خراج‌؟
صرف شد آن بدره هوا در هوامفلس و بدره ز کجا تا کجا‌؟
غارتی از تُرک نبرده‌ست کسرخت به هندو نسپرده‌ست کس
رکنی تو رکن دلم را شکستخردم از آن خرده که بر من نشست
مال به صد خنده به تاراج دادرفت و به صد گریه به پا ایستاد
گفت کرم کن که پشیمان شدیمکافر بودیم و مسلمان شدیم
طبع جهان از خلل آبستن استگر خللی رفت خطا بر من است
تا کرمش گفت به صد رستخیزخیز که درویش بپای است خیز
سیم خدا چون به خدا بازگشتسیم کُشی کرد و ازاو درگذشت
ناصح خود شد که بدین در مپیچهیچ ندارد چه ستانم ز هیچ‌؟
زو چه ستانم‌؟ که جوی نیستشجز گرویدن گروی نیستش
آنچه از آن مال درین صوفی استمیم مُطَوّق الف‌ِ کوفی است
گفت نخواهی که وبالت کنمو‌آنچه حرام است حلالت کنم
دست بدار ای چو فلک زرق‌سازز‌آستن کوته و دست دراز
هیچ دل از حرص و حسد پاک نیستمعتمد‌ی بر سر این خاک نیست
دین سره نقد‌یست به شیطان مدهیارهٔ فغفور به سگبان مده
گر دهی ای خواجه غرامت توراستمایه ز مفلس نتوان باز خواست
منزل عیب است هنر توشه رودامن دین گیر و فرا گوشه رو
چرخ نه بر بی‌دِرَمان می‌زندقافلهٔ محتشمان می‌زند
شحنه این راه چو غارتگر استمفلسی از محتشمی بهتر است
دیدم از آنجا که جهان‌بینی استکه‌آفت زنبور ز شیرینی است
شیر مگر تلخ بدان گشت خودکز پس مرگش نخورد دام و دد
شمع ز برخاستنی وا نشستمه ز تمامی طلبیدن شکست
باد که با خاک به گرگ آشتی‌ستایمن از این راه ز ناداشتی‌ست
مرغ‌ِ شمر را مگر آگاهی است!کآفت ماهی درم ِ ماهی است
زر که ترازوی نیاز تو شدفاتحهٔ پنج نماز تو شد
پاک نگردی ز ره این نیازتا چو نظامی نشوی پاکباز