گنج

بخش ۴۰ - مقالت یازدهم در بی‌وفایی دنیا

وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)۳۴ بیت
خیز و بساط فلکی درنوردزانکه وفا نیست درین تخته‌نرد
نقش مراد از در وصلش مجویخصلت انصاف ز خصلش مجوی
پای درین بحر نهادن که چه؟بار درین موج گشادن که چه؟
باز به بط گفت که «صحرا خوش است»گفت «شبت خوش که مرا جا خوش است»
ای که درین کشتی غم جای توستخون تو در گردن کالا‌ی توست
بار درافکن که عذابت دهدنان ندهد تا که به آبت دهد
کنج امان نیست در این خاکدانمغز وفا نیست درین استخوان
نیست یکی ذره جهان نازکشپای ز انبازی او بازکش
آنچه بر این مائدهٔ خرگهی استکاسهٔ آلوده و خوان تهی است
هر که درو دید دهانش بدوختهر که بدو گفت زبانش بسوخت
هیچ نه در محمل و چندین جرسهیچ نه در کاسه و چندین مگس
هر که ازین کاسه یک انگشت خوَردکاسهٔ سر‌، حلقهٔ انگشت کرد
نیست همه ساله درین ده صوابفتنهٔ اندیشه و غوغای خواب
خلوت خود ساز عدم‌خانه راباز گذار این ده ویرانه را
روزن این خانه رها کن به دودخانه فروشی به زن آخر چه سود‌؟
دست به عالم چه درآورده‌ای؟نز شکم خود به در آورده‌ای
خط به جهان درکش و بی‌غم بزیدور شو از دَور و مسلّم بزی
راه تو دور آمد و منزل درازبرگ ره و توشهٔ منزل بساز
خاصه درین بادیهٔ دیو ساردوزخ محرور‌کُش تشنه‌خوار
کآب جگر چشمهٔ حیوان اوستچشمهٔ خورشید نمکدان اوست
شورهٔ او بی‌نمکان را شرابشور نمک‌دیده درو چون کباب
آب نه و زین نمک آبگونزهرهٔ دل آب و دلِ زهره خون
ره که دل از دیدن او خون شودقافلهٔ طبع درو چون شود؟
در تف این بادیهٔ دیو‌لاخخانهٔ دل تنگ و غمِ دل فراخ
هر که درین بادیه با طبع ساختچون جگر افسرد و چو زَهره گداخت
تا چه کنی این گل دوزخ سرشتخیز و بده دوزخ و بستان بهشت
تا شود این هیکل خاکی غبارپای به پایت سِپَرَد روزگار
عاقبتت چونکه به مردم کنددست به دستت ز میان گم کند
چونکه سوی خاک بود بازگشتبر سر این خاک چه باید گذشت
زیر کف پایْ کسی را مسایکاو چو تو سوده‌ست بسی زیر پای
کس به جهان در ز جهان جان نبردهیچکس این رقعه به پایان نبرد
پای منه بر سر این خار‌خیزخویشتن از خار نگه‌دار خیز
آنچه مقام تو نباشد مقیمبیم‌گهی شد چه کنی جای بیم‌؟
منزل فانی است قرارش مبینباد خزانی است بهار‌ش مبین