بخش ۴۲ - مقالت دوازدهم در وداع منزل خاک
خیز و وداعی بکن ایام رااز پسِ دامن فکن این دام را
مملکتی بهتر ازین ساز کنخوشتر ازین حجره دری باز کن
چون دل و چشمت به ره آورد سرناله و اشکی به رهآورد بر
تا به یکی نم که برین گِل زنیلاف ولی نعمتی دل زنی
گر شتری رقص کن اندر رحیلورنه میفکن دبه در پای پیل
چونکه ترا محرم یک موی نیستجز به عدم رای زدن روی نیست
طبعنوازان و ظریفان شدندبا که نشینی؟ که حریفان شدند
گرچه بسی طبع لطیفی کندبا تن تنها که حریفی کند؟
به که بجوید دل پرهیزناکروشنی آب درین تیره خاک
تا نرسد تفرقهٔ راه پیشتفرقه کن حاصل معلوم خویش
رخت رها کن، که گرانرو کسیکز سبکی زود به منزل رسی
بر فلک آی ار طلب دل کنیتا تو درین خاک چه حاصل کنی
چون شدهای بستهٔ این دامگاهرخنه کنش تا بهدر افتی به راه
کاین خط پیوسته بههمدر چو میمره ندهد تا نکنندش دو نیم
زخمهگه چرخ منقط مباشاز خط این دایره در خط مباش
گر ز خط روز و شب افزون شویاز خط این دایره بیرون شوی
تا نکنی جای قدم استوارپای منه در طلب هیچکار
در همه کاری که گرایی نخسترخنهٔ بیرون شدنش کن درست
شرط بود دیده به ره داشتنخویشتن از چاه نگهداشتن
رخنه کن این خانهٔ سیلابریزتا بُوَدَت فرصت راهِ گریز
روبه یکفن نفس سگ شنیدخانه دو سوراخ به واجب گزید
واگهیاش نه که شود راه گیردودهٔ این گنبد ِ روباه گیر
این چه نشاط است کزو خوشدلی؟غافلی از خود که ز خود غافلی
عهد چنان شد که درین تنگنایتنگدل آیی و شوی باز جای
گر شکنی عهد الهی کنونجان تو از عهده کی آید برون؟
راه چنان رو که ز جان دیدهایبر دو جهان زن که جهان دیدهای
زیر مبین تا نشوی پایهترسپس منگر تا نشوی سایهترس
توشه ز دین بر که عمارت کم استآب ز چشم آر که ره بینم است
هم به صدف ده گهر پاک راباز ره و باز رهان خاک را
دور فلک چون تو بسی یار کُشتدست قویتر ز تو بسیار کشت
بوالعجبی ساز درین دشمنیتاش زمانی به زمین افکنی
او که درین پایه هنرپیشه نیستاز سپر و تیغ وی اندیشه نیست
مار مخوان کاین رسن پیچ پیچبا کشش عشق تو هیچست هیچ
در غم این شیشه چه باید نشست؟کهش به یکی باد توانی شکست
سیمکُشان کهآتش زر کُشتهانددشمن خود را به شکر کُشتهاند
تا بتوان از دل دانشفروزدشمن خود را به گُلی کُش چو روز