گنج

بخش ۳۴ - مقالت هشتم در بیان آفرینش

وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)۵۷ بیت
پیشتر از پیشتران وجودکآب نخوردند ز دریای جود
در کف این ملک یسار‌ی نبوددر ره این خاک غبار‌ی نبود
وعدهٔ تاریخ به سر نامدهلعبتی از پرده به در نامده
روز و شب آویزش پستی نداشتجان و تن آمیزش‌ِ هستی نداشت
کشمکش جور در اعضا هنوزکن مکنِ عدل نه پیدا هنوز
فیض کرم کرد مواسای خویشقطره‌ای افکند ز دریای خویش
حالی از آن قطره که آمد برونگشت روان این فلک‌ِ آبگون
زآب روان گرد برانگیختندجوهر تو ز آن عرض آمیختند
چونکه تو برخیزی ازین کارگاهباشد برخاسته گردی ز راه
ای خُنُک آن شب که جهان بی تو بودنقش تو بی‌صورت و جان بی‌تو بود
چشم فلک فارغ ازین جستجو‌یگوش زمین رَسته ازین گفتگو‌ی
تا تو درین ره ننهادی قدمشکر بسی داشت وجود از عدم
فارغ از آبستنی‌ات روز و شبنامیه عنین و طبیعت عزب
باغ جهان زحمت خار‌ی نداشتخاکْ سرآسیمه غباری نداشت
طالع جوزا که کمر بسته بوداز ورم رگ زدنت رسته بود
مه که سیه‌رو‌ی شدی در زمینتشت تو رسواش نکردی چنین
زُهره هنوز آب درین گِل نریختشهپر هاروت به بابل نریخت
از تو مجرد زمی و آسمانتو به کنار و غم تو در میان
تا به تو طغرا‌ی جهان تازه گشتگنبد پیروزه پر آوازه گشت
از بدی چشم تو کوکب نَرَستکوکبهٔ مهدِ کواکب شکست
بود مه و سال ز گردش بریتا تو نکردیش تعرف‌گری
روی جهان که‌آینهٔ پاک شدزین نفسی چند خلل‌ناک شد
مشعلهٔ صبحْ تو بردی به شامصادق و کاذب تو نهادیش نام
خاک زمین در دهن آسمانتا که چرا پیش تو بندد میان
بر فلکت میوهٔ جان گفته‌اندمی‌شنوَش کآن به زبان گفته‌اند
تاج تو افسوس که از سر‌، بِه استجل ز سگ و توبره از خر‌، بِه است
لاف بسی شد که درین لاف‌گاهبر تو جهانی به جوی خاک‌ِ راه
خود تو کفی خاک به جانی دهییک جوِ کَهگِل به جهانی دهی
ای ز تو بالای زمین زیر رنججای تو هم زیر زمین بِه چو گنج
روغن مغز تو که سیمابی استسرد بدین فندق سنجابی است
تات چو فندق نکند خانه تنگبگذر ازین فندق سنجاب رنگ
روز و شب از قاقُم و قُندُز جداستاین دَلهٔ پیسه پلنگ اژدها‌ست
گُربه نِه‌ای دست درازی مکنبا دَلهٔ دَه‌دِله‌ بازی‌مکن
شیر تَنیده‌ست درین ره لعابسر چو گَوَزنان چه نهی سوی آب؟
گر فلکت عشوهٔ آبی دهدتا نفریبی که سرابی دهد
تیز مران کآب فلک دیده‌ایآب دهن خور که نمک دیده‌ای
تا نشوی تشنه به تدبیر باشسوخته خرمن‌، چو تباشیر باش
یوسف تو تا ز بر چاه بودمصر الهیش نظرگاه بود
زرد رخ از چرخ‌ِ کبود آمدیچونکه درین چاه فرود آمدی
این‌همه صفرای تو بر روی زردسرکهٔ ابروی تو کاری نکرد
پیه تو چون روغن صد ساله بودسرکهٔ ده ساله بر ابرو چه سود‌؟
خون پدر دیده درین هفت‌خوانآب مریز از پی این هفت نان
آتش در خرمن خود می‌زنیدولت خود را به لگد می‌زنی
می‌تک و می‌تاز که میدان تُراستکار بفرمای که فرمان تُراست
این دو سه روزی که شدی جام گیرخوش خور و خوش خُسب و خوش آرام گیر
هم به تو بر سخت جفا کرده‌اندز‌آن رسنت سست رها کرده‌اند
لنگ شده پای و میان گشته کوزسوختهٔ روغن خویشی هنوز
لاجرم اینجا دغل مطبخیروز قیامت علف دوزخی
پر شده گیر این شکم از آب و نانای سبک آنگاه نباشی گران‌؟
گر به خُورِش‌، بیش کسی زیستیهر که بسی خورد بسی زیستی
عمر کم است از پی آن پر بها‌ستقیمت عمر از کمی عمر خاست
کم خور و بسیاری راحت نگربیش خور و بیش جراحت نگر
عقل تو با خورد چه بازار داشت؟حرص تو‌را بر سر این‌کار داشت
حرص تو از فتنه بود نا‌شکیببگذر ازین ابله زیرک فریب
حرص تو را عقل بدان داده‌اندکآن نخوری که‌ت نفرستاده‌اند
ترسم ازین پیشه که پیشت کندرنگ پذیرندهٔ خویشت کند
هر بد و نیکی که درین محضر‌ندرنگ پذیرندهٔ یکدیگر‌ند