بخش ۴۳ - داستان دو حکیم متنازع
با دو حکیم از سر همخانگیشد سخنی چند ز بیگانگی
لاف منی بود و توی برنتافتملک یکی بود و دوی برنتافت
حق دو نشاید، که یکی بشنوندسر دو نباید، که یکی بدروند
جای دو شمشیر نیامی که دید؟بزم دو جمشید مقامی که دید؟
در طمع آن بود دو فرزانه راکز دو یکی خاص کند خانه را
چون عصبیت کمر کین گرفتخانه ز پرداختن آیین گرفت
هر دو به شبگیر نوایی زدندخانه فروشانه صلایی زدند
کز سر ناساختگی بگذرندساختهٔ خویش دو شربت خورند
تا که درین پایه قویدلترست؟شربتِ زهرِ که هلاهلترست؟
مُلک دو حکمت به یکی فن دهندجانِ دو صورت به یکی تن دهند
خصم نخستین قدری زهر ساختکز عفنی سنگِ سیه را گداخت
داد بدو «کاین میِ جانپرورستزهر مدانش که بِه از شکرست»
شربت او را سِتَد آن شیرمردزهر به یاد شکر آسان بخورد
نوشگیا پخت و بدو درنشسترهگذر زهر به تریاک بست
سوخت چو پروانه و پر بازیافتشمعصفت باز به مجلس شتافت
از چمن باغ یکی گل بچیدخواند فسونی و بر آن گل دمید
داد به دشمن ز پی قهر اوآن گل پُرکارتر از زهر او
دشمن از آن گل که فسونخوان بدادترس بر او چیره شد و جان بداد
آن به علاج از تن خود زهر بردوین به یکی گل ز توهّم بمرد
هر گل رنگین که به باغ زمیستقطرهای از خون دل آدمیست
باغ زمانه که بهارش توییخانهٔ غم دان که نگارَش تویی
سنگ درین خاک مُطَبَّق نشانخاک برین آب معلق فشان
بگذر ازین آب و خیالات اوبر پر ازین خاک و خرابات او
بر مه و خورشید میاور وقوفمه خور و خورشید شکن چون کسوف
کاین مه زرین که درین خرگه استغول ره عشق خلیل اللهست
روز تو را صبح جگرسوز کردچرخت از آن روز بدین روز کرد
گر دل خورشید فروز آوریروزی از این روز به روز آوری
اشک فشان تا به گلاب امیدبِستُری این لوح سیاه و سفید
تا چو عملسنج سلامت شویچرب ترازوی قیامت شوی
دین که قوی دارد بازوت راراست کند عدل ترازوت را
هیچ هنرپیشهٔ آزاد مرددر غم دنیا غم دنیا نخورد
چونکه به دنیاست تمنا تو رادین به نظامی ده و دنیا تو را