گنج

بخش ۴۱ - داستان موبد صاحب‌نظر

وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)۲۵ بیت
موبد‌ی از کشور هندوستانرهگذر‌ی کرد سوی بوستان
مرحله‌ای دید مُنَقَّش رباطمملکتی یافت مُزَوَّر بساط
غنچه به خون بسته چو گردون کمرلالهٔ کم عمر ز خود بی‌خبر
از چمن انگیخته گل رنگ رنگوز شکر آمیخته می تنگ تنگ
گل چو سپر خستهٔ پیکان خویشبید به لرزه شده بر جان خویش
زلف بنفشه رسن گردنشدیدهٔ نرگس درم دامنش
لاله گهر سوده و فیروزه گلیک نفسه لاله و یک روزه گل
مهلت کس تا نفسی بیش نهکس نفسی عاقبت‌اندیش نه
پیر چو ز‌آن روضهٔ مینو گذشتبعد مهی چند بدان سو گذشت
ز‌آن گل و بلبل که در آن باغ دیدنالهٔ مشتی زغن و زاغ دید
دوزخی افتاده به‌جای بهشتقیصر آن قصر شده در کنشت
سبزه به تحلیل به خاری شدهدستهٔ گل پشتهٔ خاری شده
پیر در آن تیز‌رو‌ان بنگریستبر همه خندید و به خود برگریست
گفت به هنگام نمایندگیهیچ ندارد سر پایندگی
هر چه سر از خاکی و آبی کشدعاقبتش سر به خرابی کشد
به ز خرابی چو دگر کوی نیستجز به خرابی شدنم روی نیست
چون نظر از بینش توفیق ساختعارف خود گشت و خدا را شناخت
صیرفی گوهر آن راز شدتا به عدم سوی گهر باز شد
ای که مسلمانی و گبریت نیستچشمه‌ای و قطرهٔ ابر‌یت نیست
کمتر از آن موبد هندو مباشترک جهان گوی و جهان‌ گو مباش
چند چو گل خیره‌سری ساختن‌؟سر به کلاه و کمر افراختن‌؟
خیز و رها کن کمر گل ز دستکاو کمر خویش به خون تو بست
هست کلاه و کمر آفات عشقهر دو گرو کن به خرابات عشق
گه کلهت خواجگی گِل دهدگه کمرت بندگی دل دهد
کوش کزین خواجه غلامی رهییا چو نظامی ز نظامی رهی