بخش ۳۹ - داستان عیسی
پای مسیحا که جهان مینَبَشتبر سر بازارچهای میگذشت
گرگسگی بر گذر افتاده دیدیوسفش از چه بهدر افتاده دید
بر سر آن جیفه گروهی نظاربر صفتِ کرکسِ مردارخوار
گفت یکی «وحشت این در دماغتیرگی آرد چو نفس در چراغ»
وان دگری گفت «نه بس حاصل استکوری چشم است و بلای دل است»
هر کس ازآن پرده نوایی نمودبر سر آن جیفه جفایی نمود
چون به سخن نوبتِ عیسی رسیدعیب رها کرد و به معنا رسید
گفت «ز نقشی که در ایوان اوستدُر به سپیدی نه چو دندان اوست»
وان دو سه تن کرده ز بیم و امیدزان صدف سوخته دندان سپید
عیب کسان منگر و احسان خویشدیده فرو کن به گریبان خویش
آینه روزی که بگیری به دستخود شکن آن روز مشو خودپرست
خویشتنآرای مشو چون بهارتا نکند در تو طمع روزگار
جامهٔ عیبِ تو تنُک رشتهاندزان به تو نُه پرده فروهشتهاند
چیست درین حلقه انگشتریکان نبود طوق تو چون بنگری؟
گر نه سگی طوق ثریا مکشگر نه خری بار مسیحا مکش
کیست فلک؟ پیرشده بیوهایچیست جهان؟ دود زده میوهای
جملهٔ دنیا ز کهن تا به نوچون گذرنده است، نَیَرزد دو جو
اَندُه دنیا مخور ای خواجه خیزور تو خوری بخش نظامی بریز